وطن پرستی به سبک نسل دونفرهء ما !
خوب ما نسل تن لشی بودیم . نسل که می گویم منظورم من و سامان بود . هیچ نمی فهمیدیم چرا آدم ها باید بمیرند برای وطن شان ؟ اصلا وطن به تخم مان هم نبود . فقط می خواستیم آرام و بی صدا زندگی کنیم . تو بگو خلیج عرب . توفیری نداشت . گور پدرش که مولانا را گرفته بودند ترک ها و رودکی را زور چپان تاجیک ها به نام خودشان کردند . می دانستم تمام این ها که با عصبانیت می گفتند ؛ بی شرفا ! مولانا فقط اون جا مرده ... و گریبان می دریدند ، هیچ نخوانده اند از مولانا . من و سامان ، بی خیال تمام این حرف ها ، غروب های پنجشنبه مولانا می خواندیم ؛ شاد باش ای عشق خوش سودای ما ...
و اصلا مهم نبود برامان از کجا آمده و کجا تمام کرده .
تو بگو کش لقمه یا پیتزا یا هر کوفتی ، سه شنبه ها ، نزدیکی های ساعت هشت ، در به در ، پیتزای پپرونی می خوردیم و لذتش را می بردیم و چه فرقی دارد که اصلا اسمش چی باشد .
از اسم ها و بازی با کلمات بدمان می آمد . ژست های وطن پرستانه حالم مان را بهم می زد . یک بار که سیاوش گفت می خواهد زرتشتی شود نزدیک بود از عصبانیت ، یک لگدحوالهء فلان جاش کنم ! تازه یک فیلم دیده بودم که توش دختره این بلا را سر یک پسری آورده بود و طرف را تا چند وقت ناکار کرد . بدجوری دلم می خواست روی اولین پسری که عصبانیم کرد پیادش کنم . که نکردم . بس که سامان مسخره بازی در آورد و نگذاشت حسابی عصبانی شوم .
توی این سال ها ، وطن پرستی مفهموش را برای ما از دست داد . فراوطنی می اندیشیدیم و فکر می کردیم آسمان هر جا آبی تر بود و آفتاب ، هر جا زیباتر تابید ، همان جا اتراق می کنیم . مهم ترین موضوع ، بقای نسل بشر بود . نقشه های کورت ونه گاتی داشتیم . کابوس همیشگی مان جنگ جهانی سوم بود و یکی از اپیزود های « رویاها »ی کوروساوا بدجوری تنمان را لرزانده بود . فکر می کردیم اگر تمام دنیا را هم بمب های اتمی ویران کردند ما باید مواظب اسپرم های سامان باشیم ، تا دنیا را از نو بسازیم . بدون شک دنیای بهتری می ساختیم ...
تيغماهي @ [
1:44 AM]