[ خانه | تماس | RSS ]

 
Monday, May 30, 2005
« برای آزادی »

بگذار راستش را بگویم . این جور وقت ها قلمم لال می شود . نمی داند چطور بگوید . حالا اگر فرانچسکو بود هی می نوشت و می نوشت و می نوشت و تمامی نداشت . اما قلمم اهل سیاست نیست . سیاست نمی داند . نمی فهمد می شود ساده و بی پروا نوشت : به دکتر معین رای بدهید ! ... می ترسد از نوشتن هر چیزی که رنگ و بوی سیاست دارد . نمی تواند ساده و بی پروا فریاد بزند : چه بلایی سر گنجی آمد ؟ باطبی کجاست ؟

حالا نمی داند چطور یک حرف ساده را بزند : حلقهء آزادی
حلقهء آزادی تنها برای دکتر معین نیست . برای آزادی ست . برای گنجی ست . برای همهء آدم های دربند و تاریکی سلول های انفرادی ست .
ای کاش تو هم کنار ما باشی ؛ برای خاطر قلبی که این روزها کند می زند و می ترسم از روزی که تمام شود . برای روزهایی که گذشت . برای خاطر خاتمی . برای آزادی ...


تيغ‌ماهي @ [2:12 AM]

(12) نظر


Friday, May 27, 2005
« آی ام گاد »

امروز که سرحالم ، با محبت خداگونه ای اجازه می دهم پيرمرد برود تمام شهر را بگردد . می گويم : پيرمرد ! امرزو کار تعطيل . تو به اندازهء کافی ماهی گرفته ای . می خواهم يک شام خوشمزه درست کنم . ـ هر چند من بلد نيستم غذا درست کنم ـ پيرمرد کلاهش را می گذارد روی سرش . می رود سمت شهر . نگاهش می کنم از توی پنجره . داد می زنم : زود برگرد ! من از تنهايی می ترسم ! پيرمرد می رود توی يک کافهء قديمی . بعد با خودم فکر می کنم آدم ها توی کافه مشروب هم می خورند ؟ چندان فرقی نمی کند . توی کافه های شهر من مشروب هم هست . پيرمرد کلی مشروب می خورد . بعد مست نمی کند اما ! آخر من از آدمهای مست ، حتی يک کم مست بيزارم ! بعد می رود مغازه های آن دست خيابان را نگاه می کند . پول هايش را می شمرد . می رود توی يک مغازهء قديمی . يک مجسمهء و يک قاب خالی می خرد و بعد بر می گردد خانه . آخر من تنهايی می ترسم . شب دارد می آيد . با پيرمرد شام می خوريم . کلی می خنديم . پيرمرد ساز می زند . اجازه می دهم هر آهنگی دلش می خواهد بزند . دوست دارم با آهنگ هايش غافلگيرم کند ! بعد خوابش می برد روی همان کاناپه . روی يک تکه کاغذ می نويسم : I am God ...

يک شنبه ۲۶ / ۱۱ / ۸۲ ـ ۲۰ : ۱۲ نيمه شب


تيغ‌ماهي @ [10:31 PM]

(0) نظر


Thursday, May 26, 2005

مریم گلی جان سلام !

بگذار حقیقتی را بگویم . داشتم ظرف ها را می شستم . باید می رفتم تئاتر نمی دانم چی و دیرم شده بود . تند تند لباس هایم را می پوشیدم و بلند بلند می خواندم . پنجره ها باز بود و باد هم می آمد مامان خوابیده بود روی تخت من و خیلی لذت بخش است که مامان روی تختم دراز بکشد و میان حرف های پراکنده اش ، چشم هایش سنگین شود و خوابش ببرد ! داشتم یکی از آهنگ های بیتلز را گوش می دادم . yesterday را شاید این آهنگ خیلی قشنگ است . ناخن هایم را هم لاک زده بودم و این کار را خیلی دوست دارم . حس خوبی به من می دهد .
نامه ات که تمام شد دیرم شده بود . می دانستم به تئاتر نمی رسم با این همه برای مامان یادداشتی گذاشتم ، چون دلم نمی آمد بیدارش کنم و رفتم ...
بقیه اش تکراری بود . کافه « گدو » و نگاه کردن به صندلی هایی که پر و خالی می شوند . ورق زدن « هفت » و نوشتن آدم های تازی توی دود سیگار ها و بوی قهوه .
شاید اگر yesterday را گوش نمی دادم ، یا مامان روی تختم نخوابیده بود ، یا باد نمی آمد و پنجره های هم باز نبود ، این خاطره نمی ماند توی ذهنم . یا شاید تنها برای همین یک جمله باشد که شیرینی آن روز مانده زیر زبانم : « آدم بهتر است به دلش احترام بگذارد ! »
داشتم ظرف ها را می شستم که یادش افتادم . لیوانم را شکسته یودم و نزدیک بود گریه ام بگیرد . نه به خاطر لیوان . برای این چند روزی که دلم گرفته بود و نمی دانستم باید پاچهء کی را بگیرم . نمی دانستم باید درد دلم را برای که بگویم که بشنود و نشنیده بگیرد . باران هم می بارید . لیوانم که شکست نشستم همان جا کف آشپزخانه و گریه کردم مثل آن زنه توی « ساعت ها » ... توی هق هق گریه ام تمام ظرف ها را شستم و افتادم به جان سرامیک های آشپزخانه . بعدش یاد تو افتادم و دلم خواست برایت بنویسم . دلم برایت تنگ شده بود .

این حرف نورا را خیلی دوست دارم : « نه نمی شناسم . ولی حالا می خوام سعی کنم بشناسم . می خوام بفهمم حق با کیست . حق با من است یا دنیا ؟ » ... منم درست مثل نورا .
بگذار راستش را بگویم مریم . اگر دوباره به دنیا آمدم دنبال آدم های تازه می گردم . آدم هایی که توی چشمم نگاه کنند و بگویند : دلم برات تنگ شده بود ! ... و من بغلشان کنم و بگویم : من آدم خوشبختی هستم ! ...
دلتنگی ، دوست داشتن ، خوشبختی ... این حرف ها را نباید سرسری گرفت مریم ! می فهمی که چه می گویم ؟

من آدم بدبختی هستم و این تازه اولش است . الکساندرا می گوید : می گذره ! ... می گویم : آره می گذره . ولی چرا انقدر سخت ؟ و با خودم می گویم : تا کی می شه این وضع رو تحمل کرد ؟
بدبختی حس قشنگی نیست . گاهی دلم می خواهد همه چیز را بگذارم و به نمی دانم کجا فرار کنم . بعد ساعت ها می نشینم روی تختم و به صدای بازی پسر بچه ها گوش می کنم و می بینم هیچ فردایی قشنگ نیست و زندگی می گذرد . مانند شیر آب که چکه می کند . آرام و یکنواخت و ملال انگیز . کاری نمی شود کرد . شانه هایت را بینداز بالا ، مثل الکساندرا و بگو : مگه تقصیر منه ؟ ... الکساندرا آدم عجیبی ست . او می تواند به هر بدبختی تن بدهد .
« خدایی که صلیب را روی دوش مان گذاشته توانایی بالا کشیدنش را هم داده ! »
و من فقط درد صلیبی را حس می کنم که روی شانه هایم سنگینی می کند و اشک از گونه هایم سرازیر می شود . دیگر رمقی نمانده برایم ... مسیح هم آدم عجیبی بود . بدجوری کفرم را در می آورد ... بگذریم . متاسفم که به دور از تمام دغدغه های این روزها ، دغدغه های خودم را دارم . متاسفم برای این پراکنده گویی های شبانه ام .

خانه ام پر شده از بوی خاک باران خورده و صدای شیروانی ها . اگر بدانی چه لذتی دارد .

با مهر ؛ زن روزهای ابری


تيغ‌ماهي @ [12:58 AM]

(0) نظر


Friday, May 06, 2005

« پیرمرد تکراری من »

صبح ها بيدار که می شوم پيرمرد رفته ماهی گيری . ما ـ يعنی من و پيرمرد ـ توی يک فانوس دريايی قديمی زندگی می کنيم . يک قايق رنگ و رو رفته هست پشت خانه . قايق را کشان کشان می برد توی آب و می رود ماهی گيری . نمی دانم می شود توی دريا ، ميان آن همه موج ، با اين قايق های کوچک ماهی گرفت يا نه . چندان فرقی هم نمی کند . پيرمرد هر روز دست پر بر می گردد . با کلی ماهی . ماهی ها را می فروشد تو بازارچه . پنير هلندی می خرد با نان . کمی هم از آن کيکهای خانگی ميخرد تا عصر ها با قهوه بخورد ـ و حالا که من اين جايم بخوريم ! ـ پيرمرد من زيادی تکراری ست . مرا ياد فيلم های کانادايی می اندازد . چه اهميتی دارد . پيرمرد مال من است . من می خواهم پيرمرد من تکراری باشد . پيرمرد هست . من پيرمرد را آفريدم . خودم تنهايی . گيرم که پيرمردهای ديگری هم هستند توی دنيا که مثل پيرمرد من صبح ها می روند ماهی گيری . اما هيچ کدام مال من که نيستند . هستند ؟


تيغ‌ماهي @ [2:39 AM]

(0) نظر


Monday, May 02, 2005

از کنار پنجره نگاهی می کنم به دستهايش که آرام ضرب گرفته روی دستهء صندلی . می گويم : عجب بادی مياد پيرمرد . عجب شب سرديه ! نگاهی می کند به آتش شومينه . می دانم الان است که می رود هيزم بياورد برای آتش . می گويم : حالا که نمی دونم بايد چه بلايی سرت بيارم يه چند شبی پيشت می مونم . از تنهايی بهتره ! لبخند بی رمقی تحويلم می دهد و می رود سراغ آتش شومينه . هيزم ها را از توی انبار می آورد . می نشيند کنار آتش . می گويم : نظرت دربارهء يه معشوقه چيه ؟ نگاه می کنم توی چشمهايش . چيزی نمی فهمم . چشمهايش برق نمی زنند . نمی درخشند . خوشحال نمی شود . اما ناراحت هم نمی شود . فقط خيره می شود به آتش شومينه و با انگشتهايش روی زمين ضرب می گيرد . می گويم : نه ! تو ديگه زيادی برای اين حرفها پير شده ای ! ... بعد با خودم فکر می کنم : آدم از عشق که خسته نمی شود . می شود ؟! بعد پيرمرد برايم ساز می زند . من خوابم می برد . نمی دانی چه لذتی دارد . می خواهم هميشهء دنيا با ساز پيرمرد بخوابم . نه پيرمرد من تو را نمی کشم ! بگذار دست نوشته های مادر خاک بخورند روی ميز !


تيغ‌ماهي @ [10:52 PM]

(0) نظر


March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 |