Thursday, February 22, 2007
مریم گلی جان !
حالم را اگر پرسیده باشی ... راستش آدم گاهی هیچ کلمه ای پیدا نمی کند برای تعریف حال و روزش ! همین را بگویم که هیچ کس توی این دنیا قدر من روزهاش را نمی کُشد . اگر قرار بود مدال وقت کُشی را بدهند ، بی شک اولیش مال من بود . مهم این است که آدم اولین باشد . حالا هر جا . نمردیم و یک جا هم شدیم اولین . آن قدر بی خیال می نشینم به تماشای باران ، انگاری دنیا ایستاده تا یک دل سیر تماشا کنم . بی هیچ حرف اضافه . باری ، جد کرده ام یک فیلمنامه بنویسم . از آن تصمیم های تخمیِ یک دفعه ای ست . ولی در عوض فکرم را مشغول کرده ! از خواب بیدار می شوم و می بینم دلم می خواهد بنویسم . باران هم که ببارد دیگر واویلا . تا هر ورقی را به گند نکشم ، دست بردار نیستم . جمع و جور کردنش که دیگر مصیبت است . هی لا به لای نوشته های چاپی مجله ها ، دنبال دست نوشته های خودم می گردم . آخرش می بینم دوزار هم نمی ارزند هیچ کدام . بی خیالشان می شوم و فرداش دوباره از اول . خالی از لذت نیست . هم وقت حرام می شود و هم کاغذ . دیگر جوهر خودکار که حرام شود مهم نیست . هست ؟ آخر شب دوباره دنیا می ایستد تا زل بزنم به دو تا و نصفی نور چراغ های توی حیاط ، اگر سرایدار ساختمان بی انصافی نکند و نگران پول برق نباشد و خاموش شان نکند . وگرنه همان یک تکه روشنایی را هم ازمان دریغ می کند . این زمستان برف نبارید . باران هم . همش سرما بود و همین . آسمان هم سر ناسازگاری دارد انگار . بهار نیامده مامان سنبلش سبز شد و گل داد و گلش خشکید . هر چه من عقب می مانم از دنیا ، مامان جلو جلو می رود که آخرش نمی دانم برسد به کجا . بیچاره چه می داند اول و آخرش خبری نیست . همش همین مزخرفی ست که بوده ، که خواهد بود . مامان ها دیر عاقل می شوند . به پر و پای من نپیچد برای خانه تکانی ، آب مان می رود توی یک جو . وگرنه مصیبت است جمع و جور کردن داد و بیداد مان . بابا جانبداری نکند خانه را می گذاریم روی سرمان . توی این خانه هم که تقی کنی صدات می رود بیرون ، همسایه ها فکر می کنند لابد توی این خانه هر روز یک نفر کشته می شود که این همه قیل و قال است ! کلن خانوادهء پر سر و صدایی هستیم . فقط به خانوادهء کوچک خودمان محدود نمی شود ، همه مان که جمع می شویم خانهء مادر بزرگ ، خدا نکند سیاست کشیده شود به سرو صدای مان . یکی می رسد دم در انگاری یک قوم حمله کرده ست و دارد همه جا را ویران می کند . بحث الکی ست . سر جمع می شویم هجده نفر ، جز سه نفر که به سن قانونی نرسیده اند ، همه مان به معین رای دادیم توی انتخابات ریاست جمهوری و به لیست مشارکت توی انتخابات شوراها ، حالا با یکی دو تا پس و پیش . مشترکن از یک فیلم خوشمان می آید ، از یک سریال بدمان می آید ، همهء غذاهای نامی ( مادربزرگ ) را دوست داریم و ... نمی دانم این همه سر و صدا برای چیست پس ؟ اگر منطقی نگاه کنی فقط در مورد فوتبال باید دعوا باشد . چون جز بازی های تیم ملی ، همیشه یک عده طرفدار استقلال اند ، بقیه پرسپولیس . یک عده آلمان را تشویق می کنند ، بقیه آرژانتین را . ماها سنگ چلسی را به سینه می زنیم ، آن ها لیور پول و ...
اگر بدانی چقدر بدم می آید از سال نو . نظم زندگیم را بهم می زند . بدو بدوی الکی ست . خرید های مزخرف هول هولی . تا آخرین ساعت ها هی بشور بساب . نزدیکی های سال تحویل که دیگر می خواهم بالا بیاورم بس که معده ام درد می کند ! روحم که آسیب می بیند زودی می زند به بدنم . دست چپم درد می گیرد . پاهام می خارد بد تر از نانی مورتی . قلبم می زند تند تند .
نگران نباش که هیچ چیز مال خودت نیست . من هم عادت کرده ام به نداشتن ها ، به از دست دادن ها . انگاری هیچ وقت ، هیچ کس از رفتن مان ناراحت نمی شد ، وقت رسیدن ، هیچ کس انتظارمان را نمی کشید . زندگیت اگر مثل من توی چمدانت بود و هی از این خانه به آن خانه ، ماگت که می شکست ، اشک هات را که پاک می کردی ، در دلت می گفتی بهتر . مجبور بودم جاش بگذارم . گلدانت را می دادی دست همسایهء پایینی چون توی چمدانت جا نمی شد . کتری برقی ات را می سپردی به دوستت . کفشت را می چپاندی توی کارتن قاطی باقی لباس هات می گذاشتی دم در شاید به درد یک بنده خدایی که محتاج تر است بخورد . آن وقت یاد می گرفتی زندگیت را باید آن قدر کوچک کنی که جا بگیرد توی یک چمدان و نه بیشتر . یاد می گرفتی فقط خودت مال خودتی . تازه اگر گاهی دور نشوی از خودت . اگر غریبه نشوی برای خودت . راست ترش را بخواهی ، اگر نگویی دارم شعر می گویم و چرندیات ، فقط خورشید مال آدم است و آسمان و ابرها . هیچ وقت نمی شود آسمان نباشد . هر جا بروی ، آسمان هست و خورشید گرمایش را ازت دریغ نمی کند . باران اگر ببارد می شود مال تو . می روی زیرش ، شر شر ببارد روی سرت . برف که ببارد ، هر قدر هم زیرش قدم بزنی ، کسی برایت شاخ و شانه نمی کشد . یا مثلا گالری های نقاشی مال تو اند . می روی و غرق در لذت رنگ ها ، حرکت خطوط ، لذت دیدن را کسی نمیتواند ازت بگیرد تا وقتی چشم هات هستند . گوش هات تا آخر دنیا می تواند صدای نت ها را بشنود وقت هم آغوشی با ساز . کی می تواند بگوید : خانوم ! چرا انقدر موسیقی گوش می کنید ؟ راستش یاد گرفته ام قید مادیات را بزنم . نه چون بخواهم عارف مسلک باشم و این ها . نه ! تنها از این جهت که یاد گرفته ام دل بکنم از آدم ها و شهر ها . از خیابان ها و خوشبختی های این چنینی . فقط معنویات مال آدم است . مال خودِ خود آدم . بقیه اش لاطائلات است . نوشتی وفتی باران روی شیروانی می زند ... ! خانهء قبلی ام شیروانی داشت . این جا ندارد . خیلی وقت است صدای شیروانی ها را هم نشنیده ام . می بینی مریم ! باران شیروانی ها هم مال من نبود .
چقدر پراکنده شد . ببخش دیگر . یک وقت هایی همستر تنبلی هستم که می نشیند کنار شومینه و کتاب می خواند و هیچ حوصلهء آدم ها را ندارد . یک وقت هایی قیامت می کنم . نه از آن قیامت هایی که دنیا را بلرزاند ها . نه ! قیامت کردن ما همستر ها هم محدود می شود به تمام کردن یک نامهء نیمه نوشته ، تلفن زدن به آدم هایی که ده روز پیش که زنگ زدند بهشان گفتی الان وقت نداری و باید بروی کلاس و مثلا شب بهشان زنگ می زنی . تمام کردن یک نوشتهء کوچولو توی روزنامهء سه روز پیش و همین ها دیگر .
می دانم دیر می نویسم که بگذار به حساب تنبلیم اما توی نوشتن برایت لذتی هست که آرامم می کند ، که دوستش دارم ، که دوستت دارم ... با عشق و محبت ؛ زن روزهای ابری ...
تيغماهي @ [ 2:22 AM]
|