Friday, February 19, 2010
مثل داستان ساداکو که بچگی هامان خواندیم . همان دختري که قرار بود یک عالمه درنا بسازد تا خوب شود . هزار تا درنا که نذر خوب شدنش بود . که نشد . نشد خوب شود و نشد بسازد آن هزار تا درنا را بس که مرد . دختره را هیروشیما مریضش کرده بود . اولین بار بود که اسم هیروشیما به گوشم می خورد . دوست هاش جاش ساختند بعد از آن که مرده بود دیگر . مهم آن هزار تا پرنده بود که ساخته شود و ساخته شد . من کتاب را که بستم ، ساداکو که مرد و کتاب را که گذاشتم توی کتابخانه ، مثل آخر دختر کبریت فروش و مثل آخر تمام داستان هایی که ساداکوهاش می میرندغمگین نشدم. که مهم همان درناها بود که ساخته شد بعد از ساداکو نیز وآرزوی ساداکو که برآورده شد .
ما داریم درنا می سازیم این روزها . به یاد مجید توکلی های دربند و حنیف های خانه به دوش . به یاد سهراب های شهید .… هزار هزار تا درنا . آرام توی خانه هامان و خیابان های مان و روی پول های مان . پشت پنجره های راه راه اوین و رجائی شهر . همین جور زخم خورده و غمگین و مستاصل . همین جور که غصه می خوریم و خاطرات اشک می شود می چکد روی گونه های مان گاه و بی گاه . همین جوری که امید ها را می برند و اردوان ها را . با این همه نا امید نمی شویم . کوتاه نمی آییم . می سازیم و بعد از ما کودکان مان بسازند و یک روز آبی آسمان را پر کنند از همهء درناهای این سال ها که گذشت و روزها که در راه است ...
زن روزهاي ابري @ [ 1:14 AM]
Monday, February 15, 2010
...
زن روزهاي ابري @ [ 4:52 AM]
Sunday, February 14, 2010
هزار هزار تا درنا ...
زن روزهاي ابري @ [ 5:51 PM]
Wednesday, February 10, 2010
ريشه هاي ما به آب شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد . ما دوباره سبز مي شويم ... « قيصر امين پور »
بيست و دوي بهمن تان بي خطر ...
زن روزهاي ابري @ [ 3:48 AM]
Saturday, February 06, 2010
و ما يادمان نمي رود ؛ « ليديز اند جنتلمن . وي گات هيم ! » ...
مي خواهم بگويم ما خاطرات كودكي مان توي جنگ گذشت . مرگ دم گوش مان بود ، نيمه شبي كه مي دويم پله هاي پناه گاه را پايين . خاطرات بعضي هامان توي انقلاب . مي خواهم بگويم ما كه حالا مي آييم توي خيابان ها تا كتك بخوريم و بدويم و بميريم ، وقتي دست بند سبزمان را گره مي زنيم ، نه تصوير ندا كه فيلم هاي مانده از بهمن پنجاه و هفت نقش مي بندد توي ذهن مان . آن جا كه ملتي مجسمهء شاه را مي كشد پايين . آن جا كه يكي داد مي زند ؛ « شاه با فرحش در رفت ! » و ما ديگر نمي پرسيم مي شود ؟ مي شود شاهي فرار كند ؟ نمي پرسيم مگر شاه ها فرار مي كنند ؟ ما را شما بار آورديد با آن فيلم هاي مستند هر زمستان تان . با « بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر ... » ... آن فيلم ها حرف ندارند ، خود تاريخ اند ، نه مانند « ديروز ، امروز ، فردا » ي تان . خود تاريخ اند بي هيچ كم و كاستي و تحريفي . بي هيچ برشي . ما را شما بار آورديد وقتي خميني هر سال داد مي زند ؛ « من دولت تعيين مي كنم ! من تو دهن اين دولت مي زنم ! » پس مي شود توي دهن دولت ها زد ؟ به همين راحتي كه خميني داد مي زند ؟ .... وقتي امريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند . امريكا با آن همه بزرگيش ! وقتي آقاي گورباچف بايد بترسد ! شما با آن عزاداري « اگر دين نداريد لا اقل آزاده باشيد » ِ هر ساله تان ! ما هر بهمن شاه را ديديم كه با فرحش در رفت . شاه را ديديم كه آمد پايين و شكست . ما ياد گرفتيم كه مي شود . مي شود شاهي با آن همه شاهيش برود و ازش چيزي نماند . مي شود دست خوني يكي از جلوي دوربين رد شود ، پشتش ديوار هاي آجري باشد و « مرگ بر شاه » ي كه شاهش سر و ته نوشته شده . يا پيرهن خوني يكي روي دست هاي باطبي تا آخر دنيا قاب شود توي خاطرات يك مردم . مي شود خون جاري شود از گلوي ندا و ما هنوز باك مان نباشد از اين همه دويدن و نفس كم آوردن . مي شود اين روزها ادامهء بهمن پنجاه و هفت باشد .
حالا كه دير است ! اما يادتان باشد توي زندگي بعدي تان ، دوباره اگر تاج و تختي نصيب تان شد ، اين ها را ياد بچه هاتان ندهيد . تاريخ را پاك كنيد از هر چه شاهي كه به زير آمد و مشت هاي گره كرده و فرياد مرگ بر . زندگي را پاك كنيد از تاريخ ... بگذاريد شاه ها كه رفتند ، مجسمه هاشان بماند آن بالا . مقتدر . تا هيچ كودكي نفهمد شاه ها فرار مي كنند ، مي شكنند آخر داستان ها ...
زن روزهاي ابري @ [ 2:34 AM]
|