[ خانه | تماس | RSS ]

 
Thursday, April 30, 2009
امروز چهارشنبه ، هوا ابری ، آسمان می بارد گاه و بی گاه . امروز چهارشنبه ، همه چیز مثل دیروز و دیروز ترش است . من بی آن که نگران تمام رویاهای به سر انجام نرسیده ام باشم ، بی آن که دلم بخواهد پنجره را باز کنم ، بی آن که رویای تازه ببافم ، با رنگ ها بازی احمقانه ای را شروع کرده ام که سر انجام ندارد و می دانم و هیچ مهم نیست . باید صبور بود . مثل کرم های ابریشم ِ در انتظار ِ پروانه شدن .
باید پنجره ها را بست ، « در رویای بابل » را خواند ، همین جوری که بیرون پرنده ها می خوانند و ربطی به من و دنیای من ندارد .... باید براتیگانی بود . همان جور که سرمیناز پرسید ؛ تو هم براتیگانی هستی ؟ آن وقت لذت برد . از خط به خطش . کلمه به کلمه ... آرام و با شکوه چای نوشید ، با لذت و خلسه ای که دچارش باید بود .


زن روزهاي ابري @ [2:30 AM]



Friday, April 24, 2009
آدم خوب است با آدم هایی معاشرت کند ، که وقت حرف زدن باهاشان ، لال بشود بس که نمی داند ، نمی فهمد . خوب است وقتی برگشت خانه فکر کند چه زیاد نمی داند ، چه زیاد باید تجربه کند ، یاد بگیرد .
خوب است وقتی آمد خانه از زور خنده های الکی ، عضله های صورتش درد نگرفته باشد ، فکش از این همه حرف و حرف ، خسته نشده باشد . از زور هی کنایه ، قلبش اندوهگین نباشد .
آدم خوب است یک وقت هایی برود سفر ، تجربه های تازه بیندوزد .


زن روزهاي ابري @ [4:27 AM]



Thursday, April 23, 2009

اگر من یک روز نویسنده می شدم ، یعنی اگر آن قدر نویسنده می شدم که هر چه می نوشتم می خواندند ، یک کتابم را اختصاص می دادم به دوش گرفتن . یعنی نه حتی آداب حمام کردن . چون نه که معتقد نباشم که هر کار آدابی دارد ، ولی فکر می کنم آدابش برای هر کسی شخصی ست . دربارهء لذت دوش گرفتن و این که خستگی را از تن آدم می برد و این ها . کتاب مزخرفی از آب در خواهد آمد که دین من را به حمام کردن ادا می کند و همینش مهم است !


زن روزهاي ابري @ [2:15 AM]



Saturday, April 18, 2009

و این غم ها که می آید سراغم فکر می کنم ، حتما یک جای این دنیا که این همه بزرگ است ، یک جای خالی برای من باید باشد . حالا ببینی کی و کجا ، من این پازل را کامل کنم .
بعد پوزخند می زنم به تمام آدم هایی که قطعه های پازل زندگیم نبودند . بیخودی می خواستم جاشان کنم . بیخودی می خواستند جام کنند . به زور ِکتک .
بدمزه ترین نسکافه ای که می شود نیمه شب را باهاش صبح کرد به دست ، فکر می کنم دنیا دارد انتقام بدجنسی های کودکانه ام را می گیرد از من . حسادت های معصومانه ام را . یکی می گفت اگر تو فکر می کنی حتما همین جوریست . جمله بندیش یادم نیست . اما همین جوری نیست . نباید باشد . عادلانه نیست . نگفتم اما . این روزها با کی می شود از عدالت حرف زد . یعنی بدجوری متریالیسم شده ایم همه مان . با آن تربیت تخمی مان و گذشته ای که بر ما گذشت ، چیزی غیر از این نمی شد باشد . هان ؟
عدالت وخیلی چیزها . نه ؟
یعنی می گویم حقش نبود این همه تنها باشم این روزها . یعنی می گویم من دردم آمده ، بیست و سه سالگی ترس دارد ، غم دارد . بیشتر از بیست و دو سالگی . یعنی می گویم حتی گفتنش هم سخت است . حیف ...


زن روزهاي ابري @ [1:54 AM]



Thursday, April 16, 2009

ملالی نیست جز بی ملالی . جز نخواستن که نگرانم می کند . جز « به تخمم » که می ترساندم . ملالی نیست جز تن دادن ، زیر بار رفتن ، کوتاه آمدن ، « به جهنم » ، « گور پدرش » ...
و بنشینی روی جدول کنار شمشاد ها که آفتاب پهن شود روی پاهات و برود زیر ابر ها و پهن شود روی پاهات و برود زیر ابر ها ...
و بنشینی روی جدول و فکر کنی آدم خوب است « کاربردی » ای نباشد . شما باید نشسته باشید کنار شمشاد ها و هی نشسته باشید و هی تکان نخورید و هی حرف های تخمی بزنید تا بفهمید « کاربردی » ای بودن چه بطالت لذت بخش وحشتناکی ست . باید بنشینید ساعت ها و باک تان نباشد از سرما و گرما و باران و برف و حراست و استادهای مو سفید ِ مو بلند تا بفهمید اگر تنها سه شنبه ها هم « کابردی » ای باشید ، این عادت تن پروری ِ یک وری ولو شدن می ماند توی تن تان تا خود شنبه و کلاس بیژن .

بعدش ، درست وقتی می خواهم کوله ام را بیندازم روی دوشم و هی غر بزنم که چه سنگین است و دلم بخواهد کلیشه ها را در بیاورم پرت کنم همان گوشه و راهم را بکشم سمت انقلاب ، یک موجود موذی ِ پدر سگی که اسمش الکساندراست و موهای قرمزی دارد که یک کمی فر است و یک کمی بلند است ، هی می گوید ؛ « آدم خوب است بلد باشد به شکست تن بدهد ! »
من اسمش را نمی گذارم شکست اما . می گذارم آشنایی با آدم هایی که کاربردی ای نیستند و سوله ای نیستند و اصلا هنری نیستند . آن هم این فرم ناجورش که بوی گندش تهوع می آورد بس که ابتذال دارد و خودنمایانهء الکی ست .
با این همه الکساندرا می گوید تو با کلمه ها بازی می کنی . اسمش می شود شکست . انگار که بخواهد لجم را در آورد . انگار بخواهد به رخم بکشد . من می گویم این سال ها به اندازهء کافی خسته و فرسوده ام کرده . آن قدر زیاد که حق داشته باشم شکست بخورم . انگار که دست هام را برده باشم بالا ، نزدیک گوش هام ، به نشانهء تسلیم . انگار که پرچم سفیدم را تکان بدهم آرام توی هوا .
آره الکساندرا ! آدم یک سه شنبه های محزونی ، یک سه شنبه های محزون ِ پر بطالتی ، حق دارد از زور خستگی و استیصال ، پاهاش خم شود ، بنشیند روی نیمکت فرومایهء کنار آجر ها ، نگاهش دوخته به زمین ، گوشش به همهمه ها ، بگوید من ( حذف شد ! ) ، بگوید من شکست خوردم . چیزی به اسم سرنوشت ، روزگار ، طبیعت ، خدا یا هر چیزی که از من قوی تر بود ، من را شکست داد . من آخ هم نگفتم . سوختم و ساختم و تمام ...


زن روزهاي ابري @ [11:57 PM]



آره الکساندرا ! آدم یک سه شنبه های محزونی ، یک سه شنبه های محزون ِ پر بطالتی ، حق دارد از زور خستگی و استیصال ، پاهاش خم شود ، بنشیند روی نیمکت فرومایهء کنار آجر ها ، نگاهش دوخته به زمین ، گوشش به همهمه ها ...


زن روزهاي ابري @ [10:26 AM]



Monday, April 13, 2009

من یک دوستی دارم که اول دوستم بود اما حالا بیشتر شده برادر دوستم . دوستی ما از طریق یک دوستی بود که بعد ترش با هم قهر شدیم و تمام . همهء این ها که گفتم خیلی اهمیتی ندارد توی حرفی که می خواهم بگویم . فقط خواستم قبلش یک آشنایی بدهم دربارهء این دوست ِ حالا برادر دوستم که اسمش هم نیماست !
راستش از آن اولش هم ما حرفی برای گفتن نداشتیم چندان . کلنش نقاط اشتراکی نداشتیم که حرفی داشته باشیم . و دقیقا نمی دانم می شد اسم ما را گذاشت دوست یا نه یا چی ؟
اما نیما یک چیزی داشت که من خیلی دوست داشتم . آن هم این بود که از کودکیش که حرف می زد ، یک حس غریبی را در من زنده می کرد که من را می برد به « پاتال و آرزوهای کوچک » و به بازار ماهی فروش ها و باران شیروانی ها . نه که نیما هم کودکیش را کنار دریا گذرانده باشد . اما از کودکیش قشنگ حرف می زد . یعنی یک جورهایی انگار حسابی کودکی کرده بود . مثل من که حسابی کودکی کرده بودم . اصلا آن آخر های دههء شصت و اول های دههء هفتاد بیشتر می شد کودکی کرد انگار تا حالا یا هر وقت دیگری . مثلا ما مرضیه برومند را داشتیم که کسی نداشت . مثلا این که از هر چیز خیلی نداشتیم ، مزهء هر چیز را دو چندان می کرد . مثلا ما هادی هدی داشتیم . تخم مرغ شانسی نداشتیم .

برای همین وقتی کلاه قرمزی شروع می شد دلم می خواست بهش زنگ بزنم و بپرسم حواسش هست به کلاه قرمزی یا نه . یا بعدش که تمام می شد باهاش از آن قسمت های قشنگ ترش که مثلا برق رفته بود و اژدر پشمک به سر و این ها حرف بزنم . یعنی وقتی فهمیدم قرار است کلاه قرمزی را نشان بدهند اول ترش یاد نیما افتادم . انگار نیما بهتر می فهمید کلاه قرمزی را .
همهء این ها را نمی دانم چرا گفتم . شاید می خواستم یک چیزی بنویسم در ستایش آدم هایی مثل نیما یا در ستایش بستنی یخی یا در ستایش پفک نمکی .
یا چیزی در باب کلاه قرمزی . در ستایش آدم هایی مثل برومند که کودکی ما را از کودک های امروز که همش خاله دارند توی برنامه های شان و هی جیغ می زنند متمایز کردند .
در ستایش دوچرخه هایی که کودکی نیما را قشنگ کردند که حالا که نیما تعریفش را می کند ، تمام آن رکاب زدن ها جلوی چشم هامان زنده می شود . یاد مان می رود به دوچرخه های آبی خودمان . به آن راه های انگار خیلی طولانی ِ حالا خیلی کوتاه که هی پا زدیم و هی عرق ریختیم .
راستش امشب جمله بندیم نمی آید چندان . نمی دانم مفهوم بود یا نه . باری ! یک بار بهتر می نویسمش . هم این ور ِ نوستالژیک ِ بامزهء نیما را و هم کودکی مان را .


زن روزهاي ابري @ [2:05 AM]



Wednesday, April 08, 2009

آن وقت می فهمی آدم ها چه می توانند دوست نداشتنی باشند . وقت هایی که آدم ها ، آدم ها را دسته بندی می کنند که مثلن تو توی دسته ای قرار می گیری که دلت نمی خواهد . یعنی فکر می کنم کلنش دسته بندی آدم ها خوب نیست . این را در جواب « برای خاطر کتاب ها » نیست که می گویم . این را از تجربهء دوناتیم می گویم . یعنی می گویم خوب است آدم ها همه شش دسته باشند و نه بیشتر . آن هایی که دوست هستند . آن هایی که دوست نیستند اما دشمن هم نیستند ولی آشنا هستند و وقتی توی کافه ای چیزی اتفاقی می بینی شان باهاشان دعوا نمی کنی ، کلی می گویی و می خندی و لذت می بری و اما بعدش حتی شمارهء هم را هم ندارید و می رود تا دوباره ای ، جایی ، اتفاقی شما را برساند به هم . من به این ها می گویم دوست های کافی شاپی که وجودشان بد جوری خوب و لذتبخش است . دسته سوم آن هایی هستند که دوست نیستند و دشمن نیستند و غریبه اند و گاه و بیگاه تکرار می شوند اما . مثل راننده های اتوبوس هر روز صبح ونک ، پلیس سر میرداماد ، مغازه دار همیشه تلفن به دست لوازم التحریر فروشی سر پاسداران ، فروشنده های نه چندان دلچسب شهر کتاب و دندانپزشک ها و بچه های دانشکدهء موسیقی و معماری و گرافیک و این ها . و دستهء بعدی آن هفت میلیارد و خورده ای آدم روی کرهء زمین که ندیدی شان یا شاید یک بار از کنارت گذاشته باشند توی مترویی جایی ، یا حتی دو بار .
اما این را در جواب « برای خاط کتاب ها » می گویم که وقتی دوستت که خیلی هم دوستش داری یک هو در می آید که ایرانی جماعت فلان است و این ها ، شاید متعجب شوی اما کنارش نمی گذاری. یعنی می گویم نیست که با هم دوستید ، برای همین دیگر .
یعنی می گویم حتی آن ها که تحلیل هنری شان حرف ندارد و کتاب خوانده اند تا خرخره و درباهء هنر مدرن صحبت که می کنند هوش از سرت می برند ، ممکن است صبحش تحلیل های تخمی نوری زاد را از « صدای آمریکا » که کلن باید تحریمش کرد ، قاطی حرف های خودشان تحویلت دهند . یعنی می گویم آدم ها یک وری شان خوب است و یک وری شان مزخرف . هان ؟
آدم خوب است همیشه با ور خوب آدم ها دوست باشد . یعنی شانس بیاورد و اولین بار ها با ور خوب شان مواجه شود . یعنی خوب تر است کلن که ور خوب آدم ها بچربد به ور بدشان . هان ؟

دسته پنجم دستهء آدم های جاکش تخمی ست . یعنی من دستهء هفت ملیارد و خورده ای را بهشان ترجیح می دهم . دست کم می توانم فکر کنم آن هفت ملیارد و خورده ای جاکش نیستند . یا اگر باشند به اندازهء این جاکشی که نشسته رو به روت جاکش نیستند .
و حتی می توانم با آن ها خیال هم ببافم .

دسته ششم خواننده های بلاگت هستند . آن ها دیگر خیلی پرتند از ماجرا ! چون فکر می کنند تو یک کسی هستی که نیستی . پر واضح است که به فتح ک .

در پرانتز بگویم که من آدم های توی خلا را دسته حساب نمی کنم . آن هایی که باهاشان قهرم . من خیلی دیر و کم با آدم ها قهر می کنم . یعنی باید خیلی شورش را در بیاورند که دیگر نتوانم حضورشان را تحمل کنم . اولش نمی توانم تحمل کنم که هیچ بعدش اما حضورشان علی السویه ست . بود و نبودشان فرقی ندارد . یعنی در ذهنم یک جایی می روند که نمی دانم کجاست و بهش می گویم خلا .

آهای هفت ملیارد و خورده ای ِ این همه دور ! من کمبود دوستم و کمبود محبتم و کمبود شادیم آمده این روزها . یک تیغ ماهی بیریخت ِ ابری دلتان نمی خواهد ؟


زن روزهاي ابري @ [2:22 AM]



Friday, April 03, 2009

می دانم یک روز خواهی گفت . از آن دوست سیاه پوستت جنیفر که موهایش را دمب اسبی می بست و دامن کوتاه قرمز می پوشید . از کلاریس ، از برایان که روزی به خاطر نگاه های غضب آلود آلیس _ دختر چاق و شکموی کلاس _ خودش را خیس کرد و تو برایش گریه کردی ! از هانا ، آشپز مهربان رستورانی که مادر و پدرت را روزی به هم رساندو تو حاصل این آشنایی بودی .
آن وقت من خواهم گفت چه عجیب که بیشتر آشپز ها اسم شان هاناست . چه عجیب که بیشتر هانا ها سیاهند .


زن روزهاي ابري @ [2:32 AM]



Wednesday, April 01, 2009

من به ارغوان گفته بودم : « نمی فهمی ؟ اینا هیچ کدوم آدمای زندگی تو نیستن ! » حالا یکی در درون خودم داشت می گفت : « اینا هیچ کدوم آدمای زندگی تو نیستن ! » و یکی در درونم دلش نمی خواست باور کند . یعنی من فکر کرده بودم دیگر دلم نمی خواهد سیاوش را ببینم . چون دیگر به سیاوش آن جور نگاه نمی کنم که به یک روان پزشک یا به یک دوست یا هر چی . سیاوش را خیلی بیشتر از این ها دلم می خواست .
من فقط هفده سالم بود . از دنیا و آدم هاش چیزی بیشتر از سیاوش نمی خواستم . آن شب ها هنوز می توانستم به اندازهء تمام کروکدیل های غمگین دنیا اشک بریزم .
سه سال بعدش دوباره سیاوش را دیدم . فکر کردم چه همهء زندگیم بود یک روز . با ارغوان دیدمش . وسط خیابان . درست همان جا که باید به راست نگاه می کردند . فکر کردم الان است که سیاوش بیاید سمت راست ارغوان . همان کاری که همیشه می کرد . می آمد سمت راستم . آن وقت ها می ترسیدم از خیابان رد شوم . هنوز هم گاهی .
این شد دومین شکست زندگی عاشقانه ام . سیاوش آمده بود سمت راست ارغوان .
تازه فهمیدم ارغوان توی سه ماهی که من و سیاوش دوست شدیم ، چه دلش می خواست سر به تنم نباشد . حتما وقتی سیاوش می آمده سمت راستم بیشتر . نه که دلم بخواهد سر به تنش نباشد حالا که می دیدم شان دست در دست هم . سیاوش را یک بار تجربه کرده بودم و کافیم بود . با این همه یک حس محزونی آمد سراغم که خوب نبود . یک چیزی شبیه حسرت مثلا . یا نمی دانم . هر چیزی . منظورم این بود که ارغوان را تازه می فهمیدم . درست همان جا . وسط خیابان ولیعصر . قبل از پارک وی .


زن روزهاي ابري @ [4:18 AM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |