Sunday, August 30, 2009
و فرياد بايد كشيد از درد و از زخم ... و فكر مي كنم من آن روزها عاشق مي شدم . مدام . مثل هوا كه مدام . مثل آب ، زندگي . و انگار ما را ساخته بودند براي هي عاشق شدن . آن وقت ها كه هنوز مي شد عاشق بود و عاشقي كرد . مي شد فارغ از تمام اين روزهاي پر هيايو ، اين آب را گرفت و رفت تا هر جا كه جاري ست ، توي كوچه ها و درخت هاش . مي شد بي خيال راه گرفت از مورچه اي كه مي رود ، بر مي گردد ، خسته نمي شود . مي شد كتاب خواند ، كتاب هاي طولاني ، كتاب هاي طولاني كشدار ، « آنا كارنينا » ، « برادران كارامازوف » . حوصله اگر بود شعر حتي ، شعر هاي نو . آن روزها مي شد فيلم هاي خوب ديد ، زد عقب ، هي دو باره ، آن جا كه اكبر عبدي ِ « مادر » مي گويد ؛ « مادر مرد بس كه جان نداشت ... » ... آن جا كه « كاغذ بي خط » شروع مي شود . از تيك تاك ساعت ... آن جا كه ورق هاي شكيبايي ِ « هامون » را باد مي برد . آن روزها كه هنوز مي شد زندگي كرد . ما آدم هاي پر توقعي نبوديم . بوديم ؟ ما نسل زياده خواهي نبوديم . بوديم ؟ ما كه لذت هاي زندگي مان كافه هاي دم غروب بود و هي حرف و حرف . ما كه خوشي مان وليعصر را پياده گز كردن بود تا هر جاش كه شد ، همين جور كه برف مي باريد . و فكر مي كنم آن ها ، چه زندگي ها را گرفتند از ما ، چه لذت ها ، چه لبخند ها ... حسرت يك خواب آرام ماند به دل مان توي يك بعد از ظهر گرم تابستاني ، بي وحشتي و بي كابوسي ... چند تا بهار بيايد و برود كه ما يادمان برود آن همه آدمي كه حالا تنها يك نامند ، روي سنگ هاي بيرحم قبرستان . حالا فقط يك عددند ، قطعه ء دويست و پنجاه و هفت ؟ .. چه سال ها بگذرد كه فراموش كنيم چهرهء آدم هاي نشسته روي صندلي هاي دادگاه را ، آن جور بهت زده ، خسته ، ناباور . آن جور انگار هزار سال گذشته ، پير و درهم ... چه آمده سر نبوي كه اين همه سرش بالا نيست ؟ چه سكوتش سنگين است زيد آبادي . چه درد دارد تماشاي حجاريان ... چه سخت گذشت مرداد هشتاد و هشت ... و فكر مي كنم مي شود ؟ مي شود فراموش كرد ؟ ... پرياي « شب يلدا » راست مي گويد كه زخم هاي آدم سرمايه ست . اما نه آن جا كه مي گويد داد نزن . فرياد نكش ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:49 AM]
Friday, August 28, 2009
برسد به دست پدرام رضايي زاده ...
سلام الان كه داشتم بلاگتان را مي خواندم يادم افتاد قبلا دلم مي خواسته برايتان نامه اي بنويسم كه هي موكولش كردم به بعد تا بنشينم سر فرصت و يك مطلب كامل بنويسم كه فرصتش پيش نيامد . يعني حالا هم كه فرصتش هست حوصله اش نيست . فقط چون يادم آمد دلم خواست گفته باشم كه من هيچ وقت كتاب هاي سلين را دور نينداخته ام از كتاب خانه ام . قبلش هم بگويم كه كلنش عارم مي آيد مقايسه كنم سلين را با نويسندهء « كافه پيانو » فقط من باب مثل بود كه گفتم و مناقشه اي هم نيست لابد در مثل ( هر چند براي ما سلين دوستان هست ! اما مثال ديگري در ذهن نداشتم فعلا . همان وقت هم نامه را به تاخير انداختم تا چند تا نويسندهء ديگر را مثال بياورم كه عقايد شان تخمي باشد و كارشان درست باشد كه پاي سلين را نكشم بي خود وسط . ) قبل ترش هم بگويم كه اصلا « كافه پيانو » را دوست نداشتم ، همان وقت كه خواندمش . اما به هر حال آن كتاب با اين كه دوستش نداشتم ، بعد از حرف هاي آقاي جعفري هنوز توي كتاب خانه ام هست و هيچ گاه نه خواهد سوخت و نه به هيچ انتشاراتي بر خواهد گشت . جايش امن ِ امن است . اگر دوستش داشتم امن تر هم بود . فارغ از مزخرفات نويسنده اش . يعني مي خواهم بگويم نقد اثر با نقد نويسنده اش فرق دارد و يعني مي خواهم بگويم آن نوشته از شما بعيد بود . دست كم با شناختي كه من از شما ( تنها از روي نوشته هاي بلاگتان ) دارم . قصد دخالت و اين ها هم نبود ها . فقط يك نقد بود به نوشته تان كه كمي با تاخيرو كمي بي حوصله ارسال شد . با سپاس ؛ تيغ ماهي
پي نوشت ؛ اين نامه را نفرستادم و گذاشتم توي بلاگم چون آن وقت ها بحث پس فرستادن و سوزاندان « كافه پيانو » داغ بود و من دلم مي خواست آن مطلب را كه قرار بود سر حوصله باشد كه نشد ، عمومي و توي بلاگم بگذارمش . حالا اين نامه مخاطب خاصش نويسندهء بلاگ ناتور است و مخاطب عامش تمام آن هايي كه كتاب را پس فرستادند و سوزاندند و من هيچ وقت نفهميدم چرا ؟ اگر هم مخاطب خاص دارد دليلش اين است كه من نوشته هاي آقاي رضايي زاده را ويژه تر و با دقت تر خواندم و بيشتر دلايلش را نفهميدم .
زن روزهاي ابري @ [ 11:53 PM]
يادم نمي آيد . هي فكر هام را پس مي زنم كه يادم بيايد قيافه ات ، كه نمي شود . و من عصباني تر مي شوم . مي شود يادم نيايد ؟ و بايد خوشحال باشم كه نيستم . بايد باشم ؟ اين كه تو را توي اين سال ها گم نكردم و اين روزهاي پر حادثه فراموشم شدي . اين خوب است ؟ من كه هميشه دلم مي خواست بيدار كه مي شوم تو نباشي در خاطرم و به خواب كه مي روم يادت نباشم . حالا بايد بخندم . به پهناي صورتم ، به اندازهء تمام شب هايي كه بي تو گذشت . روزهايي كه بي تو هي كش آمد . پس نمي خندم چرا ؟ فكر مي كنم تابستان بيست و چهار سالگي ، تابستان گرم پر حادثه اي بود . تا آخر دنيا فراموشش نمي كنم . به هزار و يك دليل كه بماند . يكيش همين گم شدن احساسات عميق زنانه ام كه هميشه با من بود ، توي بدترين و بهترين لحظات زندگيم . كه حالا نيست . كه انگار جنسيت مفهوم ندارد ديگر اين روزها . يكيش همين تو كه هميشه كنارم بودي و حالا نيستي . حالا كه بايد با فكرت آرام بگيرم ... تابستاني كه من ، بعد از اين همه عاشقيت ، سر انجام فراموشت كردم . با اين همه خوب مي دانم ، بعد از تو عاشق نشدم ، نمي شوم و كسي هم عاشقم نشد . تنها رد انگشت آدم ها ماند روي بازوم . لبم روي شانه هاشان . نچ ! اين ها هيچ كدام شبيه تو نبودند .
و اين جواد ترين مرثيه اي بود كه در غم از دست دادنت مي شد بسرايم ...
زن روزهاي ابري @ [ 1:49 PM]
يك بار مهران حرف خوبي زد . حالا اين كه اين جا نوشته ام مهران نمي دانم مي توانم بنويسم به اسم يا نه . اما مي نويسم به هر حال . حرفش يادم نيست . اما كلنش اين بود كه من و سايه و يكي ديگر كه امروز رفتيم بيرون و كلي خنديديم ، يعني حرفش درست بوده . بعد از اين جمع هاي بيش از چهار نفر ممنوع . ما كانكت مان بيشتر بود . براي همين بيشتر خوش گذشت . كافه سارا هم جاي دنجي بود . كافه سارا ، توي بعد از ظهر هاي تابستان ، جاي دنج ِ مهرباني ست با گارسن هاي خيلي مهربان تر . ( اميدوارم تو هيچ وقت دلت نخواهد بفهمي كافه سارا كجاست و بعد پايت باز بشود به آن جا . من خوش ندارم . خوب ؟ ) يعني مهران گفته بود ( هنوز هم نمي دانم مي توانم بنويسم يا نه ) وقتي آدم ها گروهي مي روند بيرون كانكت شان كم تر است . من و سايه خيلي وقت بود اين جوري معاشرت فيس تو فيس نكرده بوديم . ( چه بلايي آمده سر نگارش من ؟ ) آن پسره را هم كه كلنش خيلي معاشرت فيس تو فس مان نمي آمد باهاش هيچ وقت كه امروز آمد و خوش گذشت .
بعد از اين جمع هاي بيش از چهار نفر ممنوع . بعد از اين فحش هم كه مي دهيم ، بايد مرد باشيم و تو چشم هم نگاه كنيم . بعد از اين همه چيز فيس تو فيس . چشم تو چشم . من هيچ وقت اين همه خاك بر سر نمي نوشتم كه امروز . با اين همه ميل نوشتم گرفته . براي همين بايد بنويسم .
هي تكتم ! امروز آن پسره كه هيچ دلمان نمي خواهد ببينيمش را ديدم . ( مي داني كي را مي گويم آيدا ؟ ) ياد تو افتادم . يعني قبلش ياد خانهء هنرمندان افتادم و گفتم نرويم كه بوي تعفن مي دهد و ياد پسره افتادم و بعد ياد تو افتادم ( بس كه معاشرت مان كم شده ببين چه چيزي تو را يادم مي اندازد ! ) بعد ديدمش . انگار دست بكشي روي چراغ جادو و غوله بزند بيرون . حالا آن پسره كه هميشه دلم مي خواهد ببينمش را مگر پيداش مي شود ؟ اما تا دلت بخواهد اين پسره هست همه جا به وفور .
يكشنبه 28 / تير
زن روزهاي ابري @ [ 12:17 AM]
Thursday, August 27, 2009
يعني امروز فكر مي كردم من چه هميشه ترسيده ام كه از دست بدهم آدم ها را . براي همين تن دادم به هر چه برخورنده بود و از آن برخورنده تر نمي شد و مي سوزاند يك جايي را كه از آن بدتر نمي شد . با اين همه حالا كه فكر مي كنم مي بينم نتيجه همان بود كه هميشه مي ترسيدم . از دست دادن آدم ها . با لبخندي به پهناي صورت و به غايت زشت . شما يك قوباغهء كمي اضافه وزن دار نمي خواهيد ؟ كه مي خندد درست وقتي كه بايد و به احترام تان سكوت مي كند . در تائيد حرف تان سرش را تكان مي دهد . اگر بفهمد دلتان كمي جدل مي خواهد ، مخالفت مي كند اما نه آن قدر كه بي ادبانه به نظر برسد . تنها همان قدر كه سرگرم تان كند . شما يك دلقك نمي خواهيد ؟
زن روزهاي ابري @ [ 3:28 PM]
Tuesday, August 25, 2009
و فكر مي كني تو براي اين بازي زيادي كوچكي . و فكر مي كني تو هميشه از همه لوس تر بودي ، از همه ترسوتر . و حالا اين جا چه مي كني ؟
زن روزهاي ابري @ [ 2:20 AM]
Friday, August 21, 2009
بايد قناعت كرد به لذت هاي سادهء زندگي . بايد نشست به كتاب خواندن ، چاي نوشيد . حوصله اگر بود قهوه اي چيزي . وگرنه همان چاي و ليمو . من بلد بودم . ربطي به شلوغي اين روزهاي ما ندارد . من بلد بودم زندگي هميشه توي دست هام باشد . از لحظه لذت ببرم . جوري كه هيچ كدام تان بلد نيستيد . بلد بودم كتاب بخوانم و لبخندي گوشهء لبم . انگار دارد اتفاقات قشنگ مي افتد جايي در درونم كه شماها نمي بينيد . من بلد بودم دست هام نلرزد از عصبانيت . نيفتد ليوان شير نسكافه ام روي فرش . بلد بودم با شامپو فرش كه دارم تميز مي كنم رد شكلاتي ميان گل ها را ، اشكم سرازير نشود بچكد روي انگشتانم . من كجا تكه بار آدم ها مي كردم كه اين روزها ؟ كجا خشمم فوران مي كرد درونم ، پاهام را تكان مي دادم ؟ من بلد بودم ببخشم . بگذرم . مهربان باشم . من مهربان بودم . خيلي بيش از آن كه فكر كنيد . بعد فكر مي كنم من كجا اشتباه كردم كه آدم ها نيش مي زنند و مي روند . تخم شان هم نيست چه بلايي مي آورند سرت . كجا دل كسي را شكستم ؟ من كه سرم به كار خودم بود . بعد فكر كردم دوباره دارم باج مي دهم . باج مي دهم به آدم ها ، لبخندم را خرج شان مي كنم تا بمانند . بعد فكر كردم چه خاك بر سر شدم من اين روزها كه هي نگرانم از دست بدهم آدم هايي را كه توي دلشان جايي ندارم . من چه بد شدم اين روزها . چه زياد كينه مانده توي دلم . امروز يكشنبه ، يازدهم مرداد هشتاد و هشت ، آسمان بي ابر ، آفتاب سوزان ، بايد از نو شروع كرد . بايد از اول نوشت . از سر خط . آن جا كه صفحه سفيد است . مداد ها تيز . آماده براي لبخند ...
زن روزهاي ابري @ [ 1:24 AM]
Thursday, August 20, 2009
حذف شد ...
زن روزهاي ابري @ [ 10:14 PM]
Wednesday, August 19, 2009
حذف شد ...
زن روزهاي ابري @ [ 1:56 AM]
|