Friday, December 19, 2008
زندگی یادم داده آرزوهای بزرگ نداشته باشم . رویا های کوچک خودم را دارم . کاری ندارم کسی بخندد . خوب می دانم یک روز بر خواهم گشت میان باران شیروانی های قرمز و داستانم را خواهم نوشت . بزرگترین کار زندگیم . قشنگ ترین کلماتم . گوش نواز ترین شعر هام را . بعد که باران بند بیاید ، با یک پالتوی قرمز بلند ، همان که هنوز دست خیاط است ، می زنم بیرون . همین جوری که یک دستم نان تازه است و یک دستم کتاب های دست دوم ، گوشم به قورباغه های لای چمن های کنار جدول خیابان ، پاهام می رود توی چاله های کوچک آب و هیچ باکیم نیست . دارم یک هانس تازه خلق می کنم . یک لنی شگفت انگیز دیگر .
خوب می دانم دیگر رویای هیچ پاریسی را در سر نمی پرورانم . هیچ ونیزی ... همان جا حیوانات تازه ام را می سازم . خمیر را توی دست هام ورز می دهم و فکر می کنم دلم یک جوراب ساق بلند تازه می خواهد . فکر می کنم هیچ وقت از جوراب های ساق بلند رنگی ، از شالگردن های بلند راه راه سیر نخواهم شد . حیواناتم را می چینم شان کنار پنجره ، خوب می دانم دیگر کسی انتظار من و حیواناتم را نمی کشد . دنیا دل نگران ما نیست . ما ، همه ء ما ، توی تنهایی کوچک خودمان پیر می شویم ...
__________________________
آهان . یادم رفت بگویم . این شب ها ماه نزدیک تر است به زمین . نگاهش که کنید تمام چاله چوله هاش پیداست از همین پایین . همین دیگر . نگاهش کنید تا نرفته دور تر . زیاد نگاهش کنید .
تيغماهي @ [ 2:22 PM]
|