[ خانه | تماس | RSS ]

 
Friday, December 25, 2009
يعني يك وقت هايي فكر مي كنم آن ها جدي جدي نمي دانند چه بلايي دارد سرشان مي آيد . وقتي مي گويند روي پول ها ننويسيد و پول هاي نوشته شده را تحويل بانك ها دهيد نمي دانند كار از روي پول ها و ديوار ها گذشته . يك جاي ديگر است كه مي لنگد ، كه دارد خراب مي شود و مي شكند و مي ريزد پايين . صداش هم رساتر از اين هاست كه نشنوند و بند كنند به اسكناس هاي خط خطي ِ « هميشه سبز مي مانيم ! »
كرند لابد ...


زن روزهاي ابري @ [6:45 PM]



Thursday, December 24, 2009
آمدم بگويم مرد حسابي نمي شنوي اين همه آدم توي صحن حرم ايستاده اند و دارند شعار مرگ بر مي دهند . آن وقت تو بند كرده اي به اين موهاي بيرون من و هي راه افتادي دنبالم كه موهات را بكن تو و آن چادر را بكش سرت و چي و چي كه ديدم نه ! گويا مشكلش جدي جدي همين است . يعني فحش مادر هم مي دادم به فلاني تخمش هم نبود . اين موها را بايد مي كردم تو و شما ها چه مي دانيد چادر به سر كردن چه مصيبتي ست توي آن شلوغي . يعني مي خواهم بگويم آن ها ورژن مذهبي ماها بودند . جاي چانه زدن هم نبود . شالم را بستم محكم ، چادرم را سفت كشيدم سرم و داد زدم با بقيه ؛ « منتظري زنده است ، مرجع پاينده است ! »
كه زنده است و پاينده است ، تا هميشه توي قلب هاي ما ...


زن روزهاي ابري @ [9:13 AM]



Saturday, December 12, 2009

و آدم خودش و اعتقاداتش به گا مي رود ، همين جوري كه حواسش نيست .


زن روزهاي ابري @ [12:08 AM]



Friday, December 04, 2009

دلم چه رانندگي مي خواهد . ميلم كشيده باز به نوشتن . طولاني و بي وقفه نوشتن . به خواندن . « عقايد يك دلقك » خواندن و سير نشدن . باز هوس كردم آرامش را . از آن ها كه چيزي ته دل آدم آرام است و آن بيرون آسمان ابري ست و مي بارد برف . يكنواخت و طولاني و بي باد . از آن ها كه پشتت گرم است ، به حرفي و لبخندي حتي . از آن ها كه پشتت گرم است ، به نگاهي و چشم بستني .
دلم حرف مي خواهد . پشت سر هم و از هر دري . از آن ها كه هي چاي پشت چاي و شومينهء آتشش به راه .
دلم عاشقي مي خواهد . از آن عاشقيت هاي هي تپش قلب ، لرزش كلمات وقت حرف هاي نه چندان جدي . جمله هاي بي فعل ِ بي سر و ته . از آن ها كه روزهات را به گا مي دهد و شب هات را مي سازد .

مي داني الكساندرا ! اگر خدايي بود آن بالا و اگر فردايي بود بعد از اين روزها ، بهش مي گوييم . تمام آن چه بر ما گذشت و بد گذشت را مي گوييم . وقت گفتن اشك مي ريزيم بي آن كه خجالت بكشيم . داد مي زنيم اصلا دردمان را . بهش مي گوييم اين بلايي كه سرمان آورد را آن قدر نگفتيم به كسي من و تو كه بغض شد و ماند بيخ گلومان تا آخر عمر . مي گوييم اين كه ما كرديم اسمش زندگي نبود . بهش مي گوييم جمع كند اين بساط خداييش را .
اگر خدايي بود مي داند چه دل من و تو پر است از اين دنيا كه نصيب ما نرسيدن بود و نداشتن . خودش خوب مي داند چه مي گوييم .
اگر نبود ، اگر خدايي هم نبود ، حتي يك خداي معمولي ، حتي به همان بي مزگي جادوگر شهر از هم كه چه حيف .

حالا نصيب من از ، بعد از ولگرددي هاي جمعه شب ، تنها آتش شومينه است و « زن در ريگ روان » كوبه آبه و شيرنسكافهء بدمزهء بدمزه .
نصيب شما اي كاش نگاهي باشد كه پشتتان را گرم كند و لبتان را لبخند ... اگر نبود شيرنسكافه هاي خوش طعم ، چاي خوش عطر با ليمو . خالي كنيد جاي من را هم ...


زن روزهاي ابري @ [10:17 PM]



Tuesday, December 01, 2009

يك اس ام اسي دادي بودي خيلي وقت پيش كه تا همين مرداد نگهش داشته بودم بس كه دوستش داشتم . من نشسته بودم يك وري روي مبل جوري كه آسمان بالاي سرم باشد و گرم بود پاهام از آتش و آسمان هم ابر بود و نمي باريد . از آن نمي باريد هاي طولاني ِ كسل كننده . پرنده اي آمد نشست روي لبهء پنجره . با پا زدم به شيشه كه برود . همين جوري . محض هيچي . نه از روي آزار . آن جا بود كه گفتي ؛ « درسته كه دستم بنده ، اما دلم نگران است كه نيستي ! » و من كيف كرده بودم . كيف كرده بودم كه چه از اين همه فاصله ، خوب مي فهمي آدم را . و ما ديشبش همديگر را ديده بوديم و من خوب بودم و بودم و تو هم و فقط همان روز صبح خوب نبودم و نه اين كه بد باشم كه نبودم تنها و اين نبودن از بد بودن و تلخ بودن بد تر است حتي . آدم بي آن كه بداند چه مرگش شده و بي آن كه پريود باشد ، هيچ چيزي حالش را جا نمي آورد و هيچ كتابي حواس آدم را جمع نمي كند و نه شعري و نه هيچ حرفي مرهمش نيست الا همين « درسته كه دستم بنده ... » انگار يك فرشته اي هميشه با آدم است كه حواسش به نبودن و بودن آدم هست . يك فرشته كه توي دست بند بودن هاش هم ، سرش گرم بودن هاش حتي ، نگران ات است .
من برايت مهربانانه ترين بوسه هاي دنيا و گرم ترين آغوش ها را فرستادم اما مي دانم نفهميدي چه چسبيد بودنت درست توي لحظه اي كه من از نبودن ، دنيا و آدم هاش كه هيچ ، پرنده هاي روي لبهء پنجره ها را هم مي راندم از خودم .
گفتم بداني من هم درسته كه « دستم بنده و سرم گرمه » ، اما خوابت را كه مي شود ببينم . هان ؟ خوابت را ديدم . توي خواب آيسا كه خوب بودي . گفتم ببينم توي بيداريهات چطوري . خوش مي گذرد زندگي ؟


زن روزهاي ابري @ [12:07 AM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |