Wednesday, October 26, 2005
حال مرا اگر پرسیده باشی ...
خوبم . زندگی بی آن که حواسم باشد جریان دارد . صدای پرنده ای اگر بیدارم کرد اول صبح ، یادم می آید هنوز پرنده ای هست و گه گاه لکه ابری توی آسمان . آدم گاهی یادش می رود این چیزهای کوچک قشنگ را ! الکساندرا می گوید : معجزات تکراری بیمزه ... این را که می گوید پشت بندش خمیازه ای می کشد که یعنی این روزها معجزه حتی کسی را سرحال نمی آورد . شاید پرنده ها اگر پارس می کردند الکساندرا بیشتر خوشش می آمد . یا اگر جای ابر درخت می رویید از آسمان ...
خوبم . زندگی جریان دارد . حقیقتا خوشبخت نیستم . شاید چون زیادی در قید و بند خوشبختی ام . آره خوشبخت نیستم اما نمی توانم بگویم بدبختم . همه چیز زیادی معمولی و آرام است . خبری از جر و بحث های معمول نیست . همه کوتاه آمده اند . دعوایی اگر هست بر سر جمع کردن سفره و شستن ظرف های تلنبار شده ست و تمام . که آن هم چندان چنگی به دل نمی زند . زود یکی کوتاه می آید ... هوم . شانه هایت را بینداز بالا و بگو : بی خیال ...
خوبم . زندگی جریان دارد . دلخوشی های کوچک خودم را دارم . کافه ، پیاده روی ، ورق زدن روزنامه های الکی ، سازدهنی ... نتها هنوز سرحالم می آورند . دوستشان دارم . گاهی که خوشحالم cat steavens گوش می کنم . هنوز عاشق bring me to life ام . باب دیلن یک آرامش قشنگ بهم می دهد . صدای جان لنون را دوست دارم . توی ماشین فقط دلم System of a Down می خواهد . گه گاه می گذارم شاملو بخواند « دخترای ننه دریا » را و می خوابم آرام آرام .
خوبم . زندگی جریان دارد . قشنگ نیستم . الکساندرا می گوید : با آن لب های کوچکت می خواهی کجای دنیا را بگیری ! نمی گویم که هیچ کس با لبهایش هیچ جای دنیا را نگرفته . حتی اگر لبهایش قد یک لنگه کفش باشد . برایم مهم نیست . حتی اگر همه بگویند زشتم . با آن چشم هایم که وقت خندیدن گم می شود توی صورتم ... با این همه هیچ چیز نمی تواند لذت یک آرایش ملایم را ازم بگیرد . دلم که می گیرد رژ سرخ آبی می زنم به لبهایم . الکساندرا چین می اندازد بی پیشانی اش : مثل جنده ها ! من اما گوشم به این حرف ها بدهکار نیست . این جوری دوست دارم . الکساندرا لاک آبی به ناخن هایش می زند .
خوبم . زندگی جریان دارد . عاشق نیستم . بعضی ها را دوست دارم . اما خبری از آن گرمای عشق زیر پوست تنم نیست . تنهایی را دوست دارم . شاید برای همین است که عاشق نمی شوم . یاد گرفتم بی گرمای آغوش تو اشک بریزم . دیگر دلم نوازش دست هایت را نمی خواهد ...
خوبم . زندگی جریان دارد . آرام ، یکنواخت ، ملال انگیز ... گاهی دلم می خواهد توی شلوغی خیابان ها برقصم . بلند بلند آواز بخوانم . گاهی دلم می خواهد پرواز کنم . آزاد چون پرنده ...
تيغماهي @ [ 2:48 AM]
|