[ خانه | تماس | RSS ]

 
Thursday, August 21, 2008
یک جایی پدر جرج در « دختر پرتغالی » می نویسد ؛ « سعی کن به خاطر بیاوری ، آن وقت می بینی که همه چیز یک جایی در درونت وجود دارد ! »
من اغلب که تنها می شوم ، قبلش بگویم این موضوع زیاد تکرار می شود و هیچ ربطی به فیزیک آدم ندارد . درون آدم تنها می شود .
من اغلب که تنها می شوم ، شب ها که خوابم نمی برد و چراغ ها خاموشند و دارم غلت می زنم تا خواب بیاید سراغم ، این بازی را انجام می دهم . سعی می کنم خیلی دور ها را به خاطر بیاورم . بعد جزئیات دلپذیری به یادم می آید که هیجانزده ام می کند . مثلا یادم می آید یک تاپ آبی پوشیده ام با یک دامن آبی تر . توی حیاط خاک بازی می کنیم با برادره . خواهره توی روروئک قرمز ر نگی نشسته و یک کلاه لبه دار زرد و سفید به سر دارد و سعی می کند ما را متوجه خودش کند و ما هیچ نگاهش نمی کنیم . آفتاب هم می تابد و باد تکان می دهد شاخه های کیلاس را . یاد آوری تمام این ها به خودی خود قشنگ است ، اما ما هم مثل جرج از این صحنه عکس داریم و من همیشه نگران بودم نکند تخیلم از روی عکس این خاطره را ساخته باشد .
با این همه توی بی خوابی های دیشبم اتفاق خوبی افتاد . این قسمتش را یادم نبود که تازه ذهنم پیداش کرد ؛ مامان هم سرش گرم گل ها بود و زیر لب می خواند .
حالا که حضور مامان را دیده ام ، احساس دلنشین تری دارم . دیگر خوب می دانم ، جایی در درونم ، دختر کوچولوی چهار ساله ای هست که دارد خاک بازی می کند ، همین جور که باد می پیچد لای موهاش و صدای آواز می آید ، حتی اگر هیچ عکسی آن لحظه را و آن آواز را جاودانه نکرده باشد .


تيغ‌ماهي @ [2:27 AM]