Saturday, May 23, 2009
یا صدای تو را که شاملو می خواندی . خواهره گفت همهء آدم ها باید کتاب بخوانند ؟ من گفتم نه . ربطی ندارد . اما داشت . همان وقت صدایت توی گوشم ، قشنگ و شمرده داشت شاملو می خواند . جوری که هیچ کس نمی توانست . آره ربط داشت . آدم ها کتاب هم که نخوانند ، باید بلد باشند شاملو بخوانند . یعنی برای من شاملو نخوان ، شاملو را آن جور بخوانند که تو می خواندی . یعنی آدم هایی که بتوانند شازده کوچولو را مثل شاملو بخوانند عزیز ترند حتما . نا خواسته عزیز ترند .
زن روزهاي ابري @ [ 2:32 AM]
Friday, May 22, 2009
طبقهء دوم کافه عکس ، سمت راست ، کنج دیوار ؛ این بازی که ما می کنیم برنده ندارد . داریم به گا می رویم . بد روزگاری ست .
زن روزهاي ابري @ [ 5:53 AM]
Wednesday, May 20, 2009
می دانی ؟ این جاش را خوب یادم مانده . ارس رفته بود ماکارونی بخرد . از این پیچ پیچی ها . بعد همین جوری که ارس نبود ، تو آمدی . ارس نباید می رفت . تو نباید می آمدی . این را بعدترش فهمیدم . خیلی بعدتر .
زن روزهاي ابري @ [ 2:21 AM]
Saturday, May 16, 2009
این که ترانه مثل کفتار می خندد ، این که بردیا خیلی متعصب است ، مریم زیادی عرفان زده ست ، ... این ها واقعیت زندگی تو نبود . ترانه اگر مثل کفتار هم نمی خندید ، چیزی در درون تو تکان نمی خورد . یعنی می خواهم بگویم ، جایی درون قلبت ، دارد کپک می زند و تو فکر می کنی با جا به جا کردن آدم ها ، همه چیز درست می شود . تو فکر می کنی اگر ترانه را سه سال و پنج ماه پیش دیده بودی درست تر بود . واقعیت اما این است ؛ این که ترانه حالا و درست حالا ، با زندگی محقرانهء ناچیز تو رو به رو شده یا به قول خودت مثل بمب ساعتی افتاده توی زندگیت و هر لحظه انتظار انفجار می رود ، یعنی ترانه حالا و درست حالا باید می افتاد توی زندگیت . یعنی ترانه وقتش که شد باید منفجر شود ، برود پشت سرش را نگاه هم نکند . این بازی با آدم ها را من نمی فهمم . این جا به جا کردن ها را . حساب و کتاب های تخمی را . این که ما همیشه فکر می کنیم دیر رسیدیم ، یعنی باید دیر میرسیدیم . می فهمی که ؟ من به سرنوشت اعتقاد دارم . من و تو درست یکشنبه صبح ، ساعت یازده و سی و هفت دقیقه ، باید با هم رو به رو شویم تا بفهمیم ، چیزی درون مان دارد می گندد که دیگر تن نمی دهیم به بازی آدم ها . تا بفهمیم ما پیر شدیم . خیلی پیش از آن که سال ها پیر مان کند . آن قدر که دیگر بازی بلد نیستیم . محافظه کارانه مهره ها را جا به جا می کنیم . و من حرف هام که با بنیامین تمام می شود ، تنها دلم می خواهد بنشینم کنار پنجره و بی آن که چشم از جاده بردارم ، همین جوری که باب دیلن برام می خواند ، توی ذهنم نقش آدمی را بسازم که سال ها پیش تز ، توی پاییزی ترین پاییز این سال ها ، شکست زندگیم را رقم زد . بزرگترین شکست زندگیم را .
و من قرار نیست ترانهء عاشقانهء تازه ای بسرایم . حالا و درست حالا ، سرنوشت زندگیم را رقم زده ...
زن روزهاي ابري @ [ 2:28 AM]
Tuesday, May 12, 2009
مثلا صدای مامان را که کتاب داستان می خواند ، گرم و پر رنگ یادم هست .
زن روزهاي ابري @ [ 12:46 AM]
Saturday, May 09, 2009
و من قرار نیست ترانهء عاشقانهء تازه ای بسرایم . حالا و درست حالا ، سرنوشت زندگیم را رقم زده ... تا آلن جکسون گوش کنم ، نروم دانشگاه و آلن جکسون گوش کنم و بامبو ها را که خشکیده اند سر ببرم . نروم دانشگاه و آلن جکسون گوش کنم و بامبو های از ساقه جدا مانده را بگذارم درون گلدان کریستال روی میز شاید که برگ های تازه بدهند با « اگر عشق یک رودخانه بود » .
قرار نبوده ترانهء عاشقانهء تازه ای بسرایم . و قرار بوده گور ِ پدر تمام نقش برجسته های دنیا ، و قرار بوده آلن جکسون . فقط همین .
زن روزهاي ابري @ [ 2:30 AM]
Wednesday, May 06, 2009
هی آقایان ! چوب خط من پر شده . خیلی پیش از آن که باید . خوب ؟ حالا وقتش شده جر بزنم . بزنم زیر گریه ؛ « اصلا من با شماها بازی نمی کنم . همه تان بدید ! » بخزم زیر لحاف . حتی نگذارم آفتاب بتابد به صورتم . حتی نگذارم باد ...
زن روزهاي ابري @ [ 2:20 AM]
Monday, May 04, 2009
آره الکساندرا ! باران دارد می خورد به شیشه بس که تند است و بس که باد است هوا . آن وقت است که می فهمی شانه ات خم شده زیر بار این همه گناه . کی گفته آدم ها را ، سال ها پیر می کند ؟ پیر می شوی یک شبه . یک شبه نه حتی ، توی آنی ، لحظه ای . دمی ، بازدمی ... می فهمی که ؟ آدم ها سرانجام باید تاوان گناهان شان را پس بدهند . آهان راستی بگویم ، تو پیش از آن که عاشق شوی ، من خواب عاشقیتت را دیده بودم . همین یک ماه پیش یا یک کم قبل ترش . این به آن در . تو خواب دیدی دیگر عاشق نمی شوم . بعد از آن پاییز طولانی ِ طولانی ِ خیلی زرد و نارنجی ِ خیلی ابری ِ هر شبش باران ، هر شبش باد . من اما خواب عاشقیتت را دیدم . این که عاشق می شوی ، بی هوا ، درست همین امشب . زیر همین باران خیلی ریز ِ خیلی تند . گفتم بدانی . همین ...
زن روزهاي ابري @ [ 2:35 AM]
|