Saturday, June 25, 2005
« فردا روز بدی بود ! ... »
دیروز روز بدی بود . انگشت جوهری ام را می مکم و با دستم پاکش می کنم . با یک دنیا بغض و کینه چشم می دوزم به آدم ها که می روند و می آیند و چشم می بندم و باز می کنم و دنیا همان دنیاست و آدم ها همان آدم ها و زندگی همان زندگی . بر می گردم و خانه پر است از سه تار « علیزاده » و یک دنیا غم و اندوه که انگار روی دلم سنگینی می کند و اشک می شود و می چکد روی کاغذ پاره هایم . نمی دانم برای خاطر غروب جمعه است یا انگشت جوهری ام ؟ به کی دردم را بگویم ؟ به کی دردمان را بگوییم ؟ هی این جمله توی گوشم است : « عالیجناب سرخپوش ما همه گنجی هستیم ! » هستیم ؟ من خسته ام و هنوز عصبانی که چرا تاوان اشتباه تو را پس دادم ؟ تو فکر می کنی راحت است ؟ یاد گنجی می افتم ، یاد سیرجانی و تاریکی آن سلولهای انفرادی و بند فلان زندان اوین و ... یاد خاتمی می افتم و صدای فریادهایش که توی دست زدن مان گم شد و با خودم فکر می کنم یعنی همه چیز تمام شد ؟ آخر به کی دردم را بگویم ؟ به کی دردمان را بگوییم ؟ می دانم مهران و نیما رای می دهند . سارا رای نمی دهد . با منطق احمقانهء خودش . خسته تر از آنم که جوابش را بدهم . وقتی از دست بهنود و دیهیمی و نامهء کیارستمی کاری بر نمی آید ، من چه کاره ام؟ وقتی نمی خواهد بخواند ، وقتی چشم و گوشش را بسته ، من چطور بازش کنم ؟ باید صبور بود . این کابوس هم تمام می شود یک روز ، این شب دراز هم به صبح می رسد آخر سر . زنگ می زنم به آیدا . می گوید آرمان رای می دهد ، یک زنگی به صبا بزنم . زنگ می زنم و هزار خواهش و دلیل تا راضی اش کنم و از خودم بدم می آید . کی فکرش را می کرد مجبور باشیم سنگ این بی شرف را به سینه بزنیم . صبا حرف خودش را می زند و از من راسخ تر است و صادق تر . راست می گوید : من به این دزد ، به این جلاد رای نمی دهم ! ... می خواهی چه بگویم ؟ بگویم : کدام دزد ؟ کدام جلاد ؟ دارم به خودم هم دروغ می گویم . چشم هایم را بسته ام به روی هر چی گذشته و ... آخ که ببین به چه روزی افتادیم ! می گویم و می گویم و می گویم و نزدیک است به گریه بیفتم بس که هر چی می گویم زیر بار نمی رود و انگار هاشمی همین یک رای را کم دارد ! گوشی را می گذارم و خسته از این همه حرف چای را ذره ذره می نوشم تا گلویم را بسوزاند آرام و برود پایین . به کی دردم را بگویم ؟ به کی دردمان را بگوییم ؟ دیروز روز بدی بود ...
امروز روز بدی بود . از خواب که بیدار می شوم ، همه چیز خوب و مرتب است . آن قدر خوب که یک دوش آب سرد می گیرم و خودم را مهمان می کنم به یک لیوان شیر قوهء داغ . موهایم را مرتب می کنم و می بندم بالای سرم و بلک کت هم می خواند : بیا بیا دلم برات تنگه ! و من می رقصم و زیر لب آواز می خوانم ! و ... بعد شبکهء خبر ... و بهت زده چشم می دوزم به نوشته های آن زیر و باور نمی کنم و هی نگاه می کنم و قطره های اشک تار می کند هر چی نوشته را ... کی فکرش را می کرد ؟ تاوان اشتباهت را ، تاوان فکرهای کودکانه ات را ... دیگر چه فرقی می کند ، چه فایده دارد این حرف ها ؟ من بغض می کنم و خسته از هر چی فکر و خیال بد ، می نشینم روی میز و شیر قهوه تلخ می شود و هر چی شکر می ریزم بی فایده ! دیروز روز بدی بود ، امروز روز بدی بود و فردا روز بدی بود و خدا می داند این کابوس کی تمام می شود و این شب دراز کی به صبح می رسد آخر سر ! آخر به کی دردم را بگویم ؟ به کی دردمان را بگوییم ؟
پ . ن ؛ آیدا جانم ! حرص چی را می خوری ؟ شاید من و تو اشتباه کردیم . کجای راه را غلط رفتیم که حالا این جاییم و آخرش خدا می داند کجا ! نمی دانم کجا گفتم و نوشتم : انقلاب ادامهء راه اصلاحات نیست . پس بیخود پای من را به این بازی کودکانه ات نکش . من یک رای به خاتمی ، به اصلاحات دادم و می دانم فردا ، وقتی نبودم نیز ، کودکانمان و کودکان کودکانمان راهم را ادامه می دهند . .. و حالا فکر می کنم کدام کودکان ؟ کدام راه ؟ کدام فردا ؟
تيغماهي @ [ 12:12 PM]
|