Friday, January 29, 2010
و اين خيلي غم انگيز است كه فرصتي نيست ديگر براي چاي هاي بي دغدغهء غروب هاي زمستان و پياده روي ِ صبح هاي برفي . براي شير نسكافه هاي نيمه شب ِ كتاب هاي طولاني ِ هي توصيف و تفصيل مهماني ها. و خيلي غم انگيز است كه ديگر نمي شود بي اندوه خنديد و از ته دل شاد بود .
و آدم مي رسد كه خانه ، هنوز لباس هاش را در نياورده ، مي فهمد كه آخ ، بعضي خبرها چه درد دارد . چه اندوه دارد . چه سخت است باور كردنش . وقتي مي گويم سخت است باور كردنش يعني وقت شنيدن خبر مي نشينم روي جا كفشي و فكر مي كنم كي فكرش را مي كرد ؟ كي باورش مي شود ؟ و نمي توانم كه بلند شوم بس كه سست شده پاهام و يخ كرده پشتم . بس كه حالا ديگرآفتاب يخ كردهء هشتم بهمن ماه ِ زمستان و پنجره هاي باز مانده از صبح و كيسهء خريدم و چاي ِ غروب دونات بي معني ست . يعني هر روز بايد يادت بيايد انگار هر چه خنده بر ما حرام است تا وقتي بيست و سه خرداد را به نتيجه نرسانديم . گيرم ديگر خسته شده باشيم از هر چه فرياد و دويدن و به كوچه هاي بن بست ِ درهاي خانه هاش همه بسته رسيدن ...
و اين خيلي غم انگيز است كه فرصتي نيست ديگر براي چاي هاي بي دغدغهء غروب هاي زمستان ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:37 AM]
Wednesday, January 27, 2010
« در حاليكه اميدم را به يافتن سكهء يك ماركي كه توي گل و ... » كتاب را مي بندم . هيچ وقت با هانريش بل اين كار را نكرده ام . كتاب هاش را يك نفس مي خوانم . آن قدر مي خوانم تا مامان بيدار شود ، تا ديرم شود ، تا مجبور شوم هول هولي لباس هام را تنم كنم ، در به در بگردم دنبال لنگه جورابم و پيداش نكنم ... همين جوري كه اين ور و آن ور دنبال كتابهام مي گردم ، چند خط آخر را بخوانم . با لبخندي به پهناي صورتم و لذتي كه توصيفش در كلمات نمي گنجد ... با اين همه اين بار كتاب را مي بندم چون عصباني ، بي حوصله و پكرم . چون يك روزهايي هيچ كلمه اي و خطي ، آدم را در خودش غرق نمي كند . بايد كتاب ها را بست . همين جور خوابيده ، چشم دوخت به همان يك ذره آسمان كه پيداست از گوشهء پنجره و صداي باران را شنيد روي شيرواني ها و صداي موريانه ها كه مي خورند پايه هاي تخت را و به جاي جستجو براي نيافتن سكهء يك ماركي ِ هانس ، غرق شد توي اندوه و روزمرگي ... يك روزهايي گور پدر تمام هانس دلقك هاي دنيا ، بايد بي عذاب وجدان و با لذت غصه خورد ...
زن روزهاي ابري @ [ 1:50 AM]
Saturday, January 23, 2010
چه سال ها بيايد و برود تا ما يادمان برود جلوي چشم هاي مان با ماشين يكي را زير گرفتند . باورمان نشد و دوباره لهش كردند تا باور كنيم . تا دنيا دنياست ياد مان بماند . چه روزها بگذرد تا چشم هاي خوني ندا و فرياد مستاصل « ندا بمان » از خاطرات مشترك مان پاك شود . تا ترس آسمان راه راه زندان را بريزيم دور و لخ لخ دمپايي هاي هواخوري را . تا نترسيم با هر صداي بلندي و همهمه اي . تا البرزي جان نسپارد توي هيچ اويني . بي پناه و تنها . تا ليلي ها پشت ديوارهاش از حال نروند و هيچ كس با گل هاي پلاسيده از اين همه انتظار ، از خستگي اشك نشود غصه اش و هاي هاي نگريد . چه خرداد ها كه بيايد و ياد كيانوش ها را زنده كند و سهراب ها . چه محسن ها كه ديگر نباشند و امير ها كه نخندند . چه ترانه ها كه رفتند . اشكان ها كه برنگشتند ... و من فكر مي كنم دلم چه روزهاي حالا دور كافه نشيني را مي خواهد كه روي ديوارهاش عكس بهمن جلالي هاي مرده نباشد . كافه هايي كه توش كسي را دستگير نكرده باشند . همين جا كه من نشسته ام . دو هفته پيشتر ! من چه دلم مي خواهد بگويم تمامش كنيد اين بازي را و مثل نيكي كريمي « نيمهء پنهان » اشك بريزم . كه دلم مامانم را مي خواهد كه بغلش كنم و بگويم دلم تنگش شده . نه مامان ِ حالا نگران ِ غمگين را . كه دلش مي خواهد برويم زودتر . كه خيالش راحت باشد بس كه ناراحت خوابيده اين همه شب هاي تابستان . و دلم مي خواهد به آقاهه بگويم ما هيچ هم نسل شجاعي نيستيم . ما ، يعني من مي خواهيم برگرديم خانه هاي مان . ما دارد ترس مان مي گيرد از شب . همه داريم مي دويم كه برسيم جايي كه توش مامان هاي مان منتظرند و نگرانند و اين تلفن هاي بي صاحب قطع است و آنتن نمي دهد و اين روزها آنتن كه ندهد موبايل ها يعني خطر جايي همين نزديكي ها دارد مي درد سينهء كسي را و زير مي گيرد با چرخ هاي بي رحمش تن نحيف مان را . يعني جايي همين نزديكي ها ما محاربيم و بايد كه اعدام شويم . يكي اعتراف كرده . يكي گه خورده . يكي به خاك سياه نشسته . ما جوانيش بايد تلف شود پشت ميله هاي زندان . ما نسل شجاعي نيستيم . ما فقط راي مان را مي خواهيم . مي خواستيم . ندادند كه به اين روز افتاديم . چه دلم مي خواهد بگويم راي مان را پس بدهيد بي شرف ها !
زن روزهاي ابري @ [ 12:27 AM]
Friday, January 15, 2010
ما هر بهمن شاه را ديديم كه با فرحش در رفت . شاه را ديديم كه آمد پايين و شكست .
زن روزهاي ابري @ [ 4:08 PM]
Tuesday, January 12, 2010
و انكار شدن يك دردي دارد ، كه خوب نمي شود . هي خوب نمي شود و يك بغضي دارد كه پايين نمي رود و بالا نمي آيد و اشك نمي شود . مي ماند بيخ گلو و مثل غروب هاي پشت ترافيك چراغ قرمز توحيد ، خيلي بدمزه ست و خيلي دلگير ست . و يك دنيا تنهايي پشتش هست و يك دنيا پشتت را خالي كردن پشتش هست و يك دنيا حقش اين نبود . حق اين همه سال دوستي اين نبود و كلي گله و شكايت كه ديگر جايي برايش نمي ماند وقتي خودت نيستي . وقتي خودت انكار شدي . احساساتت كه ديگر گور پدرشان .
و اين روزها كه تنها ترم هي فكر مي كنم من به اندازهء كافي خوب نبودم ؟ من كه حواسم بود جايي ردي ازم نماند و نشاني كه نگراني باشد از زياد ماندنم . ( حذف شد ) من كه حواسم بود نيايم توي خط قرمزهات و « خصوصي » هات . يا آن جور كه دوست آيدا مي گفت « يواشكي هات » و فكر مي كنم اگر كي بود انكارش نمي كردي ؟
و فكر مي كنم جاي يك زخم هايي خوب نمي شود . مي ماند و هر وقت چشمت افتاد بهش يادت مي افتد تو را يك روز يكي كه دوست تر داشتيش از باقي ، انكارت كرد كه انگار پرتت كرده باشد بيرون از زندگيش . تو را يكي كه عزيز ترت بود از ديگران ، نديد . خودت را و دل شكستگيت را . حالا هي بنشينيم به بازي كردن . من هيچ وقت بازي بلد نبودم . نه تخته و نه هيچ بازي ديگري . براي همين بازي كردن با من نمي چسبد . براي همين كسي بازيم نمي دهد ...
زن روزهاي ابري @ [ 2:08 AM]
Friday, January 08, 2010
كه مي دانم جلوي چشم آدمي كه توي عكس هاست و ما تنها سنگ توي دستش را مي بينيم و مي نويسيم روشنفكرانه كه سنگت را بينداز ، حتما چند دقيقه پيش سر يكي شكافته ، سر شكافته اي كه توي عكس نيست ، پاي شكسته اي كه نيست ، پهلوي زخم خورده اي كه نيست . من و تو ، تنها عكس دست هاي دست بند به دستي را مي بينيم كه سنگ هاش را نگه داشته تا جايي فرود بياورد بر سر كسي كه دوستش را و برادرش را كشته و بي رحمانه كشته . نه ديروز و توي فيلم هاي چند شب پيش تر بي بي سي . يك كم قبل تر ، جلوي چشم هاي ناباورش . جلوي فرياد هاي از سر استيصالش .
من هم ناراحت اين خشونت ِ در راهم . از خشونت دفاع نمي كنم ولي خيلي دركش مي كنم .
زن روزهاي ابري @ [ 12:10 AM]
Saturday, January 02, 2010
به نظر من فيلم « كسي از گربه هاي ايراني خبر ندارد » ِ قبادي فيلم بدي ست با يك عالمه آهنگ خوب از يك عالمه گروه خوب زيرزميني با يك بازي خوب از حامد بهداد كه جاي تعريف ندارد ديگر چون اصولنش خوب است حامد بهداد .
« تنها دو بار زندگي مي كنيم » اما فيلم خوبي بود . توي جشنواره كه ديده بودم بيشتر دوستش داشتم . حالا يك كم كمتر . ولي باز خوب بود . نگار جواهريانش مي لنگيد . لوس است بازيش . من نقد فيلم بلد نيستم كه واژه هاي ديگري به كار ببرم .
و عجب چيز افتضاح چرندي ست اين « نگران نباش » مهسا محب علي .
و اصلا دليل اين همه تعريف را از « يوسف آباد ، خيابان سي و سوم » نمي فهمم .
« اين مردم نازنين » ِ كيانيان يكي از شيادانه ترين كتاب هاي دنياست ، نه به بدي « هرج و مرج محض » ِ يعقوبي . من فكر مي كنم حقش بود تمام ماهايي كه به خاطر وودي آلن اين كتاب را توي كتاب خانه هاي مان داريم ، از صفحهء صد و پنجاه و سومش مي كنديم و پس مي فرستاديم براي آقاي انتشاراتي تا ديگر غلط كنند داستان هاي خودشان را كنار داستان هاي وودي آلن به خوردمان بدهند اين نويسنده هاي بي خاصيت ( من تا به حال از يعقوبي كتاب ديگري و داستان ديگري نخوانده ام ولي شك ندارم نويسنده اي كه اين همه شياد باشد حتما شياد ست ) يعني اين كار از كاري كه شماها كرديد و كافه پيانو را فرستادي براي آقاي انتشاراتي كه حال فرهاد جعفري را گرفته باشيد به خاطر عقايد تخمي اش خيلي واجب تر است .
من اين روزها خوبم . نوشتنم هم مي آيد گاهي . مي نويسم گوشهء روزنامه ها ، توي دفترچه ها ، كاغذ هاي باطله ، پاكت سيگارهاي خالي ... اما يك بلايي دارد مي آيد سر ادبيات ما كه واژه اي جز به گا رفتن نمي شود به كار برد برايش ( ببخشيد آقاي كاميار ! ) كه ناراحتم مي كند و هنوز منتظر « سمفوني شبانهء اركستر چوب ها » و « دكتر نون » و « سمفوني مردگان » ِ معروفي ام . حتي كمتر . « چراغ ها را من خاموش مي كنم » ِ پيرزاد . هنوز كتاب ها را مي خوانم به اميد « خنده در خانهء تنهايي » . كه ديگر پيدا نمي شوند ...
من اين روزها خوبم و دنيا به كام هست و مي نويسم و كتاب هاي نه چندان خوب مي خوانم كنار آتش و بساط چايم به راه است هميشه و همين ...
زن روزهاي ابري @ [ 11:12 AM]
Friday, January 01, 2010
شايد حقش بود هم را دلداري مي داديم ، خودمان را كه اين همه خون داديم و اين همه عزادار بوديم و اشك ريخته بوديم شبش . شايد بهتر بود مي گذاشتيم فرداترش بگوييم اشتباه كرديم . بي آن كه بخواهيم هم را نا اميد كنيم ، دلسرد كنيم ، دلشكسته هر كدام مان بنشينيم گوشه اي و هي اشك سرازير شود . مي خواهم بگويم حالا وقت نا اميدي نيست . جايش بياييد هم را بغل كنيم ، دست هم را بفشاريم ، محكم . مردانه بايستيم ، هفتم عزيزان مان كه گذشت بنشينيم به فكر كردن . به اين كه « حالا چه كنيم ؟ » ... مي خواهم بگويم عاشورا روز سختي بود . يكي از غم انگيز ترين هاش . يكي از دلسرد كننده ترين هاش ، خوني ترين ها . مي خواهم بگويم روزهاي بدتري در راه است . شب قبلش اصلا شروع شد ، آن موتورهايي كه هجوم مي آورد به دل جمعيت ، خبر از خشونت تازه اي مي داد . خبر از ديكتاتوري كه به اين راحتي نمي خواهد تاج و تختش را بگذارد و بگذرد . مي خواهد بماند ، حتي به قيمت كشتن تك تك ماها . و عاشورا كه ديگر هيچ ... مي خواهم بگويم چه روزهاي بدتري در راه است كه بايد ايستاد و جنگيد . نه حالا جنگي كه مي گويم توش خشونت باشد كه بگوييد بايد از خشونت حذر كرد . جنگ عقيده شايد ، جنگ نجنگيدن حتي ، مراقب بودن ، انسان بودن . مي خواهم بگويم اين روزها هي بايد اين موتورسوارهاي ريشو را كه دست شان به خون عزيزان مان آلوده ست و خيابان هاي ما جولانگاه شان است را تحمل كرد و هيچ نگفت . هي بايد خبرهاي بدتر را بعد از اين تاب آورد و دلزده نشد . بايد هي كفن پوش ديد و نپرسيد آخر در برابر كدام اسلحه مان است كه كفن پوشيده ايد ؟ بايد هي تهديد و ارعاب را ديد و دلسرد نشد . اين ها كه مي گويم همه تكراري ست . فقط از اين همه نوشته اي كه بوي نا اميدي مي داد دلم گرفته بود . خواستم بگويم نبايد ترسيد . بايد ايستاد . تا آخرش ، خواستم بگويم انقلاب تا آزادي مال ما بود . اسمش را به نام ما زدند در تاريخ ، هيچ كفن پوشي نتوانست آن روز را و وسعت آن خيابان را كه ما بوديم و بي شما بوديم از آن خود كند ، حسرتش بماند به دلشان تا آخر دنيا ...حالا هي اتوبوبس پشت اتوبوس ، پرچم پشت پرچم خالي كنند توي انقلاب ...
زن روزهاي ابري @ [ 2:44 AM]
|