Saturday, January 24, 2009
« _ امشب نمیاد ؟ _ نه آقا . _ اما فردا میاد . _ بله آقا . _ حتما . _ بله آقا » * ...
بدترش این است که ما بچه های قرن بیست و یکیم که توی تهران زندگی می کنیم که همش ترافیک است و هوا هی آلوده ست و همه زندگی مان را چربی و گرد و خاک گرفته . ما آدم های بسیار تنهای بعد از جنگیم که گه گاه خاطرات نه چندان واضح آن سال ها ، می دود میان خواب هامان . ما بی آن که بار دو هزار و پانصد سال تمدن را به دوش بکشیم ، بی هیچ گذشته ای و نه حتی آینده ای که پیش رومان باشد و کسی که انتظارمان را بکشد ، راه مان را می رویم . از تنهایی گریزی نیست و من این را خیلی وقت بود که فهمیده بودم . اما آیندهء ترسناک رو به رومان ، یادم می اندازد ما ، بچه های بی اعتقاد بعد از جنگ ، تنها تریم از خیلی ها . راستش ترانه های باب دیلن به مذاق من خوش تر می آید . انگار آدم باید با خودش رو راست باشد . اسمش غرب زدگی نیست . اسمش تجربه های مشترک آدم های تنهای دنیاست . ما آدم ها ، با این همه دردهای مشترک ، انگار به هم نزدیک تریم از شراب و مستی غزل های حالا دور . ما با تمام تفاوت ها و اخلاقیات تخمی محدود کننده مان ، فرزندان تجربه های مشتریکیم . شاید همان تجربه های نسل بعد از جنگ آلمان ها . بچه های نازی های سرخورده . یا آن ها که قسمتی از شرافت شان را توی تکه های پاریس جا گذاشتند . قسمتی از شعورشان را توی خاک روسیه . یا همان ها که ویتنام را ترک کردند . بی هیچ فتحی و پرچمی . آن ها که هیچ استالینی رویاهاشان را تحقق نبخشید ، هیچ لنینی آرزوهاشان را سر انجام . برای همین فکر می کنم ، وطن پرستی کلمه ای ست که میان ماها دیگر طرفدار ندارد . شاید برای همین همه مان جان لنون را دوست داریم ، دونات می خوریم ، علف می کشیم ، بعد پیاده سرمای خیابان ها را گز می کنیم ! نه ! ما کوتاه نمی آییم . آدم باید خیلی جا کش باشد که وانمود کند با همه چیز و همه کس کنار آمده . ما کوتاه نمی آییم و هی خودمان را به گا می دهیم . آن قدر به گا می دهیم که از پا بیفتیم ، که بمیریم .
« _ چرا خودمون رو دار نمی زنیم ؟ _ با چی ؟ _ یه تیکه طناب همرات نیست ؟ _ نه ! _ پس نمی تونیم » * ...
*قسمتی از نمایشنامهء « در انتظار گودو » ی ساموئل بکت
زن روزهاي ابري @ [ 11:13 PM]
Thursday, January 22, 2009
فکر می کنم دلم هیچ نمی خواهد و چه می ترسم از این هیچ نخواستن ها . داشتم گل را ورز می دادم میان انگشت هام که فهمیدم هیچ دلم نمی خواهد بایسم ، دلم نمی خواهد گل را ورز بدهم ، دلم نمی خواهد پرترهء کسی را بسازم . راهم را کشیدم و آمدم این جا تا چشمم نیفتد به آن همه چیزی که دلم نمی خواستشان .
الکساندرا میل نوشتنش گرفته که دارد لحظه ها را ثبت می کند دوباره . صدای دستگاه جوش می آید . الان است که یکی داد بزند « کی با این دستگاه جوش کار کرده ؟ » حتما الکترودها را هم جمع نکرده . وقتش است دعوا شود ! وقتش است مجید صداش را ببرد بالا .
حالا نشسته ام روی کنده چوب های نیم سوختهء پشت سوله و فکر می کنم این راه به کجا می رسد ، پشت این کوه ها چه شکلی ست ؟ آدم های خانه های آن بالا ، حالا که برف می بارد نم نم ، نشسته اند کنار شومینه و « جنگ و صلح » می خوانند . با لیوان چای تو دست شان بازی کنان ، داستان می نویسند . لحاف را پیچیده اند دور شان و هیچ خیال ندارند تا غروب بیایند بیرون از تختخواب ، پرده را کشیده اند کنار و بارش یکریز اولین برف سال را می بینند . حتما کلی خیال می بافند .
یکی می آید چوب ها را زیر و رو می کند . می گویم بدرد نمی خورند . خیسند . باکش نیست . نزدیک ژوژمان ، دیگر خیس و خشک ندارد . می گویم درست می گوید . با تاسف سری تکان می دهم . من هم قبل رفتن زیر و روشان می کنم . کی وقت کنم بروم چوب بخرم . می گویم الکساندرا برو . حوصله ندارم . هی می نویسد سگ پدر .
نت های ساختمان موسیقی چه می نوازند گوش را ! فرز که روشن می شود کفرم در می آید . وز وزش می رود توی گوشم . خاموشش کنید تخم سگ ها ! مگر نمی بینید دارد برف می بارد ؟! ای بابا . عین خیال شان نیست . دو تا قند اضافه می اندازم تا شیرین تر شود نسکافه ام . داد می زنم بس که صدا به صدا نمی رسد ؛ « تمامش می کنی الکساندرا یا نه ؟ »
آدم های خانه های آن بالا ، گرمای شومینه ، می نوازد پوستشان را ، مجله ها را بی حوصله ورق می زنند . گه گاه تیتر ها را می خوانند و نه بیشتر . منتظرند عصر تر بروند بیرون ، جا پا بگذارند روی برفهای یک دست سفید کوهپایه .
که خودکارش می جنبد روی کاغذ ؛ « داد می زند تمامش می کنی یا نه ؟ » لعنت ! کلمه به کلمه . هی می نویسد . وای که چه دیوانه خانه ای راه انداخته اند امروز !
زن روزهاي ابري @ [ 12:29 AM]
Tuesday, January 20, 2009
امروز جمعه ، هفتم دی ماه ، من لحظه های سختی را می گذرانم . پای چپم هم درد می کند . هی تیر می کشد جایی بالای ساق پام و چند لحظه طول می کشد و نباید تکانش بدهم تا خوب شود . من خوب نیستم و یک چیزی سنگینی می کند روی قلبم و فشارش می دهد . یک رازهایی هیچ گاه فاش نمی شوند . همین است که همیشه از رازها بدم آمده . انگار نمی شود با کسی شریکشان شد و باید بارش را تنهایی به دوش کشید ، با بغضی که می سوزاند گلوت را ، با چیزی که سنگینی می کند روی قلبت ، دردی که پای چپت را می فشارد ، بی قطره اشکی ، بی فشار دستی و آغوش گرمی ... یک چیزی در درونم دارد ذوب می شود . خوب نیستم دیگر . همین .
زن روزهاي ابري @ [ 3:30 PM]
Monday, January 12, 2009
آقای سوتینی عزیز !
راستش من فکر می کنم همیشه ، توی مُردن یک رابطه ، هر دو نفر مقصرند . یکی بیشتر ، یکی کمتر . اما هیچ کس نمی تواند از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند و خودش را کنار بکشد . آن جور که تو فرار می کنی . من مقصر بودم ، چون زیادی لاغر بودم و اصلا قیافهء قشنگ « دلنشینی » نداشتم ، آن جور که مادرها بپسندند و « لباس توی تنم زار می زد » و تو مقصر بودی چون مامان ِ بی ادبی داشتی که نمی توانست جلوی دهانش را بگیرد و عقاید تخمی اش را برای خودش نگه دارد . من مقصر تر بودم چون مجبور شدم سوتین های ابری هیجان انگیز بخرم و لبخندهای دلنشین کنندهء صورت بزنم که همه شان بی فایده بود و کلافه ترم می کرد . تو خیلی مقصر تر بودی چون هیچ نخواستی کمک کنی . چون نگفتی با آن لبخندهای دلنشین کننده ، دلقک احمقی می شوم که تنها به مذاق بزرگترها خوش می آیم و نگفتی آدم نباید خودش را با سوتین های ژله ای گرم عذاب بدهد و هی گر بگیرد از گرما و برود کنار پنجره بایستد و دلش رقص نخواهد و بغل نخواهد و هیچ چیز نخواهد .
من توی تمام آن عکس ها ، آن لبخند احمق را بهمراه دارم . اما ته نگاهم غمی ست که خبر از پایان می دهد . خبر از پایان تمام سوتین های ابری حجم دهندهء خنده دار و لبخندهای الکی . می دانی ، تمام عکس ها را می اندازم دور . اما یکی شان را نگه خواهم داشت . همان که توش از ته دل خندیدم چون قبلش سوتینم را در آورده بودم و توی آینه فهمیدم حق با مامانت بوده . حرصم گرفته و آرام در گوشت گفتم چقدر از مامان های فضول بدم می آید . و تو تعجب کردی ، بی آن که بدانی درست منظورم مامان فضول توست . و خنده ام گرفته . چون داشتم قیافه ات را تجسم می کردم که وقتی فردا صبح ، بهت بگویم مامانت چه مزخرفاتی تحویلم داده و بعد بگویم دیگر دلم نمی خواهد دوستت داشته باشم ، تو چه تعجب خواهی کرد . آخر مامان های روشنفکر با فرهنگ که از این حرف های سطح پایین نمی زنند . هان ؟ می زنند ؟ من مامان های بی فرهنگی را می شناسم که هیچ از این حرف ها نمی زنند چون فکر می کنند باید به انتخاب آدم ها احترام بگذارند ... مهم نیست . راست می گویم . حالا که فکر می کنم می بینم حق با تو بود . مهم نبود مامانت چه فکری می کرد . من از همه بیشتر مقصر بودم که فکر می کردم مهم بوده . از دست مامانت عصبانی بودم و نگاه کردن به تو ، من را یاد مامانت می انداخت . تو راست می گفتی . این یک دعوای زنانه بود که بیخودی بزرگش می کردم . اما دلم بدجوری شکسته بود . خواستم بدانی متاسفم . نه چون دنبال مقصر می گشتم و فهمیدم مقصر ترم . متاسفم چون نتوانستم فراموش کنم ، بگذرم ، ببخشم . خیلی متاسفم چون نمی توانم . بعد از این همه که گذشت ، هنوز نمی توانم بخشنده باشم .
حالا لیوان چای توی دست هام ، سوتین ابری حجم دهندهء قشنگی بسته ام که بندهای صورتی خوش رنگی دارد و انعکاسش از شیشهء پنجره پیداست . همین دیگر . یادت افتادم . چه بد که همیشه سوتین ها تو را یادم می آورند و نه آن همه جاهای دلپذیر که با هم رفتیم و بوهای مشترک که با هم استشمام کردیم و طعم های لذیذی که در کنار هم چشیدیم !
زن روزهاي ابري @ [ 3:24 AM]
|