Friday, November 27, 2009
لواشك مي خورم و غصه مي خورم و تلخ مي گذرد و سخت مي گذرد و نمي گذرد جمعه .
زن روزهاي ابري @ [ 1:05 PM]
Wednesday, November 25, 2009
شما بايد دلتان گرفته باشد ، آسمان ابر باشد و نبارد ، روي سنگفرش ها راه برويد و رو به روتان سر در باغ ملي و پشتش دماوند نصفه نيمه باشد و نباشد تا بفهميد من چه مي گويم . بايد صداي شر شر فواره هاي وسط سنگفرش ها باشد ، صدا و صورت اين كارمند هاي بد لباس ِ بد قيافهء وزارت خانه باشد ، بايد دلتان بدجوري گرفته باشد و خوب نباشد حال تان هيچ و كسي هم نباشد برسد به داد تان هيچ . بايد تمام روز هي بغض تان را قورت داده باشيد تا اشك تان نيايد بس كه مي دانيد اگر بيايد بند آمدنش كار هر كسي نيست . بايد گلوتان ورم كند ، درد بگيرد از بغض هاي هي قورت داده شده تا بفهميد من چه مي گويم . بايد غروب ، تاريك كه شد آسمان ، با شيوا برويد بنشينيد توي كافهء خانه هنرمندان ، در آرامشي عجيب ، حرف هاي نه چندان عجيب ِ خيلي روزمره بزنيد تا بفهميد من چه مي گويم .
زن روزهاي ابري @ [ 7:31 PM]
Tuesday, November 24, 2009
تمام قبلش را بعدش را مي گذارم بماند دم در . همين جوري كه كف خيس ِ گلي كفشم را مي مالم روي پادري . چاي تازه دم مي كنم . مي نشينم رو به روي شومينه . پاهام آويزان ديوار ، هي سر مي خورد مي آيد پايين و مي كشمش بالا و هي سر مي خورد مي آيد پايين . مجله ها را ورق مي زنم . گاهي ميلم بكشد چند خطي مي خوانم و نمي خوانم . شومينه براي همين مجله نخواندن ها و فكر كردن ها و چرت زدن هاست . صداي باران هم بيايد كه ديگر هيچ . مي شود بي قبلش و بعدش ، باب ديلن بخواند و باران نيز ، تا من آرام بخوابم .
زن روزهاي ابري @ [ 11:27 PM]
Friday, November 20, 2009
فكر مي كني چه دلت سفر مي خواهد و چه ميلت مي كشد به تنهايي اين روزها . چه هوس كرده اي جاده را وقتي تمام زندگيت را چپانده اي توي چمداني و كوله اي و چكمه هات را گرفته اي دستت . كتاب هات را ورق مي زني و هي نگاهت مي رود به جاده و سنگين مي شود پلك هات و تالاپ مي افتد زمين كتاب و خيس مي شود و گلي بس كه باران باريده تمام شب . حالا هي بگرد زير صندلي ها را ؛ « ببخشيد آقا ، كتاب من زير صندلي شماست . مي دهيد لطفا ! » من تا دلت بخواهد كتاب هاي قبلا خيس حالا خشك دارم از آن روزها . بس كه توي باران و جاده كتاب خواندنم مي گرفت . مي خواهم بگويم دلم لك زده براي تنهايي . از آن تنهايي هاي بي دغدغه ء آرام . و حالا اين آيسا كه لبخند مي زند و جاي رژ لب قرمزش مي ماند روي ليوان دسته داركافه ها ، آيسا نيست . يكي ديگر است كه روزها محبت مي خرد ، غروب ها دلش مي گيرد ، شب ها خوابش نمي برد . يكي كه فكر مي كند اين بار نبايد بلنگد . اين بار نبايد يك جاي كارش بلنگد بس كه همه جاش مي لنگد . همه جاي زندگيش . فكر مي كند حقش نيست كه هميشه اول و آخرش بدهكار باشد به آدم ها . آيسا همين جوري كه لبش را مي گزد ، هر روز چمدان به دست ، هر روز خيس باران ، جاده ها را مي رود بي آن كه تمام شود . آيسا هر شب با يادت به خواب مي رود ، به يادت مي نويسد ، برايت فروغ مي خواند ، آوازهاي دور را با صدايي كه قشنگ نيست و تنها براي توست ، زمزمه مي كند . آيسا تو را يادش نمي رود و آن جاي زندگيش كه يادت و رد پات هست ، هيچ نمي لنگد . آن جاي زندگيش لبخند به لبش مي آورد ... لعنت به تمام روزهايي كه بي تو گذشت ، به لحظه لحظه اش ...
زن روزهاي ابري @ [ 10:33 PM]
Thursday, November 19, 2009
« تهران ِ هنوز عاصي ِ هنوز عصباني ... »
آدم ها شوخي ندارند با كسي و تعارف ندارند وقتي پاي خواسته هاشان مي آيد وسط . اين را استاد مي گويد . ما هم قبولش داريم در بست . ما كه مي گويم يعني تمام آن هايي كه سيزده آبان آن جور كتك خوردند و دويدند و از دست دادند و حالااز شانزده آذر مي گويند و مي نويسند و اين بار عصباني تر و بي پروا تر . ما كه مي گويم يعني تهران ِ هنوز عاصي ِ هنوز عصباني ِ كوتاه نيامده . يعني شهري كه حالا دوست ترش دارم . خودش را ، خيابان ها و خاطراتش را ، آدم هاش را . بايد باتوم خورده باشي و تحقير شده باشي و خيابان بعدي را بروي بالا سمت انقلاب , باز نرسي و باز خيابان ها بعدي ، تا بفهمي اين كتك خوردن ها ، نمي ترساند و برت نمي گرداند خانه ، عصباني ترت مي كند ، خون را به جوش مي آورد . تهران خونش به جوش آمده كه آرام نمي گيرد .
زن روزهاي ابري @ [ 11:11 AM]
Saturday, November 07, 2009
آدم بايد اول همهء حساب هاش را تصفيه كند ، بايد دلش را خالي كند ، بعد از نو شروع كند . وگرنه همه چيز ته نشين مي شود و تمام نمي شود و طوفان هميشه در راه است . و يك جور بيريخت ِ آزار دهندهء كشداري در راه است كه نفست را بند مي آورد و چين مي اندازد به پيشانيت . و آدم همش بايد حواسش باشد و بو بكشد هوا را و انگشتش را بكند توي دهانش و بگيردش سمت آسمان ، جهت باد را بفهمد كه امروز طوفان مي آيد يا نه و اگر نه كه برويم قهوه اي چيزي بنوشيم دور هم . وگرنه بتمرگيم سر جاي مان . بميريم از غصه . مي خواهم بگويم من آدم پارانويد ِ بي حساب كتاب ِ هر دم بيلي هستم و اصلا نمي دانم هر دم بيل را چطور مي نويسند . اما اين بار خوب مي دانم يك جاي كار مي لنگد و اين ربطي به اين ذهن هر دم بيل من ندارد . بر مي گردد به تنهايي ِ پياده روهاي مير داماد و من كه كينه هي پشت كينه انبار مي كنم روي دلم تا وقت طوفان . مي خواهم بگويم من حتي بلد نيستم انتقام بگيرم . اول و آخرش خودم را به گا مي دهم . همين .
زن روزهاي ابري @ [ 1:12 AM]
Sunday, November 01, 2009
« با غرور ، با دست بندهاي سبزي كه باز نشد ... »
بعد استاد يك چيزي گفت شبيه اين كه ما بزيم . ما با اين دست بندهاي سبزمان ، با تابستان شلوغ ِ پر خاطره مان ، با خشمي كه فرياد نشد ، كه وقتي شد هم بي جواب ماند ، بغضي كه ماند بيخ گلومان ... بعد ما پوزخند زديم كه يعني ؛ هِه ! تو نمي داني . نمي فهمي . شبيه اين كه اين يكي فرق دارد با قبلي ها ! بعد ترش به آزاده مي گويم حق دارد كه اين همه بد بين باشد . همه شان . حق دارند كه با ترديد نگاه كنند به دست بند هاي سبزمان . فكر كنند مگر ما انقلاب كرديم چه شد ؟ حق دارند بترسند از تكرار به خاك سپرده شدن كتاب ها و انديشه ها و آدم ها . از نسل كشي ها . آزاده اصرار دارد كه فرق دارد . من اما شك دارم . آن هام همين جوري فكر مي كردند لابد . هان ؟ آن هام باور نمي كردند انقلاب شان بشود گورهاي دسته جمعي و كشتارهاي بيرحمانه و هي تفتيش عقايد و يا روسري و يا هچي . باور نمي كردند كه هيچ نگفتند . هي باور نمي كردند تا رسيد دم در خانه هاي شان . تا شد باتوم روي تن بچه هاي شان . شد مشت ، شد گلوله . آن قدر باور نكردند كه يك شب بيمارستان ها را در به در گشتند دنبال محسن شان . فيلم ها را مرور كردند به ياد نداي شان . كه چاووشي خواندند براي كيانوش شان لابد . با اين همه و با تمام بد بينيم ، آن جا كه مي گويم شعورش بيشتر از شور است ( به هر حال خالي ِ خالي از شور هم نيست . نمي تواند باشد ) يادم مي رود به جمعيتي كه در سكوت و بي ذره اي عصبانيت ، انقلاب را رفت به سمت آزادي و هيچ نگفت . با يك دنيا خشمي كه مانده بود بيخ گلوش از همان اولين ساعت هاي بعد از انتخابات ، از همان شنبهء لعنتيِ ميدان ونك ، همان شنبهء بهت و ناباوري ِ ؛ « دارند مردم را مي زنند ! » يادم مي رود خبر رسيده بود چند نفر را كشته اند توي آزادي و ما باورمان نمي شد بس كه همه چيز در سكوت گذشته بود و فكر مي كرديم حقش نبود . حق سكوت ِ ما گلوله نبود و هي زير نويس شبكه ها را ناباورانه مي خوانديم . پس راست است . چند نفر را كشته اند و هي سراغ از هم مي گرفتيم تا باور كنيم زنده ايم و زنده اند و باز رفتيم كه سمت جام جم فرداش و بعدش هم توپخانه ساكت بوديم . باز خشم مان را فروخورديم . باز نگفتيم . هيچ نگفتيم . يعني مي خواهم بگويم وقتي راه مي داديم به اين باتوم به دست ها ، مي دانستيم بروند بالا ، از بين ما كه تعدادمان بيشتر است اگر بگذرند و بروند بالا و دستور بگيرند ، بر مي گردند و با همين باتوم هاي حالا غلافشان مي افتند به جان دست و پاهامان . مي دانستيم جواب اين دست زدن هاي ما و لبخند ما ، گاز اشك آور است يك كم بعدتر . براي همين بعضي ها عصباني مي شدند و تهديد مي كردند « مي كشم ، مي كشم ، آن كه برادرم كشت » و بقيه هم صدا نمي شدند . نه ! اين بار قرار نيست كسي را بكشيم ، حتي آن ها كه عزيزان مان را كشتند . آن ها كه سي سال اين جوري عزادارمان كردند. يعني مي خواهم بگويم چه صبري دارند اين مردم . وقتي مي گويند « نيروي انتظامي ، ما هم ايراني هستيم » و راه مي دهند كه رد شوند با باتوم هاي شان كه بروند و برگردند و كتك بزنند . مي خواهم بگويم اين تلاش مان براي مدني شدن ، مدني ماندن ، چه قابل ستايش است .
شايد هم بايد اميدوار بود . بايد پوزخند زد به استاد ، با غرور ، با دستبند هاي سبزي كه هيچ وقت از دست مان باز نشد ، با تابستاني كه از ياد نمي رود ، خرداد هاي بعد از اين . اميدوار بود كه نتيجهء اين روزها نشود چوبه هاي دار و مرگ هاي يواشكي . شايد هي بايد اين روزها يادمان باشد . هي اين لبخند هامان را به خاطر بسپاريم براي خشم فردا ها . شايد بايد باور كنيم ؛ « پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد » * ، كسي بميرد ، كسي جنازهء فرزندش را حتي تحويل هم نگيرد . من دلم نويد روزهاي خوب مي دهد . روزهاي بهتر از اين روزها ، بهتر از تمام اين سال ها . كسي چه مي داند . شايد اين بار پيروزي ما ، بي خاوران ، بي مهاجرت ، بي پشيماني
پي نوشت آن كه اين نوشته تاريخ نوشته شدنش بر مي گردد به چند روز بعد از روز قدس كه جا مانده بود قاطي نوشته هاي ديگرم . ديدم بي مناسبت نيست با سيزده آبان ِ در راه . * قسمتي از بيانيهء موسوي
زن روزهاي ابري @ [ 9:30 AM]
|