[ خانه | تماس | RSS ]

 
Tuesday, February 24, 2009
می دانی . بامبوها را کافیست آفتاب بدهی به ریشه هاشان . بعد دیگر خودشان بزرگ می شوند . خیلی ناز ندارند . می شود باهاشان کنار آمد . من بامبو نیستم . نمی شود باهام کنار آمد .
یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری ، آرام و بی صدا از زندگی آدم ها بروی بیرون . دیر که بشود تمام آن لحظه های خوشی مثل بستنی شکلاتی عصر های تابستان ، آب می شود می چکد روی دامنت .

دختره پرسید ؛ « آتیش داری ؟ » و هیچ وقت این جوری نپرسیده بود . پسره داشت فکر می کرد چه هوا بوی باران می دهد . آن قدر زیاد که می شود بوش را از طبقهء دوم ِ کافهء طبقهء پایین اسکان هم فهمید . فندکش را روشن کرد . بی آن که نگاهش تلاقی کند با نگاه دختره . همهء کسانی که آن بعد از ظهر را با من ، توی دود سیگارهای کافه « عکس » گذراندند می دانند که کافی بود تا نگاه آن ها با هم تلاقی کند و داستان از اول شروع شود . تا پسره یادش برود هوا بوی باران می دهد . تا دختره یادش برود یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری ، آرام و بی صدا ...
همه دیدند نگاه ها با هم تلاقی نکرد . شیطنتی در نگاه هیچ کس نبود . هر چه بود غم بود و تردید .

این پایین خانه ما ، یک رودخانهء کوچک جریان دارد . دنبالش که بروی ، یک جاهایی گم می شود توی دل خانه ها و از آن سو تر می آید بیرون دوباره . یک وقت هایی که وقتش است چمدانت را برداری ، آرام و بی صدا از زندگی آدم ها بروی بیرون ، لذتی دارد و حکایتی دنبال کردن این روزدخانهه .
من از کافه که می آیم بیرون ، توی یک عالمه دستمال کاغذی گوله شده ، یک عالمه فین می کنم که مال اشک هام نیست . یک عالمه سرما خورده ام . بعد چمدانم را می گذارم روی پله های ساختمان مان و به سرایدار نه چندان حرف گوش کن ِ نه خیلی سر به راهمان می گویم چشمش باشد به چمدانم تا برگردم . می روم دنبال رودخانهه .
باد از جلوی چشمانم ، بطری کوکاکولایی را می برد آن ور خیابان ، ولش می کند توی آب . می دوم دنبالش تا گیر می کند به ورودی یکی از همین خانه ها . همان جا می نشینم . کفش پای چپم را در می آورم چون بدجوری دارد پام را اذیت می کند . پاهم را دراز می کنم . نگاه می کنم به آب که می رود و با خودش یکی چیزهایی را می برد و یک چیزهایی را نه .
نگاه می کنم به پرنده ها که دور می شوند . زندگی بدجوری جریان دارد .

یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری و تنها رد کوچکی از خودت به جای بگذاری . سنجاق سری ، گردنبندی ، چیزی . تا ازدیده شان که رفتی ، از یادشان نروی .
چمدانت را برداری و سوار اولین ماشینی بشوی که می رود سمت جنوب . هر چه جنوب تر بهتر .


زن روزهاي ابري @ [1:00 PM]