[ خانه | تماس | RSS ]

 
Thursday, January 04, 2007
« نگفت . بس که هیچ وقت نگفته بود ... »

مامانه گفت : تو اصلا دیگران برات مهم نیستن .
دختره گفت : مهم نیستن ؟ اگر مهم نبودن این کار رو نمی کردم . اگه من قرار باشه زنده باشم ، چه فایده وقتی باری از دوش دیگران بر ندارم ؟
مامانه عصبانی حرفش را قطع کرد : پس ما چی ؟ کی از خونواده مهمتره ؟
دختره خواست بگوید : هیچ وقت برام مهم نبودید . نگفت . دلش نیامد . چند شب بعد ، جایی خیلی دور تر از این جا ، خوابش نمی برد از ناراحتی وجدانش بی شک . برای همین تصمیم گرفته بود هیچ چیز عصبانی اش نکند ، صدایش را بالا نبرد . بی هیچ کدورتی می رفت .
نه این که کدورتی نباشد . بود . آن قدر که دیگر نمی شد فراموش شان کرد . اما می خواست همهء کدورت ها را و دلشکستگی ها را ، جا بگذارد . یک چمدان و یک کول پشتی ... همین هم برای سفر به اندازهء کافی سنگین بود . قرار نبود سنگین ترش کند ...
زیر لب گفت : چه ربطی داره مامان ؟ خونواده ... و خیره تو دست های مامانه ، سعی کرد همه چیزش را به خاطر بسپارد . تا چند شب بعد ، جایی خیلی دور تر از این جا ، دوباره به یاد بیاورد این دست ها را . بی هیچ کدورتی ...
بعد احساسات را گذاشت کنار . قرار بود خیلی جدی صحبت کند . هزار بار تمرین کرده بود : مامان جان ! هر کس تو زندگی یه هدفی داره . هدف منم رستگاریه ... و مهلت نداد مامانه بگوید : شعار نده ! ... تند تند و پشت سر هم بقیه اش را هم گفت : هدف من کمکه . کمک به آدم هایی که به کمکم نیاز دارن ! ... و نگذاشت مامانه بگوید : کسی به کمک تو نیاز نداره . دنیا بدون تو هم کارشو بلده ...
آن قدر از آدم ها بد دید که فهمید دیگر این خاک جای ماندن نیست . آدم هایی که تنها از دور مهربانند . بین شان که باشی گلوت را می درند با کلمه به کلمهء حرف هایشان ، با خصومت نگاهشان . هزار بار با خودش گفته بود : نکند فقط برای فرار از این آدم هاست که دارد می رود . نکند آن جا هم رستگاری نباشد مثل این جا که نبود . نکند برای کمک به آن ها نیست که می رود . برای کمک به خودش است فقط ... بعد دیده بود چه فرقی می کند . من به آن ها کمک می کنم . آن هام به من . همه چیز این دنیا مثل معامله بود . من مرحم زخم های تان می شوم و شما هم مرحم دل خسته ام ... توی راهروی نیمه تاریک سفارت ، با خودش گفته بود : آره ! یک معامله . هر دومان سود می بریم ...
خدا می داند کدام مان بیشتر . بعد فکر کرده بود : زخم روح بیشتر درد دارد یا خراش دست های کوچک آن ها ؟ ...

مامانه روش را برگرداند . دختره نه اما . خوب نگاه کرد به موهای مامانه . خواست بگوید : من نبودم که نامزدیم را بهم زدم . اون بهم زد . خواست بگوید به خاطر یه دختر دیگه . خواست بگوید به خاطر یه دختر قشنگ تر . خواست بگوید به خاطر دوست دوران کودکی خودش ... نگفت . هنوز آن قدر غرور داشت که نگذارد آدم ها براش دل بسوزانند .
خواست بگوید توی این یک سال همش فکر می کرده پسره بر می گردد . دوستش پشیمان می شود . خواست بگوید اما هیچ کدام بر نگشتند . سه ماه پیش عروسی کردند . و او اگر خودش را نکشت نه برای خاطر این بود که دلش برای مامانه سوخت . نه برای این که آدم محکمی بود ... تنها به دلیل همان دوربین آماتوری که دستش بود و داشت زندگی های تازه خلق می کرد . و خلق کردن ، خودش دلیل کافی ای بود برای زنده ماندن .
خواست بگوید خبر عروسی شان را که شنید تنها عشقش را از دست نداده بود . دوست دوران کودکی اش را ، خاطرات سال های دور را ، اعتمادش را به آدم ها ، علاقه اش و همه و همه را یک جا از دست داد . توی یک سال تمام گذشته آوار شد روی سرش ...
خواست بگوید همان شب دوربین به دست ، رفت سفارت . وخواست بگوید : این خاک دیگر جای ماندن نیست ...
نگفت بس که هیچ وقت نگفته بود . بس که هیچ کس دردش را نشنیده بود . بس که تنهایی به دوش کشیده بود هر چیز کوچکی را و بزرگی را ...

ادامه داد : مامان ! من دیگه غذا از گلوم پایین نمی ره وقتی یه عده گشنه ان .
نگذاشت مامانه بگوید : تو مگه می تونی اونا رو سیر کنی ؟ ... زودی گفت : هر کس در به اندازهء خودش باید کمک کنه تا دنیا نره تو باتلاق ... عجیب آن که مامانه نگفت : شعر نگو برا من ...

چمدانش را بسته بود . کوله اش را پر کرد ... رفت آفریقا ... آف ری قا ...


تيغ‌ماهي @ [3:52 AM]

نظرات: Post a Comment