Monday, September 25, 2006
باید حالا که دو تا گربهء کوچولو مانده اند بیرون ، بی پناه ، باران ببارد و این جوری باد بیاید و هی درها بخورند به هم نصفه شبی و بی خواب کنند آدم ها را . گاهی فکر می کنم تحقیر جای همه چیز را گرفت . همهء آن حرف هایی که زدی و کوچکی من ، به عذاب وجدانم در . بی حسابیم حالا . نمی شناسمت دیگر ... همین جوری دارم کتاب خانه را می گردم تا تنهایی نیمه شبم را پر کند ، که « همسایه ها » می آید توی دستم . آره نمی شناسمت بس که دلم را شکستی و بس که فکرت ناراحتم کرد . بس که معده ام سوخت ، دلم ضعف رفت و هر چه را خوردم بالا آوردم و سیفون را کشیدم ... می بینی فراموش کردن چه سخت است ؟ گیرم بگویم نمی شناسمت . گیرم بخواهم یادم برود هر چی را که گفتی ، باز هم همین جوری « همسایه ها » روی پایم ، گونه هایم و صفحه های کتاب خیس می شود از یاد تلفن توی دستم و دلداری دادن خودم بیخودی : چیزی نشده که ؟ چیزی نگفت که ... حالا که فکر می کنم می بینم حتما یک چیزی گفتی که این جوری یادش اشک می شود روی دستم ، حتما ته حرف هایت یک چیزی بود که دلم را سوزاند ، که خواهره گفت : چرا بیخودی خودت را کوچک می کنی ؟ ارزشش را دارد ؟ ... چرا گفتم : آره دارد ؟ ... نداشتی . هیچ کس ارزشش را نداشت که من این جوری خودم را کوچک کنم و حالا از ( ... ) هم بدم بیاید . از ( ... ) حتی که همان نزدیکی ست و هر چیزی که تو را یادم می اندازد ؟ ... خواهره گفت : آدم برای یه دوست معمولی این همه مایه نمی ذاره ! ... و من چه بیخودی فکر می کردم دوست های معمولی هم عزیزند حتما ... نه . نیستند . هیچ کس آن قدر و حتی یک ذره هم ارزش ندارد که بخواهم بخاطرش ، یک قطره اشکم و یک قسمت کوچک از فکرم را حرامش کنم . این قانون جدید است . همین که گفتم ...
از یاد داشت های شبانه ـ جمعه 15 / اردیبهشت
تيغماهي @ [ 2:40 AM]
|