Saturday, July 07, 2007
تاوان تمام اشتباهاتم ، تنهایی بود و تنهایی . تلخی این شبها را ، هیچ بهار نارنجی دلپذیر نمی کند . نگرانی های دم صبح را ، صدای هیچ پرندهء نشناخته ای ، شیرین نمی کند . و من توی تمام خوب هام ، خواب های احمق پستم ، سرگردان کوچه ها و آدم هام . آمدی ، یک جفت گوشوارهء تازه برایم بیاور . مثل همانی که توی خواب نخریدم . همان که دو تا نگین قرمز داشت و چندان قشنگ هم نبود . قشنگ نبود و با این همه خوب یادم هست که می خواستم بخرمشان . خوب یادم هست که تمام کلمات نگفته توی بیداریم ، بر زبانم بود . خوب یادم هست تمام خواب هام ، پر بود از آدم هایی که دیگر ندیدم شان . و صدای قطار هنوز توی گوشم است که داشت می رفت در دل شب . تلق تلق . یا تتلق تتلق . یا هر چیزی . و یادم هست گیر کرده بودم توی یک جا که شبیه هیچ شهری نبود و دره های عمیق داشت . خوب یادم هست امتحان داشتم و هیچ نخوانده بودم . و یادم هست مامان مرده بود و من داد می زدم و گونه هام خیس بود وبالشم هم هنوز ، وقتی بیدار شدم . و آمدم پایین از آن سراشیبی که یکبار وقتی بچه بودم ، افتاده بودم از روی دوچرخه پایینش و آدم ها جمع شده بودند همه دورم . و داشتم موهای آیدا را می بافتم درشت درشت . و فال قهوه می گرفت بی رحمانه برایم فاطی . آخ فاطی ! بمیری که این همه ترساندیم توی خواب و بیداری ... و خانه شبیه خانه نبود کوچه شبیه کوچه نبود و هیچ چیز شبیه هیچ چیز نبود ...
پس امانوئل ! چرا مرا ، این روزها هیچ چیز آویزان زندگی نمی کند ؟
تيغماهي @ [ 1:19 AM]
|