کلمات ، آن قسمت نا نوشتهء زندگی من است . آن جاش که گفتی « دوستت دارم » . آن جا که ترمینال شمارهء دو فرودگاه مهر آباد ، خبیصانه تو را از من نگرفت . هواپیمات میان ابرها گم نشد . آن جا که نرفتی . آن جا که نماندی .
من با نوشتن تمرین نوشتن نمی کنم . می دانم هیچ گاه کتابی چاپ نخواهم کرد . می دانم نوشته هام ، ستون هیچ روزنامه ای را و صفحات هیچ مجله ای را پر نخواهد کرد . می دانم نویسنده شدن ، تنها یک رویای کودکانه بود و تمام . من با نوشتن زندگی می کنم ، خیال می بافم و از تو چه پنهان نفس می کشم آن وقت ها که بغض راه گلوم را می بندد و عصبانیت نفسم را بند می آورد .
کلمات ، عشقی ست که هرگز نفهمیدی و « دوستت دارم » ی که هیچ گاه نشنیدی . محبتی که نه به زبان آمد و نه به نگاه و تنها جولانگاهش ، ورق های کاهی کافه نشینی بود در غروب های تنهایی تابستان و شر شر باران شیروانی های اردیبهشت .
کلمات ، رشتهء میان من و دوستانم بود که بی بهانه پاره نشد . آدم ها که حوصله شان را سر نبردم . آدم هایی که تحمل کردند سکوتم را ، بد خلقیم را ، بی حوصلگی های گاه و بی گاهم را . آدم هایی که درد و دلم را شنیدند و خم به ابرو نیاوردند . گذاشتند آرام اشک بریزم برای شان . گذاشتند برای شان بگویم از هر دری و هر کسی . آدم های که احترام گذاشتند به حسادت های معصومانهء زندگیم . آدم هایی که صبح های بیهودگی ، توی دنیای واقعیم نبودند و آفریدم شان میان این همه کلمه ، روزمرگی .
هر چند این یک بازی نیست . اما دوست دارم بدانم مریم گلی ، سایه ، عطای یک پنجره ، مریم ِ خواب زمستانی برای چه می نویسند . دوست دارم بدانم چه چیز نا نوشته های زندگی دهقون را پر کرده که دیگر نمی نویسد . دوست دارم بدانم شعر های ماهنی که این همه دوستش داشتم ، حالا کجاست .
دوست دارم بدانم شما که این ها را می خوانید ، کجا می نویسید و از چه می نویسید .
تيغماهي @ [
1:24 AM]