Sunday, April 09, 2006
مریم گلی جان !
هوای بهار جان می دهد برای رخوت و تنبلی کردن ، خوابیدن روی تخت و از این پهلو به آن پهلو خیال بافتن ، پیاده روی توی خالی کوچه های بعد از ظهر ، میان سبز شفاف درخت ها ... می فهمی که ؟ کارهای جدی و بد اخلاق زندگی باشد برای یک وقت دیگر ، یک روز نامهربان تر ... این روزهای ساکت و آرام ، اگر دادی و بیدادی هم هست مال پرنده هاست ... من خالی از سر و صدای دیروز ها ، تنها به دیدن اکتفا می کنم و بی خیال غرولند های الکساندرا ، رمان های طولانی می خوانم ؛ یک کم جدی باش دختر ... این سرفه های خشک هم مال گرد گل هاست و حساسیت روزهای بهاری ، وگرنه همه چیز خوب و مرتب است . حس نوشتن هم اگر افتاده به جانم ، برای خاطر چهار خانهء میزهای این کافهء پر سر و صداست والا خودم خوب می دانم این همه نوشته دیگر به کار دنیا نمی آید .دوران پرگویی های « سلین » به سر آمده . دیگر کسی برای هذیان های « هدایت » تره هم خرد نمی کند . تک گویی های « هانس دلقک » نازنین من کسی را به وجد نمی آورد .دوره ، دورهء می نی مال است ... می نی مال ...
گاهی با خودم فکر می کنم این پیرمرد ها که با واکر راه می روند دنیای شان چه شکلی ست ؟ مثلا خیلی غصه می خورند وقتی یکی با شتاب از کنارشان می گذرد و تق ، می خورد بهشان ؟ همین جوری یادم افتاد .
من ؟ خوبم . خوب خوب ... هنوز چای می نوشم . مثل گذشته عاشق شیرقهوه های خوش طعم ام . رمان می خوانم . بیشتر از همیشه عاشق نت هایم . آواز می خوانم . حوصله ام که سر رفت غذا درست می کنم . مجالی باشد فیلم های خوب می بینم . پا اگر بدهد می روم جاده های خاکی را بالا هن هن کنان !هوا که ابری باشد و نم نم هم که ببارد می روم یک رژ لب تازه می خرم . دلم که گرفت صفحه ها را جا به جا می کنم تا صدای فریدون فرخ زاد بپیچد توی خانه ؛ دست های سرد منو گرم بکن ، باد پاییز سرده ... زندگی همین است دیگر . حرف تازه ای نیست
از این حوالی رد می شدم ، نشستم روی صندلی و این چند خط را نوشتم به تلافی خالی چهار خانه های میز و به یاد یک دوست ندیده ، وگرنه شیر قهوه های من خوشطعم ترند از این فنجان های کوچک بیمزه . می گذارم شیر قهوه ام که سرد شد یک نفس سر می کشم و تمام ...
با یک دنیا محبت ؛ زن روزهای ابری ...
تيغماهي @ [ 1:23 AM]
|