[ خانه | تماس | RSS ]

 
Saturday, October 31, 2009
تابستان را يادتان رفته حتما كه افتاديد به قلدري كردن . ما يادمان نرفته . يادمان نمي رود . داغ گذاشتيد روي دلمان كه فراموش مان نشود . هي اسم روي اسم تلنبار كرديد . هي خاطره پشت خاطره . بعد رد كه مي شوي از ونك يك هو از خاطرت مي گذرد همين جا بود كه اولين بار ، اولين باتوم ها آمد پايين و شكافت تن نحيف مان را . پوست كلفت نشده بوديم هنوز . نمي دانستيم قرار است روزهاي بعدش ، هر روزمان همين باشد . هي باتوم و گاز اشك آور . نمي دانستيم ونك شروع روزهاي تازه است . چه تابستاني را از سر گذرانديم ...

و آزادي را هميشه همين جوري يادم مي ماند . تا آخر دنيا . بعد از كلي راه رفتن و نفس زدن و گرما ، يكي كه قد بلند تر بود مي گفت ؛ « دارم مي بينمش ! » و ما روي پاشنه هاي پاهامان ، دنبالش مي گشتيم و اگر نبود مي رفتيم بالاي نرده هاي وسط خيابان ! بالا خره رسيديم . قبل از انتخابات كه خوش خيال بوديم كه مي رسيم . بعد از انتخابات كه فكر مي كرديم راهي نمانده . همين جوري كه دهان به دهان مي گشت رهنورد گفته بمانيد خانه هاتان . كه مي گفتند موسوي مي آيد تا مردم را نكشند . كه مي گفتند دستور تير داده اند . كه داده بودند . كه اولين گلوله همان جا شليك شد ، اولين قرباني ...

و همهمه اي كه پيچيد توي توپخانه ؛ « يا حسين ! مير حسين ! » فكر مي كرديم اگر همه پاهامان را بكوبيم زمين ، زمين مي لرزد بس كه زياد بوديم . زمين مي رود پايين بس كه عصباني بوديم ؛ « موسوي موسوي ! راي منو پس بگير »

و امير آباد را با آن چماق به دست هاي حيدر گوي غول پيكر و در خانه هايي كه باز بود به روي مان . بطري هايي كه پر آب مي شد . مادرهايي كه دعاشان و لبخندشان پشت سر مان بود پيش از آن كه برگرديم توي خيابان . و نگاه نگران مهربان شان ؛ « مراقب خودتان باشيد ! » بوديم . هستيم . تازه داشتيم ياد مي گرفتيم مراقب خود مان و انسانيت مان باشيم . مراقب حق مان و شرف مان باشيم .

و بلوار كشاورز را پيش از وليعصر ؛ « سعيد حجاريان ، آزاد بايد گردد ! »

بهشت زهرا را با تمام گرد و خاكش ، باتوم هايي كه پايين نيامدند . ون هايي كه خالي رفتند . دست هايي كه تا آخر افراشته ماند ، بغض هايي كه فرياد شد ؛ « سي سال جرم و جنايت ... »

من اولين بار ، اولين دست بند سبزم را توي هفت تير از دستم باز كردم . اشك آور را كه زدند و پشتش هجوم آوردند به سمت مان . باز نمي شد بس كه محكم بسته بودمش . بس كه هميشه دستم بود . با فندك سوزاندمش . گذاشتم توي جيبم . ماند يادگاري تا بهارستان كه گمش كردم .

وليعصر را روز تنفيذ ؛ « اي رهبر كودتا ! اين آخرين پيام است ... » و اولين بار صداي تپش قلبم را شنيدم وقتي جواب تمام در زدن هام ، درهاي بسته بود . و آن قدر زنگ ها را زدم تا كوچه خالي شد از موتور ها و بسيجي ها . گلوله هايي كه پشت سرمان شليك مي شد و ما دست هاي هم را مي فشرديم از ترس .

و ما تمام پل كريم خان بوديم . از اول تا آخرش . و خيلي قبل ترش و خيلي بعد ترش ...

انقلاب را كه نگو . خود زندگي ست . هي نرسيدن است . هي رسيدن و كتك خوردن . از حفظ شديم تمام كوچه پس كوچه هاش را بس كه روزهاي تابستان مان شب شد توي پياده روهاش . نه به اين راحتي كه مي نويسم و مي خوانيد . سخت تر . غمگين تر . خوني تر . حالا كه نگاه مي كنم اميدوار كننده تر ، انساني تر از هميشهء انقلاب و كتابفروشي هاش . حالا داشتيم آن كتاب ها را زندگي مي كرديم . درس پس مي داديم . پس آزادي اين همه سخت بود و درد داشت ؟

و بهارستان را و بهارستان را و بهارستان را ...

تابستان را يادتان كه نرفته ؟


زن روزهاي ابري @ [1:03 AM]



Thursday, October 29, 2009
سيزده آبان را سبز مي كنيم . سيزده آبان را سبز ِ سبز مي كنيم ...


زن روزهاي ابري @ [12:15 PM]



Wednesday, October 28, 2009

من پاهام را آويزان كرده ام روي ميز و « كجاممكن است پيدايش كنم » موراكامي را مي خوانم و بابا دارد تلفني حرف مي زند . بلند بلند . بابا صدايش وقت حرف زدن بلند نيست . اما خدا نكند با تلفن صحبت كند . خانه را مي گذارد روي سرش . مصيبتي ست . كتاب كه هيچ ، كار ديگري هم نمي شود كرد بس كه تمركزت را مي گيرد . داد مي زنم اي بابا ! مردم كه كر نيستند بابا ! مي شنوند چه مي گويي .

من دارم كتاب مي خوانم و بابا دارد بلند بلند تركي صحبت مي كند . يك حس عجيبي در من زنده مي شود . خيلي وقت بود تركي حرف نمي زد . قبلن تر ها كه مادرش زنده بود بيشتر ، حالا نه . بهش مي گويم بابا خيلي وقت بود تركي حرف نمي زدي . شروع مي كند تعريف كردن از دوست تازه اش كه اهل سلماس ( به گمانم ) است و كمي بيشتر كه مي بينم نچ ! فايده ندارد . بابا حوصله اش سر رفته و وقتي مامان خانه نيست و هيچكس خانه نيست و سالاد را هم درست كرده و نمي خواهد تلويزيون ببيند و روزنامه اش را هم خوانده حتما ، نمي شود كتاب خواند . يك دستمال كاغذي را مي گذارم لاي كتاب و ليوان نسكافه ام را مي گيرم لاي دست هام كه گرم شان كند و شروع مي كنيم به گپ زدن .

و من لبخند كمرنگي روي لبم هست كه خوب مي دانم از كجا آب مي خورد . نسكافه مي نوشم و گپ مي زنيم و اولين باران پاييزي را زندگي مي كنيم .

و يك روزهايي را بايد نوشت تا از ياد نروند .


زن روزهاي ابري @ [10:08 PM]



Monday, October 26, 2009

شنبه

تازه يادم مي آيد . يكي دارد راه مي رود آن بيرون . من گوش مي كنم به هر قدمش . توي سكوت نيمه شب ِ همه خواب ِ من دلم گرفته ، گوش مي كنم و همان وقت مي فهمم كه ما راه رفتن مان محصور همين ديوارهاست . كه نفس كشيدن مان محصور همين ديوارهاست . پس چي كه غمم مي گيرد؟ آدمي اي كاش و بايد كه بال مي داشت . والاه !


زن روزهاي ابري @ [11:26 PM]



از آن بچه ها كه قرار بود آرزو هاي به سرانجام نرسيدهء پدرم باشم .


زن روزهاي ابري @ [12:05 AM]



Friday, October 23, 2009

من دلم نويد روزهاي خوب مي دهد . روزهاي بهتر از اين روزها ، بهتر از تمام اين سال ها . كسي چه مي داند . شايد اين بار پيروزي ما ، بي خاوران ، بي مهاجرت ، بي پشيماني ...


زن روزهاي ابري @ [7:21 PM]



Tuesday, October 20, 2009

چهارنشبه

نزديكي هاي شب كم مي آوري . خيس مي شود پارچه اي كه از صبح روشنايي را گرفته ازت . روشنايي را و اعتماد به نفست را . اشك مي ريزي . اشك هات اما از سر ترس نيست . اشك هاي استيصال است . خستگي ست . كلافه اي . حتي از ترسيدن كلافه اي . از اين شبح هايي كه دور و نزديك مي شوند . شبح هاي هي سوال پشت سوال ! هي سوال هاي ِتكراري ِ جواب هاش معلوم . آدم هايي كه نفس شان در چند قدمي ، زانوشان نزديك دهانت . مي روند و بر مي گردند و با صداي قدم هاشان ، گاه لخ لخ دمپايي شان ، بي رحمانه حضورشان را به رخ مي كشند .
« اين جا كجاست ؟ » اين را بغل دستيت مي پرسد . آرام توي گوشت . وقتي اشك هاش جاري اند .
تو خسته و درمانده ، مي گويي مي خواهي بروي خانه . مي گويي دلت براي مامانت تنگ شده . به يكي از آن ها مي گويي . همان ها كه نمي داني چه شكلي اند .
و فكر مي كني تو براي اين بازي زيادي كوچكي . و فكر مي كني تو هميشه از همه لوس تر بودي ، از همه ترسوتر . و حالا اين جا چه مي كني ؟
بي فايده ست . اين جا كه نمي داني كجاست ، كسي كلافگي نمي فهمد . كسي دلش نمي خواهد تو را برگرداند خانه . كسي نگران دلتنگي تو نيست ، نگران ترست ، نگران اشك هات و اين خيلي درد دارد ...


زن روزهاي ابري @ [10:47 PM]



Sunday, October 18, 2009

ادامهء طبقهء دوم کافه عکس ، سمت راست ، کنج دیوار ...
این را یادم رفت بگویم . مهم است آدم ها اصلا کتاب بخوانند . نه ؟ با یکی آدم باید از « مادام بواری » حرف بزند دیگر . هان ؟ من متعصبم . متعصب و عبوس . یا آن جور که زینب خودش را می گفت . من مزخرفم . نمی توانم کسی را جای تو ببینم . وگرنه باید در به در بگردم دنبال کسی که « آناکارنینا » را تا ته خوانده باشد . با لذت حتی . « عقاید یک دلقک » را سیر نشده باشد از آن همه خواندن و خواندن . « ناطور دشت » را هم . اصلا سلینجر را بی خیال نشود هیچ وقت و لحظه ای . هانریش بل را زندگی کرده باشد . لحظه به لحظه . دم به دم . بايد با يوسا ادبيات را و داستان را عاشق شده باشد .
باید هی جلال خوانده باشد . هدایت بشناسد . با احمد محمود ، جنوب را بلد شده باشد .
باید با هانس کریستین اندرسن بزرگ شده باشد ، با « پریا »ی شاملو به خواب رفته باشد . با « کدو شاه » ، با « لافکادیو » خواب های رنگی دیده باشد .
حرف كه مي زند من لال شوم از ندانستن . چشم هام گرد شود از تازه فهميدن ، ياد گرفتن .

طبقهء دوم کافه عکس ، سمت راست ، کنج دیوار ؛ این بازی که ما می کنیم برنده ندارد . داریم به گا می رویم . بد روزگاری ست .


زن روزهاي ابري @ [9:07 PM]



Saturday, October 17, 2009

ذهنم دلش دردسر مي خواهد انگار . تنش مي خارد ...


زن روزهاي ابري @ [12:09 AM]



Wednesday, October 14, 2009

« حيف يعني ما ! يعني زندگي هامان ... »

بعد فكر مي كني اين حق ما نبود . اين كه هر روز خبرهاي بد . هي مرگ آدم ها . هي انتظار مرگ آدم ها . حقش نبود هر شب خواب مان زندان اوين باشد . بيداري مان خبرهاي پشت آن ديوار ها .
حقش نبود مصطفي اين جوري خودش را حلق آويز كند توي اين هرووير . شما چه مي دانيد مصطفي كي بوده كه بفهميد ما چه مرگ مان است اين روزها .
حقش نبود بهنود را بكشند و اصلا چه اهميتي دارد بهنود كي بوده وقتي حالا نيست . وقتي حالا اين همه بيرحمانه نيست .
حقش نبود حكم اعدام بدهند به آدم هايي كه مي دانيم جرم شان چي بوده و جرم شان جرم نبوده اصلا .
حقش نيست اين همه اين كلمه ، نزديك مان باشد . دم گوشمان . انگار خود زندگي ، خود نفس كشيدن .
كجاي دنيا آدم ها مرگ را هر روز مي شنوند ، مي بينند ، مي خوانند كه ما ؟ كه بعد روي پول هاي مان بنويسيم . هي بنويسيم ما صلح مي خواستيم و حق ما گلوله نبود و اعدام نبود و زندان نبود ! و اصلا يادمان رفته باشد حق ما چي بوده . دلخوشي مان چي بوده پيش از خرداد هشتاد و هشت كه انگار نمي خواهد تمام شود . به چي مي خنديديدم كه حالا جاش را خاطرات دستگيري هامان و ايستادن پشت اوين و كتك خوردن هامان گرفته . كه وسط هاي خنديدن مان بگوييم ؛ « چه حيف ! » و همه بدانيم حيف يعني بهنود ، يعني سهراب ، يعني 21 خرداد ، يعني خنده هاي بعد از راي دادن ، پيش از راي خواندن . حيف يعني وكيلي كه بغض داشت حرف هاش ، دوستي كه غم داشت خاطرات نيمه شب ِ دم زندان اوينش . يعني تمام آن « ام اليجيب » هاي بي نتيجه ، اميدهاي بي حاصل . يعني درز هر جاي اين حكوكت بي صاحب را كه بگيري ، باز يك جاي ديگرش مي لنگد . كه خسته ات مي كند . كه برويم بميريم همه مان ، دسته جمعي ! كه فكر مي كني وقتي بهنود را مي كشند ، ما چطور خفه مان نمي كند هواي اين خراب شده ، هنوز زنده ايم و نفس مي كشيم و از درد جان مان به لب مان نمي رسد . چه پوست كلف شديم مايي كه اين جا بزرگ شديم . توي اين مدرسه ها درس خوانده ايم . زنگ هاي تاريخش لال شده ايم از تعجب ، اين تلوزيون را ديده ايم . هي دروغ شنيده ايم . مايي كه خبرهاي ساعت چهارده كانال يك را ديده ايم . بعد ترش بيست و سي ِ نجف زاده راشنيده ايم ، هي دروغ بالا آورده ايم . چه جان سختيم ما كه ديگر اشك مان هم سرازير نمي شود . فكر مي كنيم بهنود كه مرد ، حالا نوبت بعدي و بعدي هاست . فكر مي كنيم وقت تنگ است . عزاداريش بماند براي بعد . بايد براي بقيه شان كاري كرد .
بعد يك روز خفه نشويم از اين همه بغضي كه مجال سرازير شدنش نبود ؟ ...

_________________________________________

« ام اليجيب » نه و « ام من یجیب » ! اين اصلاحات ديكته اي ، لطف اين پسره ست . وگرنه من خودم بلدش بودم از همان اول درست مي نوشتم :)


زن روزهاي ابري @ [8:55 PM]



Tuesday, October 13, 2009

ساعت يازده و شانزده دقيقهء صبح ؛ من يك همچين آدمي هستم كه روز تولدم ساعت را خاموش مي كنم و نمي روم دانشگاه . نه اين كه فكر كنيد برنامهء خاصي دارم يا كسي برايم كاري كرده . فقط فكر مي كنم كسي صبح تولدش را نبايد سر كلاس انديشهء اسلامي بگذراند ، يا هنر و تمدن اسلامي بخواند . مي مانم خانه ، اول دوش مي گيرم ، كمي لباس هايم را جلوي آينه امتحان مي كنم . دامنم را با جوراب شلواري بنفش مي پوشم . هي با يك دامن سبز ، تاپ هاي رنگارنگم را امتحان مي كنم . هي با جوراب شلواري بنفش ، دامن هاي كوتاه و بلندم را مي پوشم . بعد از آن جايي كه در اين ساعت روز ، اين آينه قدي ِ توي كمد لباس ها ، بدترين قيافه ام را نشانم مي دهد ، پشيمان مي شوم . لباس هايم را مي تپانم توي كمد و مي روم به سمت آشپزخانه .
همهء آدم ها بايد صبح تولدشان را با يك تخم مرغ نيمرو ، اگر گرسنه تر بودند با دو تا ، شروع كنند . و اين يك فكت لازم الاجراست . حتي با يك معدهء خراب ِ « فقط سيب زميني »
به اس ام اس هاي تبريك تولدم جواب مي دهم و منتظر يك اتفاق تازه مي مانم .

ساعت دوازده و بيست و يك دقيقه ؛ آدم روز تولدش بايد با صداي بلند ِ خيلي بلند گريه كند . جوري كه تا به حال گريه نكرده . بعد آرام شود . از بغضي كه اين همه مانده بود تا سرازير شد آخر ، آرام شود و بنشيند به چاي نوشيدن و كتاب خواندن و باقي زندگي .

حالا وسط اشك هاي به اين درشتي آدم ، مامان بزرگه بايد زنگ بزد و بگويد خدا را شكر مي كند كه من را بهش داده و بگويد امروز آفتاب قشنگ تر مي تابد و بگويد دوستم دارد و من اشك هام خشك شود روي گونه هام و بگويم دوستش دارم و چه خوب است آدم مامان بزرگي به اين نازي داشته باشد . مامان بزرگ ها را ساخته اند براي همين وقت هاي بدبختي آدم ...

ساعت ده و يازده دقيقهء شب ؛ آدم روز تولدش بايد برود كافه ، هديه بگيرد ، بوس كند ، بوسيده شود ، بايد چاي بنوشد ، كيك بخورد ، بخندد ، بخندد . شوخي كند و بخندد و بفهمد چه شوخي هاي ما و خنده هاي ما عوض شده بعد از خرداد هشتاد و هشت . بخندد و بفهمد چه غمي دارد بعد از خرداد اين كافه نشيني ها ...


زن روزهاي ابري @ [1:40 PM]



Monday, October 12, 2009


مي داني ؟ اين بار فرق داشت . با تمام بارهاي قبل تر . دردش بيشتر بود .

حالا اما بهترم . من به آرزوهام احترام نگذاشتم . چراش بماند . سخت بود . من مردش نبودم . حالا كه هواي آن بيرون را خورده ام ، يك كم باران ديده ام ، يك كم با باد وزيده ام ، چاي نوشيده ام ، خنديده ام ، بهترم . مي گذارم باب ديلن بخواند . كه مامان از صداش ، دادش در بيايد . كه باب ديلن بخواند و مامان دادش در بيايد و من محل نگذارم . نسكافه مي سازم ، پنجره ها را باز مي كنم . مي نشينم روي صندلي چهار زانو .
شما بايد يك آدم چاق خميري ِ بي خاصيت بسازيد تا بفهميد اين رفيق مان راست مي گويد . ديدن يا نديدن ، مسئله ، دغدغه حالا اين است . بدتر از آن وسوسه . يادم رفت بگويم آدم با دلش هم كنار بيايد ، با پاهاش كه ميل رفتن دارند چه كند . هان ؟ خود كيميايي ست . نه ؟ بدبختي آن جاست كه يك وقت هايي اين خود ِ كيميايي ، خود زندگي ست . همين قدر جواد .

هي الف جان ! اين بماند بين من و تو . اگر اين جا را مي خواني ، نپرس . فردا و فرداهاش ديگر نپرس چه شد . من همين حالا ، همه چيز را خراب كردم . خيلي سخت بود . حالا ، با يك آدم چاق خميري ِ سبز ، با چشم هاي قرمز ِ پف كرده ، دارم روحم را نوازش مي كنم كه اين همه دردش گرفت و آخ هم نگفت .


زن روزهاي ابري @ [12:04 AM]



Sunday, October 11, 2009

از وبلاگ وكيل بهنود شجاعي ، محمد مصطفايي ؛ _ بهنود شجاعي در مقابل چشمانم اعدام شد...


زن روزهاي ابري @ [10:04 AM]



Saturday, October 10, 2009

« بهنود شجاعي و صفر انگوتي فردا اعدام مي شوند »

بعد چاي مي ريزي ، مي نشيني جلوي كامپيوتر و با خودت فكر مي كني بايد دربارهء آدم هايي بنويسي كه هيچ نمي شناسيشان و از چيزي بنويسي كه تا به حال ننوشته اي و نه حتي انديشيده اي . چيزي كه همين جند ساعت پيش شده دغدغه ات . چاي مي نوشي و فكر مي كني هيچ وقت از نوشتن و از كلمه هات اين همه احساس ناتواني نكرده بودي كه حالا . آسوده چاي بنوشي و بداني كمتر از پنج ساعت ديگر ، ساعت سه صبح ، بهنود شجاعي و صفر انگوتی را اعدام مي كنند و اين كلمهء اعدام آن قدر بزرگ هست و مخوف هست كه ديگر نيازي نيست بيشتر بنويسي .
به درخواست وكيل شان ، دعوت تان مي كنم امشب را نخوابيد و برويد دم زندان اوين تا شايد اين دو نفر زنده بمانند . بعدش چند شبي آسوده تر مي خوابيم . خيلي زود است و خيلي حيف است اگر براي كاري مجازات شوند كه در عالم كوكي شان مرتكب شده اند .

پي نوشت ؛ يك بار بعد تر در باب آدم هايي كه اين همه بي توقع دارند تلاش مي كنند براي نجات جان اين بچه ها و براي برگرداندن شادي به زندگي هاشان مي نويسم . تازه امروز شناختم شان . بيشتر كه يادشان گرفتم براي تان مي نويسم .

در اين باره بخوانيد : _ بهنود شجاعی و صفر انگوتی اعدام خواهند شد .


زن روزهاي ابري @ [10:26 PM]



Friday, October 09, 2009

آن وقت ها تازه هفده سالم تمام شده بود . عجيب آن كه سال ها به پايت نشستم . مثل بيوه زني كه مردش را توي جنگ از دست داده .


زن روزهاي ابري @ [10:39 AM]



Thursday, October 08, 2009

امروز چهارشنبه دو ِ اردیبهشت ِ هشتاد و هشت ، ساعت شش بعد از ظهر ؛ آفتاب قشنگی می تابد ، من « زندگی واقعی آلخاندرو مایتا »ی یوسا را می خوانم .


زن روزهاي ابري @ [6:31 PM]



Wednesday, October 07, 2009

ما به يك پريود خانوادگي ِ همش « اشك مان دم مشك مان » دچار شده ايم كه هيچ خوب نيست . مخصوصا وقتي پريود واقعي آدم عقب افتاده باشد و آدم يك آنتراكت ِ يك هفته اي ِ « گور پدر دنيا » به خودش داده باشد و دوست هاش هيچ كدام در دسترس نباشند . نه از آن در دست رس هاي تلفني ِ اس ام اسي ِ گاه و بي گاه ِ از سر وظيفه . از آن در دسترس هاي سرتان روي شانه شان ، چشم هاتان خيس اشك . از آن در دست رس هاي نگاه هاي اطمينان بخش ِ « من هواتو دارم ! »
بعد چشم باز مي كني مي بيني دوست هات دوستت ندارند . يك جور عادت است كه شما ها را وصل هم كرده . از آن بدتر وقتي ست كه مي بيني مثل چسبي بودي كه آدم ها را وصل هم مي كردي . بعد با اين كه مي داني الان وقت خوبي براي تصميم هاي اين جوري نيست ، يك هو تصميم مي گيري سر و سامان بدهي زندگيت را ، دوستي هات را . تصميم مي گيري ارتقا بدهي روابطت را . پس چي ؟ آدم بايد كيفيت روابطش را هي ببرد بالا . اين يك اصل است .
آخ ! من حالم بد است . خيلي بد است كه افتاده ام به شر و ور بافي .
پي نوشت ؛ بد ترش اين است كه دوست هات وقتي اين ها را مي خوانند اس ام اس هاي محبت آميزشان سرازير مي شود . آن وقت مي بيني حتي يك خلوت نداري براي خودت تا با خيال راحت عربده بكشي از درد و بدبختيت !
خيلي جدي ! حال من را نپرسيد . من خوب نيستم . اما احوال پرسي تان بعد خواندن اين خراب شده ، بدترم مي كند . راست ترش تهوع آور است بدجور ...


زن روزهاي ابري @ [11:35 PM]



بد دردي ست اين جوري عاشق شدن ، ناگهاني ، اول پاييز ...


زن روزهاي ابري @ [10:10 PM]



Friday, October 02, 2009

حذف شد ...

بعد از اين نوشته تمام شب اشك خواهم ريخت .


زن روزهاي ابري @ [9:25 PM]



بعله آقا ! گاوبنديه . پس چي فكر كرديد .
اصلا شما كه تخمش را نداريد جمع كنيد اين دربي و اين حرف ها را ، نه وقت خودتان را بگيريد و نه ما را بگذاريد سر كار . والاه !


زن روزهاي ابري @ [4:36 PM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |