Sunday, October 26, 2008
من کریسمس پشت کریسمس هم که بیاید برایت کیک شکلاتی نخواهم فرستاد . نه حتی کارت پستالی ، چیزی . می گذارم برف ها هی یادت را بیاورند و ببرند . بگذار برف ها ، یادم را بیاورند و ببرند . بعد فکر کنیم ، انگار تنها زمستان است که خاطرات زنده می شوند با بارش برف ، با کت های بلند مشکی و شالکردن های سفید . با بوی تند نسکافه ، لبوی داغ . با چراغ همیشه قرمز سر میرداماد و شیشه های بخارگرفتهء تیوتای قدیمی پدرت . نگفته بودم . من هنوز گردنبند ها را عاشقانه دوست دارم . می توانم گردنبند دانه گرد سرخ به گردن، بروم تا ته این کوچه ها را تنهایی ، ببینم این رودخانه ، کجا تمام می شود . می توانم پاهایم آویزان جوی همیشه خالی این کوچهء باریک ، چشمم به ابرهای هنوز نباریدهء خاکستری ، مرور کنم هر چه گذشت را تا بفهمم ، تلاش هام برای نبودنت ، بی نتیجه پیر و خسته ام کرد . تا بفهمم ، من و تو ، کریسمس پشت کریسمس هم که بیاید ، برای هم کیک شکلاتی نمی فرستیم و نه کارت پستالی و نه هیچ . من و تو ، خاطرات مان را فراموش می کنیم . بعد تو هیمن جوری که چشمت به بارش آرام و یکنواخت برف نیمه شب است ، دستهات لمس می کند دانه های گردنبند سبز سارا را ، یک لحظه یادت می آید ، من چه دوست داشتم گردنبند ها را . زود تمام می شوم . سارا صدات می کند . بعد من همین جوری که نگاهم به بارش آرام و یکنواخت برف سر صبح است ، همین جوری که دست هام خط خطی می کنند شیشه های سرد بخار گرفته را ، یک لحظه یادم می آید تو ، چه دوست داشتی کلاه ها را . از تو چه پنهان ، فکر می کنم کلاه امین چه بهت می آمد اگر بودی . زود تمام می شوی . روناک کلی حرف تازه دارد برامان . همین یک لحظه های دیر به دیر ، یادت را و یادم را زنده می کنند و همینش قشنگ است و غمگین . دیگر خوب می دانم ، یادت ته نشین می شود جایی در درونم و فراموش نه ! یادم می رود به زنه توی « بدون خداحافظی » . با لهجهء افغانی که من را بسیار خوش می آید ، گفت ؛ « بسیار خستمانه ! » ... و دلم می گیرد بس که خوب بازی کرد و بس که شیرین است فارسی افغان ها .
حیف ! همش یک بار اتفاق می افتد .
زن روزهاي ابري @ [ 12:02 AM]
|