Sunday, November 12, 2006
دختره گفت : خداحافظ ... بعد هنوز سه قدم نرفته بود که با شنیدن اسمش صورتش را برگرداند . پسره گفت : هر وقت اومدی تئاتر ، اگه خواستی منم باهات میام . قبلش دختر را دیده بود نشسته روی سکوی جلوی گیشهء تئاتر شهر . غافلگیرش آمد بکند که آن جوری پریده بود جلوی پایش ؛ منو یادته ؟ بهش گفته بود : تو همیشه تنها میای تئاتر . چند بار دیدمت . سینمام تنها می ری . چرا ؟ ... فارسی را چه خوب حرف می زد حالا . با کمی ته لهجهء خنده دار ... دختره گفته بود : هوووم . نمی دونم . شاید چون آدم تنهاییم . رفتند با هم نمایش را دیدند . بعد دختره دعوت یک لیوان قهوهء پسر را رد کرده بود . گفته بود باید زود برم خانه . دیر می شه . برف هم می بارید نرم نرمک . هوا زود تاریک می شد توی زمستان . خیابان ها هم راهبندان بود اگر دیر می جنبید . دختره آمد بگوید : من تنهایی رو دوست دارم که پسره در آمد : چیزه . من دوستت دارم ... و دختره همین جوری خیره مانده بود توی لبهای پسر . پسره به فرانسه گفت : نمی خواستم ناراحتت کنم . متاسفم . دختره به فارسی گفت : ناراحتم نکردی . پسره به فرانسه گفت : تو فرانسه می فهمی . مگه نه ؟ ... بی آن که منتظر جواب شود ادامه داد : خوشحال شدی ؟ ... دختره هیچی نگفت . لبخند زد . می خواست پوزخند بزند که نشد . لبخند زد . جوری که دندانهایش معلوم نشود . آخر دندان های ردیف پایینش کج و کوله شده بودند از وقتی دندان های عقلش در آمدند . پسره به خودش جرات داد : اعتراف کن از من خوشت اومده . اعتراف کن برات جذابم ! ... این ها را با فرانسهء غلیظی نگفت . فارسی گفت . بی لهجهء همیشگی . دختره گفت : ها ها ها ... که می خواست پسره را مسخره کند . اما وسط هاش خندید . از ته دل خندید و همهء دندان های ردیف پایینش معلوم شدند . قبل از این یک بار همدیگر را توی ولنجک دیده بودند . یک سال پیش یا کمی کمتر . دختره بعد از یک پیاده روی نه چندان طولانی و کلی هلک هولوک کردن رفته بود زیر یکی از آن درخت های بی برگ و بار تا باران آرام شود . بعد چشمش به نور شهر ، یک سیگار روشن کرده بود که پسره آمد همان جا پناه بگیرد و با هزار بدبختی حالی کرده بود سیگار می خواهد و دختره با این که هم انگلیسی می دانست و هم فرانسه ، صبر کرد تا پسره که معلوم بود نیمه ایرانی ست و احتمالا تمام عمرش را توی فرانسه بوده ، یا شاید هم کبک چون فرانسه اش لهجهء کبکی ها را داشت ، با حرکات دست و صورتش باعث خنده اش شود و بعد با بدجنسی سیگار نصفه اش را داده بود بهش و خودش یک سیگار پایه بلند روشن کرده بود و دو تایی زدند زیر خنده . بعد دختره به فارسی کلی حرف زده بود و می دانست پسره هیچی نمی فهمد و باز بی اعتنا ، آن قدر گفت تا باران بند بیاید و با هم برگشته بودند پایین و دختره وانمود کرده بود نفهمیده پسره می خواهد بیشتر همدیگر را ببینند و ... تمام شده بود . یک سال پیش بود یا کمی کمتر . گفت : باشه ! من سه شنبهء دیگه میام تئاتر . « مرغ دریایی » اسم کارگردانش یادم نیست . یه پسره جوونه ، همون کچله ... منتظر نشد تا پسره به مغزش فشار بیاورد و حدس بزند . کارگردانه معروف نبود آخر . بعد آمد یک بوسه بفرستد توی هوا که فکر کرد زیادی سبک و مبتذل است ، هر چند بدجوری دلش می خواست این کار را بکند بس که ناز بود نگاه پسره . گفت : می آیی ؟ پسره گفت : آره . حتما .... الان دو سال است هر سه شنبه روی سکوی جلوی گیشهء سمت راستی تئاتر شهر همدیگر را می بینند . بعد می روند توی تاریکی سالن . اگر دختره وقت داشته باشد و هوا تاریک نشود زود ، اگر راهبندان نباشد و آسمان سر سازگاری داشته باشد ، می روند یک کافه ای چیزی ، قهوهء داغ هم می نوشند ...
پ . ن ؛ به پیشنهاد دوستی ، دیگر تاریخ نوشته هایم را زیر شان نمی گذارم . چه اهمیتی دارد کی نوشته شده اند ؟
تيغماهي @ [ 3:26 PM]
|