Monday, June 29, 2009
اين عادلانه نيست ، اين كه توي خيابان ها دارد رقم مي خورد ، سياست نيست ، جواني من و ما ، زندگي ماست . انگار گريزي نست ، نه با هيچ كافه اي و لبخندي و دوستي . انگار تمام راه ها ، به آزادي ختم مي شود . به اولين گلوله ، اولين زخم ، اولين قرباني .
زن روزهاي ابري @ [ 2:37 AM]
كلي خشم و عصبانيت ، كلي غصه و اندوه ماند توي دلم . چه تلخ مي گذرند اين روزها ، چه سخت و سنگين ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:59 AM]
Friday, June 12, 2009
براي دوستي كه حالا دور است ...
نوشته بودي مرسي كه اعتنا كردي . من هميشه به نوشته هاي يك دوست پنج ساله اعتنا مي كنم. من هميشه به يك دوست پنج ساله اعتنا مي كنم . آن قدر كه نخواهم به همين راحتي ها ، تنها به دليل عقيده اش برنجانمش . آن قدر كه به دليل مخالفت با عقيده اش ، به هر حرفي متوسل نشوم . اين چند خط را نوشتم چون دلم نيامد نامهء مرسي كه اعتنا كردي ات ، پايان باشد .
بسيار رنجيده ام . دلزده ، خسته و غمگينم . آسمان ابري ست . دايره ها مي خورند به هم ، دلنگ دلنگ صدا مي كنند . من خاطراتم را نشخوار نمي كنم . اشك هم نمي ريزم . يك تهي بزرگ جاي تمام دوست داشتن هام را گرفته . جاي تمام تعلق خاطر ها ، دلبستگي ها ، كافه ها . فكر مي كنم « در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته و در انزوا مي خورد و مي تراشد ، مي خورد و مي تراشد ، مي خورد و مي تراشد . » فكر مي كنم ديگر كي بشود فراموش كنم ، ببخشم ، بگذرم ؟ راستش را بگويم ؟ پير شده ام ديگر ، تن مي دهم به هر چه بد ، به هر چه نبايد . دلم پر مي شود از دلگيري و كينه و لام تا كام هيچ نمي گويم . راستش را بگويم ؟ من از كنار هيچ كلمه اي ساده رد نمي شوم ، ذهنم بي رحمانه مي نويسد . آن قدر كه درد مي كند سرم ، آن قدر كه قلبم تند مي زند « با خودت چه كردي كه اين همه تند مي زند قلبت . فشارت اين همه بالاست ؟ » ... من لبخند مي زنم . يكي درونم اما عصباني ست . عصباني اين شب هاي بيخوابي خيابان گردي ... مي نشينم روي صندلي و تاب مي خورم . جلو ، عقب ، جلو ، عقب ... راستش را بگويم ؟ من هيچ وقت نمي بخشم ، فراموش هم نمي كنم . تنها از كنارشان ، از كنارتان ، از كنارت مي گذرم و فكر مي كنم تمام اين سبز ها و سفيد ها ارزشش را نداشت ...
من خوب نيستم . بعيد مي دانم ديگر خوب شوم . فكر مي كردم آدم ها توي خندهء هم شريكند و تو غم و عصبانيت هم شريكند . فكر مي كردم دوست ها براي همين وقت هاي ناراحتي اند كه اشتباه بود انگار . فكر مي كردم براي همهء لبخند هايي كه به لبت آوردم ، حق دارم بخواهم تحمل كني ناراحتيم را . هر وقت خنده برگشت به زندگيم و روزها و شب هام ، برويم خانهء هنرمندان يك عالمه ليوان ، چاي بنوشيم . دنيات به كام ، زندگيت پر از دوست ها و دوستي هاي شاد و خوشحال ...
زن روزهاي ابري @ [ 1:24 PM]
Tuesday, June 09, 2009
بقیه اش باشد برای یک بعد بهتر ...
زن روزهاي ابري @ [ 10:57 PM]
Saturday, June 06, 2009
گود باي ماي فرندز ...
خوب شما دختر حسودي هستيد . عادت نداريد هيچ چيزتان را با ديگران قسمت كنيد . مخصوصا دوستان تان را . اما اين جور دختر ها خيلي ترسناكند . آن ها بي مقدمه هجوم مي برند به پرايوسي تان . حتي اگر تنها يك ماه از آشنايي تان گذشته باشد و كمترين تعداد تماسها و ديدارها را داشته باشيد ، در اين يك ماه آن ها با تمام دوستان تان كه مي توانند دوست مي شوند ، تمام مسير هاي رفت و آمدتان را مي شناسند ، كافه هاي تان را پاتوق شان مي كنند . حتي آن ها ممكن است با شما تماس بگيرند و بگويند جايي هستند كه احتمالش خيلي كم است . خيلي خيلي كم . جايي كه تنها شما را راه مي داده اند . شما فقط مي توانديد از تعجب اگر دلتان خواست شاخ در بياوريد . همان يك ماه كافي ست . حتي اگر بعد از يك ماه ، تماس تان قطع شود ، ديگر دير شده ، بايد قيد تمام دوستان تان را بزنيد و به قول عليرضا برويد مدرسه دوباره دوست پيدا كنيد .
زن روزهاي ابري @ [ 9:57 AM]
خيره به ليوان ، شير قهوه ام را هم مي زنم . سرم را بلند نمي كنم تا آدم ها را ببينم . آدم هايي كه دارند حرف هاي بيهوده مي زنند . من هم يك روز همين جا ، درست همين جا نشسته بودم و داشتم حرف هاي بيهوده مي زدم . آرمان و نيما هم بودند . و آن پسره كه اسمش يادم نيست و من را ياد آگوستين مي انداخت . غروب يكي از روزهاي پاييز بود و ما بي آن كه بدانيم بيهوده بوديم . حالا بعد از اين همه وقت ، چشمم خيره به چهارخانهء ميز ، به ليوان شير قهوه ام ، به انعكاس نور ها ، مي ترسم سرم را بلند كنم و با آدم ها چشم تو چشم شوم و بفهمم چقدر همه چيز بيهوده بوده . بيهوده است . اضطراب تعريف دقيق اين لحظه هاي من است . دارم مثل آنتوان رو كانتن به دام كلمات مي افتم . نه ! مهم نيست كه چيست . فقط يك جور اضطراب از نگاه كردن . آره فقط همين 23 / 5 / 85 _ كافه گودو ______________________
ادامه ؛ بايد بروم . اين اجتناب دارد كلافه ام مي كند . هميشه از چشم هايم مي ترسم . بدجوري سرخودند . هيچ چيز نمي شود اگر سرم را بلند كنم و چشم بدوزم به آن دو تا دختري كه حضورشان را احساس مي كنم و حرف هاي شان را مي شنوم يكي در ميان . اين آهنگ كه تمام بشود مي روم .
_____________________________
تمام شد . رفتم ...
زن روزهاي ابري @ [ 1:09 AM]
|