Tuesday, September 29, 2009
« از نو برايت مي نويسم حال همهء ما خوب است اما تو باور مكن ... » *
آدم بايد بلد باشد براي خودش يك بيست و پنج سالگي با شكوه دست و پا كند . بلد باشد بگويد به تخمم كه اين همه اكتبر آمد و رفت بي آن كه زندگي سر انجام آن روي فانتزي سيندرلايي اش را نشان مان دهد . به تخمم كه دنيا هي بود براي خودش و به كام دل ما نبود . خورشيد تابيد براي خودش و گرم مان نكرد . جهنم كه اين همه سال تو بودي و من بودم و هيچ . آب از آب تكان نخورد . بايد بلد باشد تصميم هاي بزرگ سخت ِ مرد افكن بگيرد . بلد باشد بكشد بيرون . خلاص . پاهاش را بندازد روي پاهاش . جواب تلفن هاش را ندهد . برود توي غار تنهاييش و بيرون نيايد حالا حالا ها . لج كند با زندگي . با آدم هاش . با كافه هاي دم غروبش . كافه هاي دم غروبش . امان از اين كافه هاي دم غروبش . برود توي غار تنهاييش . همه بگويند اين دختره شورش را در آورده بس كه لوس شده اين روزها . بس كه هي بايد به سازش رقصيد . بايد آن قدر بد و تحمل ناپذير بشود كه ديگر هيچ كس به سازش نرقصد . برود توي غار تنهاييش و شانه هاش را بيندازد بالا . از اين شانه بالا انداختن هاي « همين است كه هست ! » از اين عضله هاي صورت را شل كردن ؛ « دنياتان مال خودتان » بايد بلد باشد باب ديلن گوش كند و شير نسكافه بنوشد و آن جاش كه رسيد به وان مور كاپ آف كاپي فر آلدو ، لبخند بزند . زير لب زمزمه كند و آرماتور بزند و لبخند بزند . هي دست هاش را زخم كند و چسب ببندد روش و باز لبخند بزند . بايد بلد باشد با دست هاي زخمي ، با روح زخمي تر ، با آبي كه از آب تكان نخورد ، با روياهاي به سرانجام نرسيدهء سيندرلايي ، با شيرنسكافه هاي آخر شب ، با باب ديلن ، با حس تلخ بدمزه اي كه مانده زير دهانش تمام روز ، با تمام خوش نگذشتن ها ... لبخند بزند .
بايد بلد باشد به استقبال اكتبر برود . به استقبال بيست و پنج سالگي ...
* عنوان نوشته قسمتي از شعر « سيد علي صالحي »
زن روزهاي ابري @ [ 10:57 PM]
Monday, September 28, 2009
بعد هي بگوييم اين انقلابه چي بود شما كرديد و هي بگوييم شاشيدم به اين مملكت . وقتي كه روياي رفتن در سر داريم . وقتي هميشه آن كه توي كافه نيست حتمارفته دنبال كارهاي ترجمه و يكي مان توي صف سفارت است . وقتي هي مي رويم بدرقهء عزيزان مان . لعنت مي فرستيم به مهر آباد كه هي ياد آدم هايي ست كه مي روند و بر نمي گردند . هي خاطرات اشك هاي يواشكي ست و بغض هاي فروخورده . وقتي ماه هاي پاييز آخرين ماه هاي با هم بودن است بس كه ژانويه در راه است . بس كه بايد رفت ... بگوييم شاشيديم به اين مملكت وقتي شمارهء دوستان مان را مي گيريم ، وقتي كم كم شماره شان را هم نمي گيريم . وقتي كم كم از يادشان مي بريم . وقتي از يادشان مي رويم ...
بعد بچه هاي مان نيايند بگويند شاشيديم به اين جنبش سبزتان ؟ همين جوري كه روياي رفتن در سر دارند ...
پي نوشت ؛ مي دانم حالا وقت اين حرف ها نيست . اين مدل نا اميدي ها و بدبيني ها . اصلا نمي دانم كي وقتش است . با اين همه مي گويم نكند هي اشتباه كنيم و هي از اول بسازيم .
زن روزهاي ابري @ [ 10:37 PM]
Sunday, September 27, 2009
« هی مردِ بی وطن، کجای دنیایی حالا که بیدارت کنم و بگویم نگران من نباش؟ » *
یک صداهایی را خوب یادم مانده و برای من صدا از هر حسی قوی تر است . مثلا صدای مامان را که کتاب داستان می خواند ، گرم و پر رنگ یادم هست . صدای شجریان را ، توی آن غروب پاییز که باران می بارید و من اشک هام بند نمی آمد بد تر از آسمان ، خوب یادم هست ؛ « خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز .... » و صداش با همیشه فرق داشت و غمگین تر بود انگار بس که حال من فرق داشت . اشک هایی که هیچ وقت بند نیامدند و صدایی که ماند تا همیشه توی گوشم ؛ « می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد ... » و صدای باران شیروانی ِ قرمز ِ هفدهم آبان را ، درست بالای سرم . من خوابم نمی بَرَد . هی از این پهلو به آن پهلو . جیر جیر می کنند پایه های تختم . خوب یادم هست ، صدای باران شیروانی قرمز هفدهم آبان را و جیر جیر پایه های تختم را و موریانه ها را . آخ که چه شبی بود ! صدای برف دی ماه هشتاد و چهار را توی سکوت سر صبح ِ خیابان هدایت . آن جا که آدم ها انگار قصد کرده بودند بمانند خانه و تکان نخورند و بگذارند کوچه ها بشود جولانگاه دونفرهء ما و گربه های گاه و بی گاه . آخ كه چقدر جواد ! یا صدای تو را که شاملو می خواندی . خواهره گفت همهء آدم ها باید کتاب بخوانند ؟ من گفتم نه . ربطی ندارد . اما داشت . همان وقت صدایت توی گوشم ، قشنگ و شمرده داشت شاملو می خواند . جوری که هیچ کس نمی توانست . آره ربط داشت . آدم ها کتاب هم که نخوانند ، باید بلد باشند شاملو بخوانند . یعنی برای من شاملو نخوان ، شاملو را آن جور بخوانند که تو می خواندی . یعنی آدم هایی که بتوانند « پريا » را مثل شاملو بخوانند عزیز ترند حتما . نا خواسته عزیز ترند . آن جاش كه مي گويند ؛ « سكوت سرشار از ... » ، هي عزيزترند . وقت « در اين جا چار زندان است » هي عزيزترينند . این همه نوشتم که یادت را زنده کنم از پس این همه بی شاملو شب را روز کردن ، از پس این همه نبودنت . من کم آوردم . راستی که کم آوردم . هی فکر کردم می گذرد . تمام می شود . گذشت و تمام نشدی . تمام نمی شوی و من دارد خسته ام می شود دیگر . دارد غصه ام می شود کم کم .
عنوان اين نوشته ، قسمتي از يك از نوشته هاي قديمي تر املي ست * .
زن روزهاي ابري @ [ 1:37 PM]
Friday, September 25, 2009
آقاي حداد عادل ! تا به حال تن بي جان پسرتان را ، كه از گل نازك تر نمي شنيده توي خانه ، كبود و لگدمال ، از سردخانه تحويل گرفته ايد ؟ سفت مثل سنگ ؟ تنها سه نفر ؟ تا به حال شده جنازه اش حتي به شماره هم نيايد ؟ تا به حال شده پسرتان بي خاك ، بي جنازه ، بي يادبود ؟ در جاي خود يعني كجا ؟ چند نفر بميرند خاطرتان مشوش مي شود ؟ اصلا مي شود مشوش شود ؟ شما را از چي ساخته اند كه هيچ ندايي و هيچ سهرابي دل تان را نمي لرزاند ؟ كه هيچ محسني نمي شود مسئلهء اصلي تان ؟ هيچ كيانوشي دغدغه تان ؟ چه چيزي اصلي تر از مرگ آدم ها ؟ مردن درد دارد آقاي حداد عادل . اما اين روزها ، براي تمام آن مادران داغادار ، زنده ماندن درد تر .
زن روزهاي ابري @ [ 11:16 PM]
Thursday, September 24, 2009
ديشب ما و صندلي ها محظوظ شديم آقاي رئيس جمهور .
زن روزهاي ابري @ [ 2:33 PM]
Wednesday, September 23, 2009
آقاي حيدري ! اين جاست كه آدم مي فهمد وقاحت و بي شرفي حد و مرز ندارد ! اين جاست كه وقتي مي گويم بي شرفي يعني واقعا بي شرفي و اين بي شرفي با تمام بي شرفي ها فرق دارد . خود ِ خود بي شرفي ست .
زن روزهاي ابري @ [ 10:30 PM]
Tuesday, September 22, 2009
يك حرف هايي مي ماند بيخ گلوي آدم . مي ماند و فرياد هم نمي شود . مي ماند و بغض هم نمي شود . بغض يواشكي حتي . بغض ِ آخر شب ِ توي رختخواب كه اشك شود آرام ... مي ماند بيخ گلوي آدم . هيچ چيزي نمي شود اصلا . مي ماند و يك خنده هايي را ، يك لذت هايي را كمرنگ مي كند . مي ماند و سايه مي اندازد روي هر چه بعد از اين .
زن روزهاي ابري @ [ 2:40 PM]
Monday, September 21, 2009
« شايد بهتر بود اون روز يه ساندويچ همبرگر مي خريدي »
حالا مي گوييد من چه آدم بي جنبهء « براتيگان » زدهء نديد بديدي هستم اگر بگويم « پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد » براتيگان را بخوانيد و تاكيد كنم اگر هيچ كدام از كتاب هاش را هم نخوانده ايد يا خوانده ايد و به مذاق تان خوش نيامده يا توي كتابخانه تان هست و جلدش وسوسه تان نكرده بخوانيد، اشتباه نكنيد و برويد همين حالا كه هوا خوب است و ابري ست شروعش كنيد كه تا صبح تمام مي شود و لذتش حالا حالا ها نمي رود از يادتان . و وقتي تمامش كرديد ، آن آخرش را كه چند صفحه اي ست در باب برايتگان و آثارش و اين ها ( كه دم حسين نوش آذر خيلي گرم ) را هم بخوانيد حتما تا حسابي براتيگان فهم بشويد .
زن روزهاي ابري @ [ 12:10 AM]
Sunday, September 20, 2009
« ما مادر هاي خوبي مي شويم ... »
مي داني ؟ ما مادرهاي خوبي مي شويم . هيچ چيز دنيامان را هم كه عوض نكنيم ، مادرهاي خوبي مي شويم . ما به كودكان مان خاطرات روزهايي را خواهيم گفت كه ايستاديم . كه نگذاشتيم خبرهاي بد ، پشت مان را خم كند . نگذاشتيم گلوله ها ، دل مان را بلرازند . هي استوار تر شديم با هر اتفاق ناگوار تري . خواهيم گفت ما بعد از تمام دويدن ها و باتوم ها ، نفس زنان كه به هم مي رسيديم و يك پناهي پيدا مي كرديم براي كمي نشستن و دوباره فرياد و هي دويدن ، سر خوش بوديم و مي خنديديم . مي دانستيم داريم قد مي كشيم در كنار هم ، بزرگ مي شويم . ما بيچاره نيستيم آن جور كه تو مي گويي . خوشبختم كه فرصتش را داريم تا شريف تر زندگي كنيم اين روزها . تا انسان تر باشيم .
ما مادرهاي خوبي مي شويم . مثل مادران مان كه راوي روزهاي انقلاب بودند . كه وقت تعريف كردنش ، برق مي زد چشم هاشان . كه مي فهميديم پس مي شود . مي شود كه يك حكوكت به ظلم نماند . مي فهميديم اصلا نمي شود يك حكومت به ظلم بماند .
ما مادر هاي خوبي مي شويم . براي آن هايي كه در راهند داستان هايي از جنس داستان هاي صمد مي گوييم . براي شان « پريا » ي شاملو مي خوانيم . مثل مادران مان ، وقت گفتنش برق مي زند چشم مان از ياد روزهايي كه لباس هامان را مي پوشيديم ، دست بند سبزمان را گره مي زديم ، گام بر مي داشتيم . راسخ و مطمئن . مي رفتيم تا كتك بخوريم ، بترسيم ، فرياد بزنيم و تاريخ بسازيم .
ما مادرهاي خوبي مي شويم . به كودكان مان ياد مي دهيم باتوم درد ندارد . بي غيرتي ست كه مي سوزاند ، كه خراش مي دهد . زخمش تا آخر عم مي ماند روي روح آدم و هيچ خوب هم نمي شود .
يعني اين ها را گفتم كه بگويم ، اين حركت لاكپشتي كه به مزاق تو خوش نمي آيد ، پشتش شعور است بيشتر از شور . من فكر مي كنم هميشه تندروي ها ، نتيجه هاي بهتري به دنبالش نبوده كه حالا باشد . اتفاقات اين روزها ، اين سكوت ما ، اين مدنيتي كه توي اعتراض هاي ما هست ، كه پشت خشم سي ساله مان هست ، نتيجهء همان بزرگ شدن روزهاي اصلاحات است . نه كه بخواهم تبرئه كنم كسي را و جرياني را . اما روزنامه ها ، بعد از آن بود كه رفت توي سبد خريد خانواده ها . بعد از آن بود كه فهميديم مي شود غير از صدا و سيما ، از جاي ديگري هم خبر ها را دنبال كرد . مي شود مقاله هاي گنجي را خواند . بعد از آن بود كه بهنود را دوست داشتيم ، زيبا كلام را شناختيم . كاري به روشنفكر هايي كه هميشه مي خواندند و مي فهميدند ندارم . من از اكثريت سرخورده اي حرف مي زنم كه انقلاب شان ، نتيجهء بهتري نداشت براي شان . كه ديگر توي هيچ اخباري و روزنامه اي دنبال خبرها نمي گشتند . كه توي هيچ خبري جايي نداشتند . خوب يادم هست وقتي بعد « سلام » جامعه شد خريد هر روزهء بابا . بعد ترش كه بزرگتر شدم ، قبل مدرسه « صبح امروز » را خودم مي خريدم . براي همين سعيد حجاريان را هميشه ويژه دوست داشتم . خوب يادم هست قبل كلاس ها ، روزنامه ها را مي خوانديم . سخت بود و نمي فهميديم و باز مي خوانديم . خوب يادم هست خاله برايم مقاله هاي گنجي را تحليل مي كرد . آهان پس عاليجناب سرخپوش يعني فلاني !كه بعد ها داد كه مي زديم ؛ « عاليجناب سرخپوش ! ما همه گنجي هستيم ! » ديگر مي دانستيم گنجي كيست و عاليجناب سرخپوش چه شكلي ست . ياد گرفتيم بخوانيم و بفهميم . راستش من خيلي ناتوانم براي تحليل كردن آن روزها و اين روزها . توي حرف زدن هم كه ديگر بدجوري الكنم . براي همين مي نويسم . اما فكر مي كنم اين روزها ، نتيجهء آن روزهاست . آن روزها اگر نبود ، آن خواندن ها و فهميدن ها ، اين روزها نمي آمد در پي اش . نمي شد بيايد اگر ياد نگرفته بوديم و نخوانده بوديم و نشنيده بوديم . اگر نمي دانستيم آزادي حق ماست . براي من دست كم . من ِ اين روزها نتيجهء شوراي دانش آموزي ست و مديري كه اگر دوران اصلاحات نبود مدير نمي شد و عموزاده خليلي ِ نازنين و « بچه هاي زمين » كه با تمام فانتزي بودنش شكل داد ذهن ما را . من ِ اين روزها نتيجهء « ايران جوان » است و بعدش هم « چلچراغ » . گيرم « چلچراغ » را دوست نداشتم بس كه « ايران جوان » يك چيز ديگر بود . اصلا آن روزي كه به اصلاحات راي دادم مي دانستم اين رشتهء هي رفتن و برگشتن ها سر دراز دارد . مي دانستم نه براي خودم كه دارم براي كودكانم و كودكان ِ كودكانم مي جنگم ، مي خوانم ، ياد مي گيرم . شايد هم من زيادي صبورم . با اين همه هر چه بعد از اين پيش بيايد ، خوب يا بد ، ديگر شك ندارم ما هيچ چيز دنيامان را هم كه عوض نكنيم مادر هاي خوبي مي شويم . آن وقت شايد كودكان ما ، آيندهء بهتري بسازند . يك روز كودكان مان خواهند نوشت آن روزهاي بهتر كه خواهد آمد نتيجهء اين روزهاي ماست ... خواهند نوشت ، ما مادرهاي خوبي داشتيم ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:59 AM]
Friday, September 18, 2009
مثل مادران مان كه راوي روزهاي انقلاب بودند . كه وقت تعريف كردنش ، برق مي زد چشم هاشان . كه مي فهميديم پس مي شود . مي شود كه يك حكوكت به ظلم نماند . مي فهميديم اصلا نمي شود يك حكومت به ظلم بماند .
زن روزهاي ابري @ [ 11:52 PM]
Tuesday, September 15, 2009
« اين خاك ، خاك ما نبود ... »
يعني مي خواهم بگويم اين حالت براي خودم ، خودمان هم عجيب است . ما آدم اين حرف ها نبوديم . ما مي خواستيم برويم ، دير يا زود مي خواستيم برويم . اين خاك مال ما نبود . كاري به ديگراني كه هميشه سنگ كوروش را به سينه مي زنند و تعداد شان هم كم نيست ندارم . من خودم را مي گويم . خودم و خودمان را كه تعدا مان هم كم بود گيرم . كه صبح ها ، توي سلف ِ سنگين از دود سيگار ها و تاريك از آفتاب پشت ابرها ، وقتي هم را مي ديديم ، خوشحال مي شديم كه تنها نيستيم . ما كه آينده مان را فروخته بوديم به حالا و همين چند سال ِ سلف و دانشگاه . آزاده مي داند چه مي گويم . بهتر از ديگران شايد . آزاده كه مثل من توي مدرسه تحقير شده ، كه درسش را ول كرده . سازش را ول كرده ، مثل من هزار بار رفته و برگشته . هر راهي را كه مي شد امتحان كرده . حالا كه فكر مي كنم مي بينم من كه هميشه اين خاك خاكم نبوده ، حالا چه زدم به سيم آخر . چه همه چيز مال من شده . مي گفتم پول نفت مان است ، بخرند يكي ديگر بگذارند جاش ! اتوبوس ها را كه شعله ور ديدم . نگفتم بياييد مدني اعتراض كنيم . نگفتم چرا مي سوزانيد ؟ چرا خراب مي كنيد ؟ آخر قبلش باتوم ها را ديده بودم كه بيرحمانه مي شكافت هوا را . مي آمد پايين بي پروا ؛ اولين باتوم كه دردش بيشتر از همهء باتوم هايي بود كه بعد از آن خوردم . بس كه باورمان نمي شد . بهتش خيلي خيلي بيشتر . انتخابات و راي مان كه اعتراض مان هم بود مدني بود ديگر . نبود ؟ چه فايده از سكوتي كه آخرش خون بود و گلوله بود ؟ پوست كلفت شده بودم اصلا . فيلم ندا اشك نمي آورد به چشمانم ، مشت هام گره مي شود از عصبانيت . خون مي گيرد جلوي چشم هام را . داد مي زنم . فحش مي دهم . خواهرم را كشته اند آن ها . تازه مي فهمم خواهر را ! چه نفهميدم اين همه سال كه آن ها مي گفتند . چه كينه بود توي چشم هام وقتي آن ها صدام مي كردند خواهر ! وقتي توي چشم هاشان نگاه مي كردم با تحقير ؛ « من خواهر تو نيستم ! » چه مسخره كرديم اين كلمه را توي خودمان . حالا مي فهمم مسخره نيست . ندا خواهرم بود . ترانه نيز . تازه مي فهمم وطن را ، خاك را ، هموطن و رفيق را . اين روزها ما را به هم نزديك كرد . اين روزها كه حياط هر خانه اي پناه مان بود . اين روزها كه همديگر را نجات مي داديم ، فراري مي داديم . براي هم اشك مي ريختيم . هم را دلداري مي داديم . اين روزها كه پشت هم بوديم . خون مان به جوش مي آمد وقتي يكي را مي گرفتند ، خيابان يك صدا فرياد مي شد . اين روزها كه ياد گرفتيم زير بار نرويم . حالا اين نزديكي كه مي گويم ، با آن نزديكي ها كه فكر مي كنيد فرق دارد . مثل وقت هايي كه توي بچگي مان يك كار بدي مي كرديم و زير نگاه تاديب كنندهء بزرگتر ها كه انگشت اشاره شان را توي هوا تكان مي دادند برامان و خط و نشان مي كشيدند ، پسر خالهه ، سرش را مي آورد توي اتاق از لاي در يواشكي و پيش از آن كه ديده شود و بيرونش كنند يك جوري نگاه مان مي كرد ، كه يعني مي فهمد مان . كه توي نگاهش اطمينان بود و اطمينان هم مي داد . انگار توي شيطنك هاي خرابكارانهء كودكي هامان تنها نبوديم و اين نگاهه دلگرم كننده بود . اين نگاهه كه گاهي لبخند خبيثانه اي هم همراهش بود . لذت چذاندن بزرگتر ها . حالا نه فقط همسن و سال هاي خودمان ، كه آن مرده سيبيلو ِ توي مترو ، آن پيرزن چادري توي تاكسي ، وقتي دستبند سبزمان را مي بيند ، همان جوري نگاه مان مي كند . ما با چشم ها مان به هم اميد مي دهيم ، قوت قلب مي دهيم . انگار توي يك شيطنت بزرگ دسته جمعي ، همه با هم شريكيم . ما بزرگتر ها را چذانده ايم و اين خيلي لذت دارد . مثل تمام سال هايي كه آن ها كشتن مان و كتك مان زدند و ما هيچ نگفتيم . داريم انتقام خون آن پنجاه و هفتي ها را مي گيريم . انتقام خون هاي بعد از آن كه به ناحق ريختند ، آن گور هاي دسته جمعي . اسمش را بگذارند اغتشاش ، آشوب يا هر چي . مي خواهم بگويم توي اين روزها كه قلپ قلپ گاز اشك آور خورديم و توي صورت هم سيگار روشن كرديم ، توي اين شب هاي خستگيِ بعد از اين همه دويدن ، شب هاي اميد و نا اميدي ، زندگي هامان ، مرام و مسلك مان عوض شد . سر انجام ، بعد از اين همه سال ، بعد از اين همه ديدن و دم بر نياوردن ، غيرت مان به جوش آمد . ( اين چند خط را به مهران مي گويم ! ) اين روزها با ما كاري كرد كه آن ها اين همه سال نتوانستند . اين جا بعد از اين خاك من است . اين را نه شعر هاي فردوسي و كلاس هاي فارسي و نه تاريخ پر افتخار آن دور ها يادم داد ، كه حاصل همين روزهاي با هم بودن است . همان زنجيرهء سبزي كه ما را به هم وصل كرد و ديگر نشد كه جدا شويم بعد از آن . آن ها كه رفتند ، آن ها كه هستند و دربندند ، آن ها كه اين روزها يواشكي با هم ، نقشهء يك خرابكاري دسته جمعي ديگر را مي كشند براي جمعهء ديگري و جمعه هاي ديگري ، برادران منند . اين را نه هيچ كتاب ديني و اسلامي يادم داد كه حاصل هي با هم دويدن است . هي دست هم را گرفتن . هي سپر هم شدن تا درد باتوم هاش كمتر باشد . اين اتفاق كمي نيست ، اتفاق بزرگي ست . مي خواهم بگويم اي كاش مي شد . خسته كه مي شوم فكر مي كنم اي كاش مي شد برگردم به همان آدم دنيا به تخمش ِ قبل از اين . كه نمي شود ديگر . ما هيچ هم نباشيم ، چند صفحه توي كتاب هاي تاريخ كودكان مان خواهيم بود ، تو بگو چند خط . مهم « بودن » است . همان « بودني » كه اين همه سال نبود . چه پر حرف شده ام اين روزها كه آرام تر شده ايم و خاطرات آن روزهامان را مرور مي كنيم با هم ! تمام اين ها را در جواب همان يك جمله ات گفتم . آن جا كه گفتي : « چه خوب می شد اگه می شد تو یک نفر خودت رو از دستبند سبز به دست کردن و خیابون رفتن معاف می کردی و به ماها یی میسپردی که داستان نوشتن نمیدونیم . » باقيش بماند براي بعد ...
دنيات به كام ؛ زن روزهاي ابري ...
________________________
چذاندن نه و چزاندن .
زن روزهاي ابري @ [ 10:49 PM]
Monday, September 14, 2009
من هميشه به آن ها كه به بعدش اعتقاد داشته اند حسودي ام شده . آخر اين كه بعدش كلم باشي بهتر است . نويد يك بعدي را مي دهد هر چي نباشد . اما اين كه قبلش كلم بوده باشي يا هويچ يا هر چي ، ديگر چه اهميتي دارد . تمام شده و رفته پي كارش .
زن روزهاي ابري @ [ 9:31 AM]
Sunday, September 13, 2009
تحقير شدن درد دارد . دردش بيشتر از كتك خوردن است . بيشتر از باتوم ، گاز اشك آور . آن قدر درد دارد كه از درد مي توانيم تمام شهر را به گند بكشيم . ما تحقير شديم وقتي آن ماشين هاي مشكي را ريختيد توي شهر تا مانتوهاي مان را متر كنند ، روسري هامان را بكشند جلو . ما خجالت كشيديم وقتي از مهماني كشيدين مان بيرون ، وقتي شلاق مان زديد . حتي قبل تر ، مدير تان ما را تحقير كرد وقتي كيف مان را گشت ، دفتر خاطرات مان را كشيد بيرون ، خط به خطش را خواند ، همين جوري كه سرمان پايين بود و چشم مان اشك ريزان ، همين جوري كه فكر مي كرديم پس دفتر خاطرات داشتن جرم است ؟ ناظم تان وقتي هر روز صبح بي آن كه نگران روح مان باشد ، هي ابروهامان را چك كرد كه كم نشده باشد ، از صف مي كشيد مان بيرون ؛ « گوشهء ديوار ! » پس قشنگ بودن جرم است ؟ وقتي معلم ديني تان دهان مان را بست ! پس عقيده داشتن ، انديشيدن جرم است ؟ وقتي هي دروغ بافتيم براي رابطه هامان . اين آقا برادرمه ، پسر خالمه . آخر آن سال ها دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، دوست بودن جرم بود ! اين ها كه گفتم خيلي كمش بود . ما از نسل بچه هايي بوديم كه هي هر شب با حساب گناه هايي كه كرديم به خواب رفتيم ! هي با ترس جهنم زندگي كرديم . جهنمي كه قرار بود بسوزاند عقيده مان را و زيبايي و خاطرات مان را . ما به اندازهء تمام سال هاي زندگي مان ، به اندازهء تمام روزهاي خوب نوجواني مان ، تخريب شديم و خجالت كشيديم و مچاله شديم . خواستم بدانيد چه شد كه اين شكلي شد . خواستم بدانيد اين رشته سر دراز دارد .
زن روزهاي ابري @ [ 5:05 PM]
Saturday, September 12, 2009
و فكر مي كني آخر دنيا بايد جايي شبيه همين حالاي تو باشد . همين حالا كه اشكت بند نمي آيد و هيچ فكري دلت را آرام نمي كند . و هي خيال هات را و روياهات را مرور مي كني ، زير و رو مي كني شايد خاطره اي ، لحظه اي ، رنگي ، بويي يادت بيايد كه لبخندي به لبت بنشاند كه نمي شود ، كه انگار ديوانه ساز ها حمله كرده اند و آخرين قطره هاي اميدت را هم مكيده اند و تمام . آره كه من با « هري پاتر » زندگي كرده ام يك روز . اصلنش هم خجالت نمي كشم . راست ترش را بگويم هنوز هم حوسش را مي كنم يك وقت هايي . حوس دوباره خواندنش را و چه حيف كه « رولينگ » ادامه اش نداد . بعد خوب مي دانم تمام فكرهام آخرش به تو ختم مي شود و تو نيستي و همينش گريه دارد . تمام خاطره ها ، تمام رنگ ها ، مزه ها ، رايحه ها و امان از دست اين رايحه ها . امان از عطر گوچي كه انگار تمام زن هاي اين شهر اين روزها گوچي مي زنند و از كنارت شتابان مي گذرند بي آن كه بدانند دارند چه بلايي سرت مي آورند و انگار تمام ماشين ها « كلد پلي » گوش مي كنند اين شب ها و تو فكر مي كني چه ديگر دلت « كلاك » كلد پلي را نمي خواهد و « هي جود » بيتلز را نمي خواهد و عطر گوچي نمي خواهد . چه دلت حوس دنياي بي بو و بي رنگ و بي خاطره را كرده . هيچ حرفي و كلامي يادت را زنده نكند كه انگار از پس اين همه سال كه گذشت ، هنوز زنده ، مثل روزهاي اول ، داغ ِ داغ . كهنه نمي شوي هيچ ... شورش را در آورده ام من . آره ! آخر دنيا همين شكلي ست . نه راه پس داري و نه پيش . و اين صداي باد است كه پيچيده لاي درخت ها ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:25 AM]
Friday, September 11, 2009
« وقت كوچيدن است دوباره ... »
من تو را هميشه دوست داشتم . ويژه تر . نه چون نوشته هايم را دوست داشتي . ( كه نمي دانم داشتي يا نه ؟ ) از آن جا كه تحسينم كردي ، باورم كردي . كه هنوز دارم نوشته ات را كه برايم نوشتي . كه هنوز بهش مي بالم يواشكي . من توي تمام متوسط بودن هاي زندگيم ، كمتر تحسين شدم هر چه بيشتر تلاش كردم . اسمش باشد عقده ء تحسين نشدن ، ديده نشدن ، خوانده نشدن يا هر چي برايم مهم نيست . من با همين عقده بزرگ شدم . براي همين آدم هايي مثل تو ويژه خوبند برايم . اين را مخصوص به تو مي گويم ادريس يحيي ! من بلد بودم روياهايم را بميرانم . جوري كه هيچ الكساندرايي ، توي هيچ شبي و رويايي ، نفس نفسش بيدارم نكند . يك خواب راحت بي دغدغه . بي هيچ آرتوري . بي فكر آنابلا . كاري ندارم كه اين شب ها هيچ كس خواب راحت ندارد . حتي بي خيال ترين هامان . اين نوشته را فارغ از اين روزها مي نويسم . مي خواهم بداني سرنوشت آدم هايي مثل من ، تا آخر دنيا هي رفتن و نرسيدن است . هي نتوانستن . گاهي روزگار ، گاهي خودمان . فرقي ندارد . هميشه كسي ، حرفي ، دستي پيدا مي شود كه ما را و الكساندرا هامان را در خودمان بميراند . هميشه يك جاي ِ كار ِ آرزوهامان مي لنگد . هميشه دنيامان به كام نيست . من يك صبح برفي به گمانم ( به گمانم را از جهت اولين بارش مي گويم ) ، از خواب بيدار شدم . رفتم كنار پنجره ، پيچيده در پتو ، نگاهم به كلاغ ها ، به بارش آرام برف روي شيرواني هاي قرمز شهر ، به پنجره هاي همه بستهء خانه هاي رو به رو ، فكر كردم دوباره وقت رفتن است . اين جا شهر من نيست . اين گذشت تا دو هفته بعدش . حالا كمي بيشتر يا كمتر . پياده راه مي رفتم كنار دريا . برف نبود . آسمان ابر بود اما . ابرهاي بارور باران . آن طرف اسكله ، آن جا كه سنگ هاي بزرگش شروع مي شود ، مي شود نشست روشان و كشتي ها را ديد كه آرام مي آيند بوق كشان ( يك بار در ستايش بوق هاي كشتي مي نويسم و حسي كه در خودشان دارند ) ، مي شود هيچ آهنگي را آرزو نكرد بس كه صداي پرنده ها و صداي موج دريا خودش قشنگ هست و آدم را بي نياز مي كند از هر خواستني ، آن جا بود كه باز فهميدم اين جا با تمام قشنگيش و خاطراتش ، با تمام نوستالژي نهفته درونش ، شهر من نيست . تنها تلاش هاي بي نتيجهء يك « زن روزهاي ابري » ست براي بازگشت به دوراني كه ديگر تمام شده ، دوران كودكي . فهميدم وقت رفتن است . شبش بود كه داشتم براي نمي دانم بار چند هزارم « عقايد يك دلقك » ( من كه بلد نيستم اين يك قلم را . كسي اگر بلدش بود در ستايش هانريش بل بنويسد جاي من ) را مي خواندم و نسكافهء بد مزهء فوري مي نوشيدم كه يادم افتاد به الكساندرا ، به آرتور ، به زندگي هايي كه شروع شان كردم و نصفه رهاشان كردم بي رحمانه . من هيچ مادر خوبي نبودم ادريس يحيي ! هيچ آدم خوبي اصلا . فهميدم وقت كوچيدن است دوباره . نه فقط از اين شهر . از آرزوهام ، دست نوشته هام ، دفتر هاي نيمه تمام ، خودكار هاي بيك . همان شب بارم را بستم . چمدانم را در آوردم و هي روز به روز خانه ام خالي تر شد و چمدانم پر تا روزي كه ديگر دل كندم . از همهء آن چيزهايي كه داشتم و بودم دل كندم و از سر گرفتم زندگي را . جايي دور تر از دريا ، توي شهري كه دوست ترش داشتم . من كاري ندارم كه ديگران تهران را دوست ندارند بس كه شلوغ است و دود دارد و ترافيك دارد و از هر چيزي زياد دارد اصلا . تهران شهر خوب من است . اصلا يك بار هم در ستايش تهران بنويسم شايد . باري ، حالا نه كه بخواهم شهيد نمايي بكنم . من كنار آمده ام . دلداري هم نمي خواهم . ساخته ام با تمام متوسط بودن هام . گاهي كم آورده ام و شده ام آن بده . سقوط از متوسط بودن . آن كه بايد بعد از هر امتحان ماهانه اي برود از كلاس بيرون به خاطر نمرهء رياضيش ، به خاطر ندوختن دامنش توي حرفه و فن چون كه از خياطي بدش مي آمده ، بايستد با علي گوشهء كلاس چون صرف فعل هاي عربي را ياد نگرفته ، چون مسئله هاي شيمي را بلد نيست ، آن كه دانشگاه قبول نشده ، آن كه خراب مي كند ژوژمان هاش را . اما با اين همه تمام تلاشم را كرده ام كه بيايم بالا . حالا كه نگاه مي كنم تمام سال هاي گذشته را تخمم هم نيست ها . آن وقت ها بود ولي . چه درس نخوان بودم من آن سال ها ! اما وقتي تو از آنابلا حرف مي زني و از فرانچسكو ، مي فهمم من آدم هايي را خلق كردم كه مال خودم بودند . كه هيچ كس نتوانسته بود به دنياشان بياورد جز من . گيرم كه خداي كارهاي بي اهميتي بودم و آدم هاي بي كسي و زندگي هاي كوچكي . گيرم آب از آب تكان نمي خورد اگر « زن روزها ابري » نبود ، پروانه نبود ، مرد سيبيلو نبود . اما آن ها بي من جايي توي خلا ، براي خودشان داستان ها مي ساختند بي آن كه خوانده شوند . حالا هيچ كس هم نه ، تو فرانچسكوهاي عزيز من را مي شناسي و ياد مي كني ازشان گاه گاه . اين مرا بس است و خيلي غافلگير كننده است و تو خيلي خوبي . بي تعارف ...
هاگ و كيس ؛ زن روزهاي ابري ...
زن روزهاي ابري @ [ 4:50 AM]
Thursday, September 10, 2009
بعد مي بيني داري مي شوي همان آدم دگم متعصب عبوسي كه مردهاي ريشو را خوش ندارد و مردهاي تسبيح به دست را خوش ندارد . همان آدمي كه به اندازهء تمام روزهاي كشدار تير و مرداد ، بغض و كينه مانده توي دلش و نگاهش و مي خواهد از تك تك اين ها انتقام بگيرد . نه تير و مرداد ، به اندازهء تمام اين سال ها كه گذشت . بعد مي فهمي انقلاب چيز خطرناكي ست . و مي فهمي هي بايد حواست به خودت باشد و به خشمت كه هي بيشتر مي شود با هر خبري و هر عكسي و هر نامي . مي فهمي تعصب زاييدهء شرايط است و همينش نگران كننده است . اين كه تو هيچ فكر نمي كردي آدم متعصبي باشي و فكر نمي كردي يك روز آن قدر منزجر شوي از آن ها كه چشم ديدن شان را حتي نداشته باشي و دلت بخواهد سر به تن شان نباشد . و حالا اين شكلي شدي . اين شكلي كه فكر مي كني اگر سهراب نيست و ندا نيست و ترانه و محسن و اشكان نيستند ، پس اين ها اين جا چه مي كنند ؟ چه راحت نفس مي كشند . چه آسوده مي روند ، بي خيال خريد مي كنند . چرا نمي ميرند از عذاب وجدان ، از خجالت اين همه مادر داغدار ؟ اين همه مردم خشمگين ِ زخم خوردهء عزادار ؟ اين شكلي كه فكر مي كني اصلا حق داري اين همه متعصب باشي . چرا نباشي وقتي هزينه دادي ؟ و به خانومه توي مترو مي گويي ؛ « تا به حال دم در اوين منتظر آزادي بچت بودي ؟ تا حالا به دخترت تجاوز كردن ؟ تا حالا پسرتو كشتن ؟ ... » و يك جوري مي گويي كه خانومه لال مي شود . و با گفتنش و با لال شدن طرف مقابلت باز مي فهمي حق داري و اين كه فكر مي كني حق داري خيلي بد تر است . آن وقت مي فهمي ، جدي كه انقلاب چيز خطرناكي ست .
زن روزهاي ابري @ [ 8:46 PM]
Wednesday, September 09, 2009
روزهايي خطير در پيشرو قرار گرفته است. دستگيري كسانی چون دكتر بهشتي يك نشانه است كه از حوادثي سهمگينتر خبر ميدهد. اما باطل رفتني است ...
قسمتي از بيانيه شمارهء دوازده مير حسين موسوي / بعد از دستگيري عليرضا بهشتي
زن روزهاي ابري @ [ 10:11 PM]
Tuesday, September 08, 2009
آقايان غير محترم بيست و سي ، بحث سر تعداد است . هان ؟ اگر هفتاد تا بميرند عيب ندارد ، اگر هفتاد و چهار تا بميرد عيب دارد ؟ تو بگو ده تا . عيب ندارد ؟ بي شرفي نيست ؟ ظلم نيست ؟ اين را بهش مي گويند خلط مبحث . كه يادمان برود كه نمي رود . كه تا دنيا دنياست ، بار سختي اين روزها را به دوش مي كشيم . آقايان بيست و سي ! من مذهب شما را و خداي شما را نمي فهمم . خداي خودم را هم . ادعايي ندارم . اما در خانواده اي بزرگ شدم كه « اگر دين ندارم دست كم آزاده باشم » در خانواده اي كه « خلخال از پاي زن يهودي در آوردن ظلم است . » هفتاد و هشتاد تاش فرقي ندارد . تفنگ آن ها ، يك روز و يك جا ، قلب كودكان تان را نشانه مي گيرد ، اگر امروز جان به در برديد و برديم و سكوت كرديم . شما كه سكوت هم نكرديد . اي كاش دست كم سكوت مي كرديد . اي كاش هي هر روز ، نو به نو ، داغ دل مان را تازه نمي كرديد ...
زن روزهاي ابري @ [ 9:42 PM]
« من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند » *
به زينب حجاريان ...
سخت است . فراموش كردنش سخت است. درست توي اتاق پرو ، چشم هات توي آينه ، يادت مي رود به آدم هايي كه حالا ، زندگي شان توي اتاق هايي به همين كوچكي خلاصه مي شود . بي راه فراري . آن وقت نفست بند مي آيد . قلبت تند مي زند . آن وقت مي فهمي ، مرد مي خواهد فراموش كردن . اين روزها را ، اين دادگاه ها را ، هي خبر ها را ، بيست و سي را ، نامه ها را ، رذالت و بي شرفي را ... بخشيدن و فراموش كردن . ديگر دلت لباس نمي خواهد هيچ . دلت مي خواهد بنشيني كنار پله هاي داروخانه ، نگاهت به پاهايي كه مي روند و بر مي گردند شتابان ، فكرت به آسمان راه راه ، لخ لخ دمپايي ها ، جسته گريخته ياد آوري خاطره ها . فكرت به دخترهايي كه منتظرند . منتظرند و خشمگينند و دلواپسند . به مادرهايي كه صبورند ، صبورند و خشمگينند و دلواپسند .... حتي دلم نمي آيد بگويم صبور باش زينب . مي گذرد ... آخر مي دانم چه سخت مي گذرد ، چه تلخ و سنگين ، چه اصلا نمي گذرد ، كش مي آيد لحظه هاش ، تمام نمي شود روزها و شب هاي بي خبريت ، بي خبري مان ... مي دانم اين نامه هيچ اميدي به همراهش نبود تا هديه كنم به اين شب هاي تنهاييت . فقط خواستم بداني ما هم مثل تو ، مثل مادرت ، منتظريم و صبوريم و خشمگينيم و دلواپسيم . ما هم اشك از چشم مان جاري شد وقتي پدرت را ديديم توي دادگاه ، وقتي صداش را نشنيديم ، وقتي دستخط لرزانش دلم مان را به درد آورد . خواستم بداني تنها نيستي . فقط همين ...
* شعر از« قيصر امين پور »
زن روزهاي ابري @ [ 12:54 AM]
Thursday, September 03, 2009
اكتبر ماه خوب من است . كمي كمترش سپتامبر كه در انتظار اكتبر است . اين پست از شروعش كه ميلم كشيد به نوشتن مي خواست در ستايش نيمه هاي شهريور باشد كه در انتظار پاييز و باران هاش مي گذرد . و بعد در ستايش اكتبر كه ماه خوب من است . اما حالا كه از خانهء روناك آمده ام دلم خواسته بيشتر در ستايش رفيق بنويسم و اين كه رفيق با دوست فرق دارد . يك سري فرق اساسي و بنيادين كه گفتنش سخت است اما آن ها كه تجربه اش را دارند ، تجربهء داشتن چند تا رفيق كنار دوست هاشان ، خوب مي دانند رفيق ها ، با خانه هاشان ، با ميز هاي ناهارخوري شان كنار پنجره هايي كه رو به آسمان باز مي شود ، با گلدان هاي زير پنجره هاشان ، يك وقت هايي پناه خوبي هستند براي وقت هاي بي پناهي و دلزدگي آدم از هر چه روزهاي گذشته . گيرم كه نصف بيشتر گفتگوهاي رفيقانه مان هم در باب همين اغتشاشات خياباني باشد ، گيرم نصفش نگراني ژوژمان هاي هفتهء بعد باشد و انتخاب واحد هفتهء بعدش . با اين همه يك بي خيالي توش هست كه خوب است و مي چسبد . يك بي خيالي دنيا و آدم هاش به تخمت . گور پدر هر چه آن بيرون ... روناك اين جا را نمي خواند كه بگويم چه يك وقت هايي خوش مي گذرد وقتي اين جوري دور هم جمع مي شويم ، غذا درست مي كنيم دسته جمعي و ناهار هامان را عصر ها مي خوريم و كلي مي خنديم . چه دعوا سر نوبت ظرف شستن و چاي بعدش لذت دارد . چه ممنونم بابت اين خوشگذراني ها .
حالا يك وقت ديگر در ستايش اكتبر مي نويسم . وقتي نزديك ترش شديم .
زن روزهاي ابري @ [ 11:08 PM]
Wednesday, September 02, 2009
اين روزها كه من هي ميلم به حرف زدن گرفته ، چه بد كه حوصله اي نيست براي نوشتن تا بگويم « خشكسالي و دروغ » محمد يعقوبي بد بود . و بگويم كه چه دارد اين آدم هي بد تر مي شود از خود قبليش . و بگويم چه دلم محمد يعقوبي قبلي را مي خواهد . چه بد كه حوصله اي نيست تا بگويم كتاب هاي خوب بخوانيد اين روزها . اين روزها كه شبهاي بي خوابي مان را نكبت گرفته . اين روزها كه هنوز ناباور ، كابوس هامان را زندگي مي كنيم . چه بد جمله بنديم نمي آيد وقتي مي خواهم بنويسم « براتيگان » بخوانيد . هي « براتيگان » بخوانيد . حيف كه ديگر دست و دلم به نوشتن نمي رود مثل قبل تر ها تا بگويم يادمان نرود شعر ها را كه عجيب پناه خوبي اند براي اين شب هاي بي پناهي ما ، شب هاي هي اسم تازه ، خبرهاي بد . دلم مي خواهد بنويسم بياييد نااميد نشويم . بياييد از نو بسازيم ، خودمان را ، اندوخته هامان را ، زندگي هامان را . حتي اگر دور و بعيد . بياييد كوتاه نياييم ، از پا نيفتيم ، نشكنيم . بياييد يادمان نرود آزادي را يك روز ما فتح كرديم با سكوت مان و لبخندمان . دلمان نگيرد وقتي وليعصر را مي رويم پايين ، ايستگاه به ايستگاه . خاطره به خاطره ... اين خيابان مال ما بود يك روز . مثل انقلاب ، مثل هفت تير ... هنوز هم ... اين خيابان ها ، اين كوچه ها ، اين شهر مال ماست . تا هميشه مال ماست ...
زن روزهاي ابري @ [ 11:59 PM]
Tuesday, September 01, 2009
انگار نه انگار . بهترين كار اين است .
آن وقت مي فهمي زندگي دارد آن روي بي رحم ِ پدر سگش را نشانت مي دهد ، با گستاخي و بي ادبي ، تمام قد . آن وقت كه داري پوست مي كني هويج ها را . نصف شان مي كني . همين جوري كه آب جوش آمده . همين جوري كه مي شكني ماكاروني ها را از وسط . شناور توي آب ...
چراغ هاي آشپزخانه را خاموش كن . بزن زير همه چيز . تخمت هم نباشد . بگو دلت نمي خواهد غذا درست كني . بگو دلت نمي خواهد هيچ چيزي را درست كني وقتي اين روزها زندگيت اين همه غلط دارد . بگو دلت برف مي خواهد . دلت پالتو هاي سياه ، شال گردن هاي بلند ، دامن هاي كلفت . دلت آتش ، پاهاي آويزان از ديوار مي خواهد اين روزها . بگو اين همه كاشتي و ديگران خوردند چي شد ؟ بگو اين همه دويدي كجاي دنيا را دادند بهت ؟ بگو نچ ! اين رسمش نيست . اين عادلانه نيست . پاهات را بكوب به زمين ، جر بزن . مثل همه ...
يك ليوان شير نسكافه و يك آهنگ خوب . واي ! باران هم مي بارد بي خبر ... بگذار هويچ ها ، بگذار ماكاروني ها باشد براي يكي كه وقتش بيشتر باشد و حوصله اش نيز . انگار نه انگار ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:06 AM]
|