[ خانه | تماس | RSS ]

 
Friday, February 29, 2008

کلمات ، آن قسمت نا نوشتهء زندگی من است . آن جاش که گفتی « دوستت دارم » . آن جا که ترمینال شمارهء دو فرودگاه مهر آباد ، خبیصانه تو را از من نگرفت . هواپیمات میان ابرها گم نشد . آن جا که نرفتی . آن جا که نماندی .
من با نوشتن تمرین نوشتن نمی کنم . می دانم هیچ گاه کتابی چاپ نخواهم کرد . می دانم نوشته هام ، ستون هیچ روزنامه ای را و صفحات هیچ مجله ای را پر نخواهد کرد . می دانم نویسنده شدن ، تنها یک رویای کودکانه بود و تمام . من با نوشتن زندگی می کنم ، خیال می بافم و از تو چه پنهان نفس می کشم آن وقت ها که بغض راه گلوم را می بندد و عصبانیت نفسم را بند می آورد .
کلمات ، عشقی ست که هرگز نفهمیدی و « دوستت دارم » ی که هیچ گاه نشنیدی . محبتی که نه به زبان آمد و نه به نگاه و تنها جولانگاهش ، ورق های کاهی کافه نشینی بود در غروب های تنهایی تابستان و شر شر باران شیروانی های اردیبهشت .
کلمات ، رشتهء میان من و دوستانم بود که بی بهانه پاره نشد . آدم ها که حوصله شان را سر نبردم . آدم هایی که تحمل کردند سکوتم را ، بد خلقیم را ، بی حوصلگی های گاه و بی گاهم را . آدم هایی که درد و دلم را شنیدند و خم به ابرو نیاوردند . گذاشتند آرام اشک بریزم برای شان . گذاشتند برای شان بگویم از هر دری و هر کسی . آدم های که احترام گذاشتند به حسادت های معصومانهء زندگیم . آدم هایی که صبح های بیهودگی ، توی دنیای واقعیم نبودند و آفریدم شان میان این همه کلمه ، روزمرگی .

هر چند این یک بازی نیست . اما دوست دارم بدانم مریم گلی ، سایه ، عطای یک پنجره ، مریم ِ خواب زمستانی برای چه می نویسند . دوست دارم بدانم چه چیز نا نوشته های زندگی دهقون را پر کرده که دیگر نمی نویسد . دوست دارم بدانم شعر های ماهنی که این همه دوستش داشتم ، حالا کجاست .
دوست دارم بدانم شما که این ها را می خوانید ، کجا می نویسید و از چه می نویسید .



تيغ‌ماهي @ [1:24 AM]

نظرات:
اولش فکر کردم دارم اشتباه می بینم . حتی آنقدر شک کردم که صفحه را باری ریفرش کردم . اما نه ... " نظر " گاهی بود در پایین این پست . که اجازه می داد من بنویسم زیر دست خط تو . منی که اینجا را می خوانم ، وبلاگنویسی نمی کنم . آنجا دیگر خانه ی من شده است . نوعی احساس مالکیتی دارم که تا به حال نه خانه ای از آن و به نام خود داشته ام که جایگزینش کنم و نه جایی مشابه آن . اگر بگذرم از بعد مجازی ، و به کل نوشتن را در نظر بگیرم ، من نمی نویسم تا نوشته باشد ... یا حتی نوشتن را هم در زندگی ام ریخته باشم ... نه ! نوشتن آنقدر در تاروپود روزهایم تنیده شده ، آنقدر گره روی گره ... که گشوده شدنش محال است . گاهی به انگشت اشاره ی دست راستم که نگاه می کنم حس می کنم چقدر با انگشت اشاره ی دست چپم فرق کرده است راستی . نمی دانم ... تابه حال زیاد فکر کرده ام ، اما نمی دانم اگر نوشتن نبود ، تا به حال این همه حرف که از چشم ها و گوش ها و لب هایم می خواهند بیرون بریزند را چطور و کی و کجا می ریختمشان . گاهی فکر می کنم اگر تمام این همه نوشته که اینجا می خوانم ، از این همه آدم ... اگر قرار بود تمام تمامشان را بشناسم و تمام تمامشان را ببینم مدام و درگیرشان شوم ، چه هیجانی باقی می ماند ؟ با وجود نام و فامیل و پروفایل و اینجا و آنجا دانستن از تو ، اما برای من هنوز زن روزهای ابری باقی مانده ای . و این نوعی دست نخوردگی و بکارت لطیفی دارد که لبخندم می آورد . و هنوزت که می خوانم ...
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
می‌نویسم برایت.
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نَفَس که باشد، یعنی وجود داری...وجود، نه حضور...
.
من فکر می‌کنم که کافی‌ست خود را میان کلمات پنهان کرد... چیزی شبیه قایم‌باشک بازی با حروف... لابلای کلمات گم شد...هم‌رنگ...هم‌جنس... وجود به کلمه تبدیل می‌شود... به نوشتن...
.
قلم که باشد، فقط کافی‌ست باشد...
از وجود تا حضور.
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خیلی سوال سختیه. می دونی؟
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
حالا دلیلش مهم نیست چندان. خوبیش اینه که تو می نویسی. این روزها داشتم به این فکر می کردم که یه چیزی بنویسم برای تو و نون جیم که بابا جان این نظرگاه رو باز کنید. سلام زن روزهای ابری
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست دارم نوشته هات را آنقدر كه هر روز ميخوانمت.آيسا حتي اگر تلخ تلخ هم باشد شيرين است.آيسايي كه گول كلمه ها را نمي خورد.آيسا يي كه گاهي اينقدر تلخ است كه حتي زن روزهاي ابري هم نيست.آيسا هميشه آيساست.هميشه مجهول است.مجهول...آيسا را دوست دارم.نوشته هاش را هم...آيسا را هميشه ميخوانم.هميشه ي هميشه...
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سلام زن روزهاي ابري من
چه بيرحم بودي تا حالا اجازه نميدادي واسط بنويسم.ولي عاشق نوشته هاتم و البته يه فحشم ازت ياد گرفتم ميتوني تو دوتا پست آخرم ببيني.خيلي خوشحال شدم آزاد شدي
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
hamishe zane rooz'haaye abrie man
khodat ke khoob midaani , gaahi donyaa adam ra be ta'tili dochaar mikonad , vagarna mahnee key delash mikhast sokoot konad ?
mahnee taraneh bood o man nakhalaf farzande baad o khashaak ... yadat ke hast ?
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مدت‌هاست می‌خواهم به زن روزهای ابری بگویم که اگر مجبورم می‌کردند فقط یک وبلاگ از میان ده‌ها وبلاگی که مرتب می‌خوانم‌شان انتخاب کنم و باقی عمرم فقط همان را بخوانم، بدون‌شک آن وبلاگ، وبلاگ زن روزهای ابری می‌بود. این‌طور دوست دارم نوشته‌هایت را.
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خب میبینم که پنجره ها رو وا کردی و داری هواخوری میکنی..
موفق باشی
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
-نوشته هات آرومم می کنه-فوق الادن
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یه اثر شیرینی از نوشته هات میگیرم ولی هیچ وقت فرصت نبود بهت بگم.
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اوه!چی شد که یه هو دوست داشتی بشناسی رهگذرهای اینجارو؟؟
خواب می بینم؟
شمانویسنده ای!مگر قرار است نویسنده ها چه بنویسند که شما ننوشتی!
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خانوم ابری، من بیشتر وقتا نوشته های شمارو میخونم و بیشتر وقتا دوستشون دارم.
امضا.Amelie
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من اصلا نمي‌شناسمت اين جا رو هم خيلي شانسي پيدا كردم ولي تقريبا هر روز مي‌آم و مي‌خونم و از نوشته‌هات لذت مي‌برم. مرسي كه انقد خوب مي‌نويسي
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
...
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کلمات ، آن قسمت نا نوشتهء زندگی من است چقدر جالب شروع شد درست بر عکساون جوری که آدما راجع به نوشتن فکرمیکنن.عالی بود
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بعد از 63 تا كليك وارد شد.هر بار در برابر نوشته هاي تو از خودم پرسيدم اين خيال است كه زندگي را ارزشمند مي كند يا ارزش زندگيست كه خيال را صرف خود مي كند.آنچه كه مرا به هميشه خواني "زن روزهاي ابري"دچار كرده آسان نگذشتن از انديشه و احساسهاي كوچك و بزرگ است .شايد اين افتخاري براي هيچ يك از دو طرف نيست كه پنجره هر پست تيغ ماهي تا آخرين لحظه هاي بيداري باز مي ماند و چند باره خوانده مي شود؛تو و معدودي ديگر .اما يقين برايم اينست كه گره خوردگي از اين دست اتفاق بزرگيست در برهوت نشخوار هر روزه آفتاب ،خويش خواهي و دگر خواهي ،مسالمت متفعن .گمانم هنوز گره خوردگي اصالت خود را دارد.بيش باد
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سلام همخاک عزیز
به سایت من هم سر بزن فکر کنم دوست داشته باشی
فقط و فقط برای دانلود نمایشنامه
پایدار باشید
محسن آهنین جان
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سلام همخاک عزیز
به سایت من هم سر بزن فکر کنم دوست داشته باشی
فقط و فقط برای دانلود نمایشنامه
پایدار باشید
محسن آهنین جان
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خیلی، خیلی دوست داشتم این نوشته رو، البته بعض بقیه ی هاشون نباشه.
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سلام
حالا کاری به همه چیزی که نوشته ای ندارم اما آن جایی که از نویسنده شدن و نشدن گفته ای را فراموش کن. این خیل نویسنده که داریم چه گلی به سرمان زده اند مگر؟
"کسی که می نویسد تا پول بگیرد"
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سلام
حالا کاری به همه چیزی که نوشته ای ندارم اما آن جایی که از نویسنده شدن و نشدن گفته ای را فراموش کن. این خیل نویسنده که داریم چه گلی به سرمان زده اند مگر؟
"کسی که می نویسد تا پول بگیرد"
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من به جای حرف زدن می نویسم....داستان هام قسمتی از رویاهام هستن و وبلاگم، پر کننده تنهائیم... وقتی روزها تنهام و کسی رو ندارم تا باش حرف بزنم،تو وبلاگم می نویسم و می دونم خونده می شم و بهم جواب داده میشه و به همین دلیل وبلاگ رو از دفتر خاطراتم بیشتر دوست دارم....
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در کوچه باد می آید. اینجا باران میبارد و من عاشق بارانم
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سلام
با توجه به اینکه در وبلاگ جنابعالی تنها مکان موجود برای حرف زدن همین یک نقطه است به ناچار حرف بی ربطم را همین جا می عرضم: فرمایش جنابعالی انجام و منابع در وبلاگم اعلام شد.
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کافه نادری وبلاگ

نوشتن وظيفه نيست، سرگرمی هم نيست. از من اگر بپرسند می گويم نوشتن، غريزه است ،‌ يک غريزه وحشی. کلمه می آيد و سرريز می شود. فکرها سر و سامان می گيرد توی اين خطوط درهم ، و آرامش با خودش می آورد. و من ديگر اين را می دانم که بدون قلم ، زندگی ام چيزی کم دارد.

يکبار توی "کوچی" نوشته بودم که برای کسی که می نويسد، خوانده شدن - و نه روخوانی شدن - معنای ويژه ای دارد . انگار يک چيزی از توی اين پنجره کوچک ، ما را به هم وصل می کرد، يک موج نامرئی که می آمد و می نشست توی بطن چپ قلب آدم . از همان آغاز نوشتن ِ "کوچی" تا همين امروز ، هنوز نيوشا و آليس و سايه را نديده ام ، اما چه فرقی می کرد ؟ خورشيد و هاله برای من ِ اهل اين دنيای عجيب، چهره ندارند، کلمه اند. همه مان کلمه ايم. من با همان کلمه ها دوست شده ام.

اگر توی زندگی نقطه های عطفی وجود دارند، کوچی صفحه عطف زندگی من است، صفحه زير و رو شدنم ، مثل لباسی که پشت و رو شود و درونش را نمايان کند. من با کوچی از کوچه های خيس آکسفورد گذشته ام و در زير نگاه پرصلابت اين بناهای تاريخی ، مشق ِ زندگی کرده ام .با کوچی با فرهنگهای تازه آميختم و تجربه های تازه را شريک شدم . با کوچی از خانه گفته ام و دل نگران وطن بوده ام . گاهی باهم از فرط دلتنگی گريسته ايم ، و گاهی خوشی هامان را فرياد کرده ايم . من و کوچی خيلی وقتها هم سکوت کرديم تا بيشتر بشنويم.

اگر روزی می شد دور ميزی توی کافه نادری يا شوکا نشست و از همه چيز حرف زد و از همه چيز ياد گرفت ، ما از پشت اين پنجره ، دور ميزی نشستيم که يک سرش در ايران بود، يک سرش در آمريکا، سری اينجا، سری در آلمان، اتريش ، فرانسه ... من عاشق اين کافه هستم .

ارکيده بهروزان
آکسفورد - نوامبر ۲۰۰۴
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/11/041117_mj-iran-bloggers-compete.shtml
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من چقدر دیر رسیدم اینجا
:(
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به خاطر تنهایی م
میترسم ناگفته هام یادم بره
میترسم از خونده نشدن از پاک شدن
به خاطر این که کاغذ صبورتر از انسانه


نوشته هاتو دوست دارم آیسا
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من می نویسم واسه تمام حرفهایی که باید میزدم و به جاش لبخند زدم یا نگاهم رو به دیوار دوختم مینویسم که حداقل به خودم بگم یک جایی بلند بلند گفتمشون حتی اگر اون آدم هر گز نشنوه . مینویسم برای اینکه دلم براش تنگ میشه و حق این دلتنگی رو تو زندگی واقعی ندارم .
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
heyyyyyyy
سلام بابا جون
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
Post a Comment