[ خانه | تماس | RSS ]

 
Monday, September 28, 2009
بعد هي بگوييم اين انقلابه چي بود شما كرديد و هي بگوييم شاشيدم به اين مملكت . وقتي كه روياي رفتن در سر داريم . وقتي هميشه آن كه توي كافه نيست حتمارفته دنبال كارهاي ترجمه و يكي مان توي صف سفارت است . وقتي هي مي رويم بدرقهء عزيزان مان . لعنت مي فرستيم به مهر آباد كه هي ياد آدم هايي ست كه مي روند و بر نمي گردند . هي خاطرات اشك هاي يواشكي ست و بغض هاي فروخورده . وقتي ماه هاي پاييز آخرين ماه هاي با هم بودن است بس كه ژانويه در راه است . بس كه بايد رفت ...
بگوييم شاشيديم به اين مملكت وقتي شمارهء دوستان مان را مي گيريم ، وقتي كم كم شماره شان را هم نمي گيريم . وقتي كم كم از يادشان مي بريم .
وقتي از يادشان مي رويم ...

بعد بچه هاي مان نيايند بگويند شاشيديم به اين جنبش سبزتان ؟ همين جوري كه روياي رفتن در سر دارند ...

پي نوشت ؛ مي دانم حالا وقت اين حرف ها نيست . اين مدل نا اميدي ها و بدبيني ها . اصلا نمي دانم كي وقتش است . با اين همه مي گويم نكند هي اشتباه كنيم و هي از اول بسازيم .


زن روزهاي ابري @ [10:37 PM]