Friday, February 27, 2009
دوست داشتم وقت خداحافظی می گفتی ؛ « می بینمت » و نه خداحافظ . انگار باید منتظر می ماندم که ببینمت . انگار قول می دادی که ببینمت . دوست داشتم آخر تمام دلتنگی هام و هی حرف زدن هام ، هنوز چند قدم نرفته صدام می کردی و تا سرم را بر نمی گرداندم نمی گفتی . _ هان ؟ _ مراقب خودت که هستی ؟ دوست داشتم وقت احوالپرسی می گفتی « هست روزگار به کام ؟ خوب می خوابی شب ها ؟ خواب رنگی زیاد می بینی ؟ » دوست داشتم وقتی آفتاب نبود می پرسیدی ؛ « دیدی چه ابره هوا ؟ خبری از آفتاب نیست ؟ » حواست بود به آفتاب که نیست . به ابرها که هستند . به حالم که ناخوش است . به خواب هام که سیاه و سفیدند .
یک کلماتی ، انگار فرق دارند . دلنشین ترند ، مهربان تر . می شد بگویی « مراقب خودت باش » . اما همیشه می پرسیدی « مراقب خودت که هستی ؟ » همیشه می گفتی « می دانی که دوستت دارم . نه ؟ » که انگار از هر دوستت دارمی قشنگ تر بود . انگار بدیهی بود . مو لای درزش نمی رفت . مثل آفتاب که همیشه به وقت می تابد . یعنی می خواهم بگویم ، دوست دارم آدم هایی را که با کلمات بازی می کنند . راحت خرجشان نمی کنند . می دانند چطور اداشان کنند که قشنگ تر باشند . شعر می کنند جمله ها را ، آهنگ دارد صداشان . همین دیگر . قدر آدم هایی از این دست را باید دانست که بدجور تعدادشان کم است .
زن روزهاي ابري @ [ 8:58 PM]
Tuesday, February 24, 2009
می دانی . بامبوها را کافیست آفتاب بدهی به ریشه هاشان . بعد دیگر خودشان بزرگ می شوند . خیلی ناز ندارند . می شود باهاشان کنار آمد . من بامبو نیستم . نمی شود باهام کنار آمد . یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری ، آرام و بی صدا از زندگی آدم ها بروی بیرون . دیر که بشود تمام آن لحظه های خوشی مثل بستنی شکلاتی عصر های تابستان ، آب می شود می چکد روی دامنت .
دختره پرسید ؛ « آتیش داری ؟ » و هیچ وقت این جوری نپرسیده بود . پسره داشت فکر می کرد چه هوا بوی باران می دهد . آن قدر زیاد که می شود بوش را از طبقهء دوم ِ کافهء طبقهء پایین اسکان هم فهمید . فندکش را روشن کرد . بی آن که نگاهش تلاقی کند با نگاه دختره . همهء کسانی که آن بعد از ظهر را با من ، توی دود سیگارهای کافه « عکس » گذراندند می دانند که کافی بود تا نگاه آن ها با هم تلاقی کند و داستان از اول شروع شود . تا پسره یادش برود هوا بوی باران می دهد . تا دختره یادش برود یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری ، آرام و بی صدا ... همه دیدند نگاه ها با هم تلاقی نکرد . شیطنتی در نگاه هیچ کس نبود . هر چه بود غم بود و تردید .
این پایین خانه ما ، یک رودخانهء کوچک جریان دارد . دنبالش که بروی ، یک جاهایی گم می شود توی دل خانه ها و از آن سو تر می آید بیرون دوباره . یک وقت هایی که وقتش است چمدانت را برداری ، آرام و بی صدا از زندگی آدم ها بروی بیرون ، لذتی دارد و حکایتی دنبال کردن این روزدخانهه . من از کافه که می آیم بیرون ، توی یک عالمه دستمال کاغذی گوله شده ، یک عالمه فین می کنم که مال اشک هام نیست . یک عالمه سرما خورده ام . بعد چمدانم را می گذارم روی پله های ساختمان مان و به سرایدار نه چندان حرف گوش کن ِ نه خیلی سر به راهمان می گویم چشمش باشد به چمدانم تا برگردم . می روم دنبال رودخانهه . باد از جلوی چشمانم ، بطری کوکاکولایی را می برد آن ور خیابان ، ولش می کند توی آب . می دوم دنبالش تا گیر می کند به ورودی یکی از همین خانه ها . همان جا می نشینم . کفش پای چپم را در می آورم چون بدجوری دارد پام را اذیت می کند . پاهم را دراز می کنم . نگاه می کنم به آب که می رود و با خودش یکی چیزهایی را می برد و یک چیزهایی را نه . نگاه می کنم به پرنده ها که دور می شوند . زندگی بدجوری جریان دارد .
یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری و تنها رد کوچکی از خودت به جای بگذاری . سنجاق سری ، گردنبندی ، چیزی . تا ازدیده شان که رفتی ، از یادشان نروی . چمدانت را برداری و سوار اولین ماشینی بشوی که می رود سمت جنوب . هر چه جنوب تر بهتر .
زن روزهاي ابري @ [ 1:00 PM]
Sunday, February 22, 2009
همهء کسانی که آن بعد از ظهر را با من ، توی دود سیگارهای کافه « عکس » گذراندند می دانند که کافی بود تا نگاه آن ها با هم تلاقی کند و داستان از اول شروع شود .
زن روزهاي ابري @ [ 11:39 PM]
Sunday, February 15, 2009
تابستان شصت و چهار مادرم آبستن زن های زیادی بود که آیسا ، از همه بیشتر شد. زندگی به من خیلی بدهکار است . سال ها باید آفتاب بتابد و غروب کند تا تمام آن نرسیدن ها ، تمام که نه ، تنها کمرنگ شوند . با این همه من هیچ نمی گویم . لام تا کام . تنها صدای این دکمه ها می شکند سکوت نیمه شب را و همین . تق تق تق ... لج می کنم . با آدم ها . با خودم بیشتر . با دنیا . تابستان شصت و چهار من می شد جنین ناتاشا باشم . همان قدر لاغر و استخوانی که حالا ناتاشا هست . با همان لب های درشت . ناتاشا همان ساعتی به دنیا آمد که من . عجیب نیست ؟ با این همه ما هیچ چیزمان شبیه هم نبود و نیست . هر چند هر دو فکر می کنیم دنیا به ما بدهکار است . می گویم این که چیزی نیست ناتاشا ! من یک دو جین آدم می شناسم که فکر می کنند دنیا هیچ به کام شان نیست ! من از نسل آدم های « بشاش به این زندگی» ام . باید این جا باشی تا بدانی چه می گویم . ناتاشا یکی دیگر را هم پیدا کرده از قماش خودمان . درست همان روز ، همان ماه ، همان سال . حتی همان ساعت . می گویم عجیب نیست ناتاشا ؟ قبلا تعجبش را کرده . حالا نوبت من است که با چشم های از حدقه در آمده نگاهش کنم . می گوید با من و تو و سارا خیلی های دیگر هم به دنیا آمدند . می گویم آره ولی این که هم را پیدا کنیم . اینش عجیب است . می گوید سارا اتفاقی نبوده مثل تو . آگهیش را دادم . آن یکی را عکسش را برایم می فرستد . توی اسپانیا زندگی می کند . من می شد سارا باشم . نه ؟ با موهای براق مشکی که فر خورده اند آمده اند پایین ! سارا به غایت قشنگ تر از من و ناتاشا . حالا بدهکار تر می شود دنیا به ما . چه رسمی ست که سارا این همه قشنگ تر است ؟ نچ ! من قبول ندارم این بازی را . هیچ جاش عادلانه نیست ! ناتاشا می خندد . قبول نداری که نداشته باش ! کسی به تخمش نیست ... می بینی هی بدهکار تر می شود . این چه دنیایی ست که ما را به زور آوردند توش بی آن که بپرسند ؛ « خانوم ! شما دلتان می خواهد بروید آن پایین در حالیکه این همه زشتید ؟ » یا دست کم ؛ « آن پایین جای این جفتک پرانی ها نیست . هنوز می خواهید بروید ؟ » تازه غر هم که برنی به تخم شان نیست . ناتاشا می گوید باید یک کلوب تشکیل بدهیم . می گویم که چی بشود . می گوید نمی دانم . بهر حالا ما آدم های نحس اکتبریم . هیچ یادم نبود . می گویم اما من توی ماه خودمان هیچ نحس نیستم . می گویم من توی یکی از زیباترین فصل های سال به دنیا آمدم . می گویم حالا که فکر می کنم می بینم بیست و یکم پاییز روز قشنگی ست . می گوید اما دنیا به ما بدهکار است . می گویم به کی نیست ؟ هان ؟ به تمام بازمانده های جنگ دوم بدهکار است . به آن ها که توی غزه رفتند . آن ها که ماندند . می گویم می دانی ما این جا هشت سال جنگیدیم ؟ می دانی افغان ها ، سال هاست که یک روز خوش ندیده اند . عراقی ها آن سو تر ، سال هاست راحت نخوابیده اند . می گویم تو باید بهتر بشناسی تمام آن ها که رفتند توی سرمای سیبری و بر نگشتند . می گوید حالا چه کنیم ؟ این را بی تفاوت می گوید . بی آن که خطوط صورتش عوض شوند . کش بیایند ، پر رنگ شوند . در « حالا چه کنیم » ش بی تفاوتی آدمی نهفته ست که قرن ها برادر کشی ها دیده و نسل کشی ها و جنگ ها و خونریزی ها . می گویم هیچی . بکش پایین و بشاش به این زندگی . ما این جا ، همه همین کار را می کنیم .
زن روزهاي ابري @ [ 12:21 AM]
Friday, February 13, 2009
این چه دنیایی ست که ما را به زور آوردند توش بی آن که بپرسند ؛ « خانوم ! شما دلتان می خواهد بروید آن پایین در حالیکه این همه زشتید ؟ » یا دست کم ؛ « آن پایین جای این جفتک پرانی ها نیست . هنوز می خواهید بروید ؟ »
زن روزهاي ابري @ [ 10:47 PM]
Thursday, February 12, 2009
آخ که چقدر بدم می آید از طبقهء دوم کافه های تاریک گرم که بوی دود سیگار می دهد دیوارهاشان . که سقف شان کوتاه است . که آدم احساس می کند دارد خفه می شود . و خوب می دانم این پسره که این جا نشسته هیچ حوصلهء شنیدن ندارم و من به تخمم نیست . یاد داداشی « هامون » می افتم . فکر می کنم مرد باشد صندلی را رو سرم خراب می کند که نمی کند . باید با یکی حرف بزنم . خیلی زیاد حرفی که مانده بیخ گلوم . بعد که می گوید تو خودت داری قضاوت می کنی دیگر کفرم در می آید . عصبانی می شوم . آمدم بگویم این ها اسمش قضاوت نیست . این ها غرلند های تخمی ذهنی ست که یک شبه به گا رفته . که برایش فرقی نمی کند گوشت بخورد یا گیاه و هیچ ناراحت ببعی ها نیست . که یوگا و مدیتیشن و هیچ زهر مار دیگری به کارش نمی آید و فقط می خواهد حرف بزند . آن قدر که خوابش ببرد و از خواب بدی که دیده بیدار شود و دوباره حرف بزند . آمدم بگویم غرولند اسمش قضاوت نیست ، منطق ندارد . فقط بدو بیراه است . آمدم بگویم اَه ! آمدم بگویم از بد روزگار نخواستم بروم خانه چون دلم خانه را نمی خواست . از بد روزگار تو زنگ زدی . از بد روزگار من پر بودم از حرف های تخمی . که نگفتم . من بلدم به وقتش خودم را جمع و جور کنم ، لبخند بزنم و بگویم ؛ آره منم دارم قضاوت می کنم . بعد می بینم بی فایده ست . خیلی هم بی فایده ست . آدم هایی از این دست روانشان و روابط شان سالم تر از این هاست که بفهمند ما آدم های تخمی بد بخت پر از تناقضی هستیم که تا خرخره مست می کنیم تا یاد مان برود که ما آدم های تخمی پر از تناقضی هستیم که تا خرخره مست می کنیم .
زن روزهاي ابري @ [ 12:58 AM]
Saturday, February 07, 2009
هوا بدجوری دو تایی نبود و من خوب می دانستم هر دوتایی ای منجر به دعوا می شود . حالا می خواست تو باشی یا هر کسی دیگر . نه این که بخواهم خودم را تبرئه کرده باشم . خواستم بگویم از اولش می دانستم این هوا هیچ مساعد نیست .
هوا جان می داد برای تنهایی های دلنشین . دراز بکشم روی تختم که بالا ترش آسمان پیدا بود و شیروانی های قرمز شهری که شهر من نبود و من گاهی که داشتم کتاب می خواندم و صدای باران شیروانی ها را می نوشیدم ، فکر می کردم توی تمام سال های چمدان به دستی ِ هی از این شهر به آن شهر ، هیچ جا این همه من را خوش نیامده که این جا ، روی همین تخت ، پاهام آویزان پنجره ای که آسمانش پیداست . راستش همیشه خواستم خانه ام را تعریف کنم . نکردم چون می دانستم لغت های من بدجوری ناتوان توصیفند . حسودیم می شود به توصیف های با شکوه فلربر . نه که خانه ام درست همان جایی باشد که دلم می خواست . نه مثل خانهء تو دیوارهاش پر از باب دیلن و جان لنون . قفسه هاش پر از کتاب های دوست داشتنی . رنگش آبی ، همان که دوست تر می دارم از هر رنگی . نه مثل خانهء تو گوشه هاش سبز گلدان ها . اتاقش پر موسیقی . اما دوستش داشتم . یعنی می گویم وقتی باران می بارید و خانه پر می شد از صدای باران شیروانی ها و تاریکی محزون دلنشینی که همه چیز را با شکوه تر می کند ، آن لحظه ها که بعد از چند روز بارش پی در پی ، نیمه شب که باران بند می آمد و می شد صدای جیرجیرک ها را شنید زیر نور مهتاب ، آن وقت ها که گوش می دادم به نیمه شب و سکوت بالکن را با ضرب دست هام می شکستم و همسایهء پایینی جوابم را با سه تارش می داد... آن وقت ها خانه ام بهترین جای دنیا بود . آن وقت ها که چمدان به دست می رسیدم از تهران و خانه تاریک بود و من دلم می گرفت ، شب های نسکافه های فوری و « آناکارنینا » ... خانه ام امن ترین جای دنیا بود . همان تنهایی های دلنشین که تعریفش را کردم .
می دانی ، از همان خانه بود که یک چیزهایی در درونم رنگ باخت کم کم . بی آن که بفهمم . بی آن که بخواهم . وطن معنیش را از دست داد . آن تخت ، آن شیروانی های قرمز خیس ، خانهء من بود . نه حتی وجبی بیشتر . هر جا دلم می خواست . هر جا چمدانم باز می شد ، هر جا لبم به خنده گشوده . خوب یادم هست داشتم اخوان گوش می دادم ؛ « ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ ... » و خوب یادم هست که فکر می کردم نه ! آسمان هر کجا این رنگی نبوده که آسمان ابری این جا . خوب یادم هست نسکافه می نوشیدم . نظریات تخمی صادر می کردم . می نوشتم . می خواندم .
بدی هم داشت . از عید ها بدم آمد . از عید دیدنی ها ، روبوسی ها . هیچ تحویلی تازه ام نکرد . یا بدتر . زیر هیچ پتیشنی را امضا نکردم . دنبال هیچ آدمی نرفتم . به ساز هیچ کس نرقصیدم . بی رگ ، بی ریشه ، بی وطن ، بی خانه ... همه چیز زیر سر آن خانه بود ، آن شیروانی های قرمز خیس ، قلعه های شنی کنار دریا ، گوش ماهی ها ...
زن روزهاي ابري @ [ 6:18 PM]
|