Sunday, March 29, 2009
می گویم : « سیاوش تو فکر می کنی کسی دلش بخواهد به حرف های من و تو گوش کند »... سیاوش می گوید : « حتما » ... حتمنش بخار ندارد اما . توی حتما گفتنش تردیدی هست که انگار گفته باشد : « نه » ... انگار گفته باشد این روزها اصلا کی به حرف کسی گوش می دهد که باورش کند . اگر گفته بود می گفتم من . می گفتم من برای تمام آدم های زندگیم گوش شنوا بودم . همان کسی که می شود وقت ناراحتی باهاش درد و دل کرد . همان کسی که وقتی دلت گرفته باید سراغش را بگیری . نگفتم . آخر سیاوش گفته بود حتما . می گفتم ، دوباره اشکم سرازیر می شد . انگار توی تمام آن شب های درد و دل شنیدن ، قسمتی از لبخندم را ، تکه ای از شادیم را ازم گرفته بودند . اصلا همان بهتر که گفت حتما . این خوش باوری های تخمی هم قسمتی از درمان تخمی ترش بود که روی من جواب داده بود . هر چند خودش می گفت آن غم ها ، جایی در وجود آدم ته نشین می شوند ، آن اشک ها دنبال مجال می گردند برای سرازیر شدن . می گفت من همه چیز را کمی عقب می اندازم . فقط همین . آن قدری که سر و سامان بگیرد زندگیت . بعد بنشین و عر بزن . به یاد تمام بدبختی هات عر بزن . درمانش مال خودش بود . مال تخمی ترین روان پزشکی که دنیا به خودش دیده بود .
زن روزهاي ابري @ [ 2:22 AM]
Saturday, March 28, 2009
مجبور نیستی هیچ کدام از حرف های من را باور کنی . من هم هیچ وقت حرف های سیاوش را باور نکردم . هر چند به روی خودم نیاوردم و به روی خودش نیاورد . و هر چند گه گاه که می پرسید باور می کنم یا نه می گفتم : « نمی دانم ! » ... ولی این دلیل نمی شد او حرفهایش را نگوید . می گفت .
من از اولش مشکل داشتم . با هر چیزی که آن ها می گفتند . می دانی ؟ آدم گاهی دچار نوعی لجبازی احمقانه می شود و من آن روز و تمام روزهای بعدش دچار همان لجبازی احمقانه بودم . هر چی گفتند به خرج احمق بی شعورم نرفت و من ماندم و یک خروار گه خوردن های اضافی که باید تنهایی جمع و جورش می کردم و به نظر نمی آمد کسی دلش بخواهد کمکم کند . همان وقت سیاوش را پیدا کردم . یا او من را پیدا کرد ؟ هنوز مطمئن نیستم که من برای او بودم یا او برای من . ولی خوب می دانم تنها کسی بود که دلش خواست کمکم کند . یکی سیاوش و یکی ارغوان . ارغوان گندی بالا آورده بود که هیچ جوره نمی شد جمع و جورش کرد و خودش می گفت اگر سیاوش نبود خدا می داند الان جایش کدام گورستانی بود . ارغوان احمق ترین آدم دوست داشتنی ست که من به عمرم دیده ام . آدم های احمق و دست و پاچلفتی ، خسته و کلافه ات می کنند . یعنی زیاد بودن شان آن قدر پر رنگ است که اذیت می شوی . یعنی برای چند روز کافی اند .و نه بیشتر . ولی ارغوان این جوری نبود . یعنی یک جورهایی مهربانیش به خراب کاری هایش در ... سیاوش روان پزشک بود و ارغوان نوازندهء ویالون . من با نوازنده های ویالون مشکل دارم چون همیشه من را یاد دوست دختر جدید دوست پسر سابقم می اندازند . دوست دختر جدید دوست پسر سابق من هم نوازندهء ویولون بود و بدتر آن که از هر نظر فوق العاده بود و رقابت با یک آدم فوق العاده به همین راحتی ها نیست . مهرهء مار نداشت اما از هر نظر سر بود . هم به من و هم به دوست پسر سابقم . بهر حال من اولش مشکل داشتم با ارغوان . یک نوازندهء ویولون مو فرفری ! من ذاتا از آدم های مو فرفری خوشم می آید . به خاطر باب دیلن باشد شاید . فکر کن از موهای فرفری ِ کسی که نباید ، خوشت بیاید . از این بدتر نمی شد . تحمل کردنش به همین راحتی ها نبود . به من حق بدهید . هم به خاطر مشکلات روحی که از قبل داشتم و هم به خاطر ویولون ارغوان که ناخود آگاه هر چی سیاوش ریسیده بود پنبه می کرد . سیاوش پای من را به پایش وصل می کرد تا وقتی خواب است و گله می خواهد برود و من هم بر حسب غریزه دنبالش راه می افتم ، بیدار شود و هم من را و هم گله را نجات بدهد از ولگردی های شبانه . سیاوش یک همچین آدمی بود .
زن روزهاي ابري @ [ 4:34 AM]
Thursday, March 26, 2009
پدر بزرگ که مرد زن عمو دلش خواست همه را از عزا در آورد . به خیال خودش پیش دستی کرد که بگوید بعد پدر بزرگ ، حواسش به همه چیز و همه جا هست . سر این بزرگ فامیل بودن رقابتی ست توی این خانوادهء ما دیدنی . لازم باشد شناسنامه رو می کنند و اگر نباشد پشت قرآن نشان هم می دهند . هنوز سیزده روز از مرگ پدر بزرگ نگذشته بود که شال و کلاه کرد آمد خانهء مادر بزرگ و نشست روی همان مبل قرمزه و شد آینهء دق دخترهای پدربزرگ . سیزده که عدد نحسی ست یک طرف . یکی نبود بگوید آخه احمق صبر می کردی چهلم بگذرد بعد هر غلطی دلت خواست بکن ! ... پاش نرسیده به بیرون در داد و بیداد شروع شد . حالا یکی توی این شلوغی بگردد دنبال قرص های مادربزرگ .
یعنی می گویم این عیده شد بهانه . یعنی می گویم جمع کنید این بساط تخمی عید دیدنی و از عزا در آوردن و این ها را . والا . هر وقت دلشان خواست در می آورند دیگر .
زن روزهاي ابري @ [ 10:37 PM]
Wednesday, March 25, 2009
مامان می گفت زشت است آدم زاغ سیاه مردم را چوب بزند . گفتم زشت تر است زن عمو بیاید پز مدرک نداشتهء دامادش را بدهد به این و آن . مامان می گفت : « نه عزیز من ! زشت این است که بچه های من عاطل و باطل بگردند و دوزار سواد نداشته باشند . » مامان این را با حرص گفت . دیگر نگفتم مامان جان به شقیقه چه ربطی دارد . چرا هر چیز را وصل بی سوادی ما می کنی ؟ نگفتم نیست توی این خانوادهء عریض و طویل ما همه مهندسند ؟ حالا دانشگاه رفتن و نرفتن ما چه فرقی به حال این جماعت کور و کچل می کند آخر ؟ اصلا این زن عمو نحس است . آمدن و رفتنش همیشه دعواست توی خانه . من که می گویم باید جمع کنند این بساط تخمی عید دیدنی و این ها را بس که جنبه اش را نداریم . همین یک بار تو ی سالش هم زیاد است از سر خانوادهء« همیشه در شرف دعوا »ی ما . عین سیزده روزش جار و جنجال است بس که هی کی چی گفت و چی نگفت . والا !
زن روزهاي ابري @ [ 3:49 PM]
مثلا شما برای تان فرقی نمی کند خیلی که غذای سلف دانشگاه تان استنبولی پلو باشد یا جوجه یا هر زهرمار دیگری . همه شان به یک اندازه بوگندو و مزخرفند . با این همه وقتی از در پشتی سوله می آیید بیرون و یکی می گوید غذا استبولی پلو ست و شیوا که استنبولی پلوهای دانشگاه را دوست دارد خوشحال می شود و داد می زند ؛ « الان غذا تمام می شود ! » و شروع می کند به دویدن ، شما هم بی شک باهاش می دوید . یعنی می گویم رسم نیست توی دانشگاه ما که همه دودی اند و این ها کسی قصد دویدن کند . آن هم این همه راه را . آن هم با این همه اشتیاق . اما من دنبال شیوا می دوم . بی آن که فکر کنم برای چی دارم می دوم . یعنی می گویم دویدن با شیوا ، آن هم از میان زمین چمن دانشگاه ، به قصد استبولی پلو ، خیلی لذت دارد . یعنی می گویم با شیوا می شود یک کارهایی کرد که با هیچ کس نمی شود . یعنی می گویم یک چیزهایی خوب است . مثلا با شیوا بودن خوب است .
زن روزهاي ابري @ [ 1:55 AM]
Tuesday, March 24, 2009
یک بار گفتم دوستی ها را یک وقت هایی باید ترمیم کرد . راستش پریشب بود یا قبل تر که دلم خواست باشی تا بگویم من خسته شدم بس که دارم دوستیهام را ترمیم می کنم . بس که هی قرار های تخمی جفت و جور می کنم تا دور هم جمع شویم . تا از معادلات آدم ها ، از خاطرات شان خط نخورم . تا میان حرف هاشان مثل غریبه ها نباشم . من خسته شدم بس که وقتی نبودم ، هیچ کس یادش نبود . دوباره که برگشتم ، هی دوستی هام را ترمیم کردم . این را پریشب تر که حالم خوب نبود دلم خواست بگویم . امشب یک چیز تازه فهمیدم . یک چیزهایی دیگر ترمیم نمی شوند . مثل ساعت های قدیمی که تعمیر نمی شوند . تو یک بار حرف خوبی زدی . گفتی تو ترمیم نمی کنی . همه چیز را خراب تر می کنی فقط . تو کم کاری هات را جبران می کنی . یک وقت هایی برای جبران دیر است . آره ! برای جبران دیر است . آره ! من خراب تر می کنم . اما من هیچ کم نگذاشتم توی دوستی هام . زیر بار این یکی نمی روم . نچ . نمی روم .
با این همه کافه عکس را دوست دارم . به خاطر تمام تنهایی هاش ، تمام با هم بودن هاش . به خاطر تمام آغاز ها و پایان هاش .
زن روزهاي ابري @ [ 8:00 PM]
Saturday, March 21, 2009
من دوست نمی دارم بنویسم سالی که گذشت چطور بود و چطور گذشت . چطور باید می گذشت که نگذشت . هیچ دلم نخواسته از حسرت هام ، نشدن هام بنویسم . هیچ دلم نخواسته غمم را با دیگران شریک شوم . سالی که گذشت ، خوب و بد گذشت . حسرت هاش به جا هم نماند . فراموش شد . قاطی هزار تا کار نیمه مانده . نشد . خواستم بشود . من بلدم . گفته بودم که . یک دقلک عمیقا محزون که بسیار وسیع تر از صورتش می خندد . که تا آخرش می ماند آن بالا . تا به احترامش ، همه کلاه از سر بردارند . بعد یک تعظیم کوتاه نه چندان متواضعانه و خلاص ...
با این همه ، عمری اگر قرار بود باشد ، این بار شمشیر را از رو بسته ام .
آهان . ای همهء کسانی که این جا را می خوانید ، سال نوتان مبارک . ای کاش صد سال بهتر از این سالی که گذشت ، سال هایی که گذشت . ای کاش سال پیش روتان ، خالی از هر چه نشد ، نمی شود ، نداریم ... سالی پر از « چه خوش گذشت ! » ، « چه خوب بود ! » ، « به که چه دوستانی ! » ، « عجب آهنگی ! » ، « چه شبی » ...
پ . ن ؛ سلام امین که این جا را می خوانی با آن خواهرزادهء قرمز زشتت که هی و هی گریه می کند ، شیوا که این جا را نمی خوانی ، آزاده که به گمانم می خوانی سلام خواهرهء خواب ، خواهرهء دوست داشتنی ، خواهرهء بد اخلاق ِ خواب سلام آروین ِ عزیز ِ عزیز ( که من به احترام شما ، اصلا کلاه به سر نمی گذارم ) ، سلام تکتم ، روناک ، شیما ، میترا ، بنیامین سلام سایه ، سایه ، سایه سلام محمدرضا ( دیگر دل تان قصه نمی خواهد ؟ ) سلام مهران ( یادمان باشد امسال برویم موبیدیک ، کافه نادری ، آن روستورانه بالای آرین ، نشد برویم همین جوری یک دوری بزنیم . محض خنده و این ها ) سلام محمد علی ِ دور ، آیدای نزدیک ، صالح ِ خیلی دور سلام لیلی سلام آرین ، سالیا ، رویا سال نو تان مبارک . خیلی ویژه و عمیق و مهربانانه ...
زن روزهاي ابري @ [ 2:15 AM]
Wednesday, March 18, 2009
با این همه کافه عکس را دوست دارم . به خاطر تمام تنهایی هاش ، تمام با هم بودن هاش . به خاطر تمام آغاز ها و پایان هاش .
زن روزهاي ابري @ [ 9:11 PM]
یک چیزهایی دیگر ترمیم نمی شوند . مثل ساعت های قدیمی که تعمیر نمی شوند .
زن روزهاي ابري @ [ 10:14 AM]
Friday, March 13, 2009
آهای علفی های دنیا ! روزگار هست به کام ؟ نکشید این لامصب را . نکشید . جاش بیایید بنشینید روی چمن ها و به سبک میرزا هوا را بگویید ! باد را ، گل های ریز را و کفشدوزک ها را ...
بدیش مال فرداش است . می نشینی توی چمن ها تا آفتاب بنوازد چشمهات را و باد بوزد موهات را . آن وقت فکر کنی دیگر توی زندگی حرفی برای گفتن نداری و فکر کنی چه خوب که حالا هوا این همه دلنواز است و صدای ساز های ساختمان موسیقی این همه گوشنواز . فکر کنی چه همیشه دلت خواسته ساز بزنی . و یکی درونت که هنوز نیمه هوشیار است بگوید چه مهم است که ساز بزنی یا نه . این همه دارند ساز می زنند جای تو . و یکی درونت دلش بخواهد نیمه هوشیار بماند و حرفی برای گفتن نداشته باشد . این را یادم نمی رود . پسره به دختره گفت وقتی مستی عاشق ترتم . من فکر کردم چه خوب بلدی حرف بزنی . آدم های کلمه های قشنگ ، آدم های دلنشین تری اند . گفته بودم که . نه ؟
آهای علفی های دنیا ... جمع کنید بساط تان را ...
به سبک میرزا اگر قرار بود هوا را بگویم ، حتما می نوشتم باد که نه ، اما نسیم قشنگی می وزد که کاری به پیرمردهای سبک وزن ندارد . حتی نگاه کفشدوزک هام نمی کند . کار و بارش با موهای آشفتهء شلختهء حمام نرفتهء ماست و لذتی دارد . حتما می نوشتم آفتاب بی رمق آخر سال جان ندارد گرممان کند ، اما بودنش نوید بهار می دهد که خوب است . هر چند من هیچ دم سال نو را دوست نداشته ام . با این همه حالا که فرداش است ، می توانم دم سال نو را هم دوست داشته باشم . با آفتابش و کفشدوزک هاش و تمام مخلفاتش ... اما قرار نیست هوا را بگویم که . نه ؟ این دنیای بدو بدوی دم سال نوی ما ، وقت برای این گزافه گویی ها ندارد که . دارد ؟ یا باید خرید کنی ، یا هوا را بگویی یا فرداش را . من می خواهم از فرداش بگویم . این که بدیش مال فرداش است و این رخوت و کسالت لذتبخشی که می خواندت تا بنشینی تا آخر ِ آفتاب ، میان همان چمن ها و حرفی برای گفتن نداشته باشی و کاری برای سرانجام بخشیدن نداشته باشی و کلن به تخمت نباشد دنیا .
آهای علفی های دنیا ...
زن روزهاي ابري @ [ 6:06 PM]
هیچ نمی دانم این نوشته را از کجا آورده ام و نگهش داشتم توی آرشیوم تا یک روز بخوانمش و هی فکر کنم این نوشته را از کجا آورده ام و نگهش داشته ام توی آرشیوم . می خواستم بدانم کسی نمی داند این را کی نوشته ؟ یا کسی که این را نوشته این جا را نمی خواند ؟
دیر شده بود !همه اصرار داشتند که این یکی دیگر خوب است و من هر شب کابوس فرار از خانه را می دیدم ! خانه ای که نمی دانم کجاست،با کسی حرف می زدم که نمی دانستم کیست!…دیر شده بود!خیلی زیاد…موهایم سفید بودند همه!دست هایم می لرزید زیاد!و نمی توانستم درست و درمان قدم بردارم!…هوا سرد بود…برف می آمد هی و هی!هنوز “سالها” توی دستم بود!هنوز همان صفحه ی 321بودم!…صفحه ی321 که تمام می شد ،ورق می زدم!باز هم321 بود!همه ی برگهای کتاب صفحه ی321 بود… همه معتقد بودند که دیر شده!می گفتند که همه چیز تمام شده و تو دیگر هیچ وقت نمی توانی بر گردی چونکه زمان بازگشت پذیر نیست و تو ناتوانی مثل همیشه…من هنوز هم می گشتم توی شهر تا ببینم چه کسی است که آفتاب را بشناسد،نترسد از عبور وحشیانه ی ماشین ها!سرش را بالا بگیرد راحت و آسوده بگذرد از خیابان آن روبرو!شب ها زیر نوشته های “بوبن” خط بکشد!”فرانی و زویی” را برای بار ششم بخواند… من شب ها خواب می دیدم که می خواهم همه ی اینها را بنویسم بدهم به تو!دانه به دانه!لحظه به لحظه!کلمه به کلمه!و تو دست های سردم را بگیری و به اشک هایم تحقیرانه نگاه نکنی وبگذاری آرام گریه کنم روی شانه هایت!ولی تو نبودی!خیلی وقت بود که نبودی!رفته بودی آن دور دور ها!مثله همیشه بدون خداحافظی!شاید حالا دو تا بچه داشتی که یکیشان پسر بود و دومی هم هنوز خیلی کوچک بود و هنوز تصمیم نگرفته بودید که چه اسمی رویش بگذارید!تو همه چیز از یادت رفته بود!حتی یک بار امتحان نکردی که شاید “اکا”ها و “الکساندرا” های من بیایند به صورت سفید کودکت…تو حتی یک بار هم برنگشتی که توی این همه سردی بپرسی چه شد که حالا من این قدر پیرم…این قدر تنها!…این قدر خسته… که هنوز هم صدای پاها را می شمارم!هنوز هم می گردم توی شهر!هنوز هم همان قدر دیوانه وار اسم می گذارم برای آدمها…می پرسم مگر قرار نبود همه چیز درست شود؟!مگر قرار نبود این بار،بار آخری باشد که من گریه می کنم؟! می خواستم “سالها” را همان شانزده سالگی تمام کنم
زن روزهاي ابري @ [ 12:29 AM]
(3) نظر
Thursday, March 12, 2009
حالا دلم کمی « شیوا » می خواهد . حیف که شما نمی دانید « شیوا » چیست . فقط همین را بگویم که وجود موجوداتی مثل شیوا بدجوری برای دنیا ضروری ست . قبلش رفتم توی اولین کتابفروشی سر راهم و گفتم کتابی به اسم « سال ها » دارند ؟ یعنی حتی مطمئن نبودم همچین کتابی باشد یا نه . فروشندهه بی آن که نگاهم کند پرسیده بود همان که مال ویرجینیا وولف است . داشت یک چیزی را بسته بندی می کرد که ندیدم چیست . من بی آن که چشم از قفسهء کتاب ها بردارم گفته بودم نمی دانم مال کیست . فقط همین که هست خوب است . این را بلند نگفتم . برای خودم گفتم . گفته بود الان می رسد خدمتم . من توی این فاصله کلی کتاب تازه را ورق زدم که بوی خوبی می دادند و کار بسیار لذتبخشی بود . یک کم از هر کدام خواندم . چند خطی که بتوانم بقیه اش را حدس بزنم و ترغیب شوم برای خواندن شان . کتاب را می دهد دستم . کتاب قطوری بود که انتظارش را داشتم . یعنی فکر کرده بودم اگر کتابی به این اسم باشد ، باید صفحهء سیصد و بیست و یک داشته باشد . صفحهء سیصد و بیست و یکمش را باز می کنم و می خوانم . دو باره و سه باره . هیچ چیز دستگیرم نمی شود . فکر می کنم چرا سیصد و بیست و یک و نه هیچ صفحهء دیگری ؟ می آیم بیرون . باران قشنگی می بارد که بوی فروردین می دهد . چه زود تمام شد زمستان . حالم بیخودی خوب نیست . خواب دیدم دو تا گربه دارم . یعنی خواب دیدم در را باز می کنم می بینم دو تا گربه که قبلا داشتم _ من توی بیداری آن گربه ها را نداشتم . ولی توی خوابم وقتی گربه ها را دیدم فکر کردم آن دو تا را قبلا داشتم . می فهمید که ؟ _ برگشته اند . من توی خواب خوشحالم . بعد حالا که فکر می کنم می بینم من هیچ به تعبیر خواب و این ها اعتقاد ندارم . با این همه از گربه ها خوشم نمی آید . از گربه هایی که هی توی خواب هام می آیند و می روند .
برای همین دلم شیوا می خواهد .
زن روزهاي ابري @ [ 11:14 AM]
Sunday, March 08, 2009
یک روزهایی این همه آرایش می کنی و لباس های قشنگ می پوشی که یکی را ببینی که نمی شود . که نمی آید . که دیر می رسی . بعد شبش را دوست ندارم . این که آرایش های ماسیده را باید پاک کرد . یعنی می گویم قلب آدم یک وقت هایی برای یکی بیشتر می تپد ...
زن روزهاي ابري @ [ 9:10 PM]
Wednesday, March 04, 2009
دروغ چرا . به قول مرحوم تا قبر آ آ آ آ ! من به این مرتیکه اوباما ، هیچ اعتماد ندارم . دست خودم هم نیست . حرف هاش بوی دروغ می دهد . بوی « آهای مردمی که روحیهء امریکا ستیزی تان توی این سال های جنگ تشدید شده بود ! امریکا یک همچین جایی ست ! » یک همچین جایی یعنی یک جایی که یک سیاه رای می آورد ! یعنی دموکراسی و مردمسالاری و چه و چه . من آدم تحلیل های دائی جان ناپلوئونی ام . گفتم که بدانید فکر می کنم سیاستمداران کاخ سفید ، بدجوری سیاستمدارند .
زن روزهاي ابري @ [ 11:15 AM]
Sunday, March 01, 2009
حالا دلم کمی « شیوا » می خواهد . حیف که شما نمی دانید « شیوا » چیست . فقط همین را بگویم که وجود موجوداتی مثل شیوا بدجوری برای دنیا ضروری ست .
زن روزهاي ابري @ [ 2:14 PM]
|