Tuesday, March 30, 2010
هوا ابر است و نمی بارد . یک جاش که شاملو می خواند لورکا را و چه با اندوه هم می خواند ؛ « بگذارید بر این کشتزار گریه کنم ... » و من گریه می کنم . بر همهء آنچه گذشت ، بر تمام پیش رو . بعد آرام تر می شوم . یک نفس عمیق می کشم و آرام می شوم . شب ها که خوابم نمی برد این همه و دلهره ام می گیرد بی دلیل ، پرده را می زنم کنار و نور چراغ روشن تنها اتاق ساختمان های رو به رو دلگرمم می کند . که اتاق یک دختره ست که بیدار است تا دیر و آرام می شوم و دختره بی آن که بداند چراغش را خاموش می کند . می خزم زیر لحاف و « به کسی مربوط نیست » جومپا لاهیری را می خوانم و می دانم خوابم نخواهد برد تا روشنی آسمان . کسی دورتر شجریان گوش می کند این همه بلند . بعد فکر می کنم ترسش ریخت . ترس زندان و کتک و باتوم ریخت . ترس گلوله حتی . و حالا که برگشته ام تهران را دوست تر دارم از همیشه اش . بی تفاوتی آن شهر ها را که دیدم و غمم که گرفت . و دلم خواسته بود به تک تک شان بگویم آدم های زیادی سال نوشان را پشت میله های زندان تحویل کردند و مادرهای زیادی سر خاک عزیزان شهیدشان . حالا نه . اما یک بار می نویسم در باب تهرانی که این همه زنده است و این همه نفس می کشد و این همه انسان است . برای تو می نویسم میم که همیشه منتظر شنیدنش بودی . که دلت می خواست من و ما چشم تو باشیم و به جای تو فریاد بزنیم . می نویسم که کوتاهی نکردیم . و خوب می دانم میم ! این شهر برای من و تو عزیز بود از هر کسی . شلوغی خیابان هاش و گرمای تابستانش حتی . ای کاش این جا بودی و می دیدی چه عزیز تر شده حالا . لحظه لحظه اش برای من . حالا که اردیبهشت هم توی راه است .
یک بار می نویسم از روزهایی که برای تو عکس بود و برای ما خود زندگی و چه دلت خواسته بود بودی ، یک نقطه توی آن عکس های بیست و پنج خرداد . برای تو میم که هیچ نوشته هامان کافیت نبود . هزار بار پرسیدی چقدر بودید ؟ و من یادم می افتاد که تازه رسیده بودیم به انقلاب و داشتیم می رفتیم سمت آزادی . با بچه های دانشگاه که پیوسته بودیم به بچه های امیر کبیر که محمود رفت بالای نرده های وسط خیابان و ما مشتاقانه پرسیدیم چقدریم محمود . محمود لبش به خندهء شگفتی باز شد و گفت خیلی و دوباره تکرار کرد خیلی و ی اش را کشید . هیجان زده . و ما هنوز باورمان نمی شد . تا رسیدیم بالای پل و دیدیم . تا رسیدیم خانه و تمام آن عکس ها و فیلم ها . من هم به تو می گفتم خیلی و دوباره می گفتم خیلی و ی اش را می کشیدم . سیر نمی شدی اما . دوباره و ده باره هی پرسیدی از روزی که فکر می کنی تاریخ ساز بود . روزی که می نویسند همه چیز از آن روز شروع شد و ما برای کودکان مان خواهیم گفت ؛ نه قبل ترش ! خیلی قبل ترش . از همان تحقیر پشت نیمکت مدرسه ها و هراسی که باهاش بزرگ شدیم ... از نفرت هجده خرداد هفتاد و هشت . قبل تر . از کینهء کشتار های شصت و هفت . از تمام خون هایی که به ناحق ریختند ، فروهر و مختاری ها ... از « دیاری که هرگز به ظلم و جور نمی ماند برپا و استوار » ... و با صدای فرهاد بزرگ شدیم ماها ... « هر گز ، هرگز » ...
ما این همه سال ، هی ذره ذره نفرت و انزجارمان را جمع کردیم . هی ذره ذره عصبانیت مان را ، با هر دادی که کشیدند و انگار خمیده تر شدیم ، با هر خبری که که پشتش دروغ بود و کیهان بود و اعترافی که پشتش شکنجه بود و حاج حسین شریعتمداری بود ، داشتیم آماده می شدیم برای همان روز . روز مبادا . برای همان روز و روزهای بعد ترش ...
چه هشتاد و هشتی را گذراندیم از سر . و دیگرمیم ! هیچ چیز مثل هشتاد و هفت نیست و قبل ترش . زندگی حالا یک شکل دیگر است این جا . از بعد از خرداد هشتاد و هشت . از اولین روزی که دستبند سبزم را به دستم کردم و به سوال های دیگران جواب دادم ؛ « یعنی من به موسوی رای می دهم ! » و دادم . گیرم که خوانده نشد ... و هیچ نمی دانستم یک روز حتی وقتی دارم فال می خرم از پسرک فال فروش ، دستم می رود سمت سبزهاش . بی آن که حواسم باشد ... و نمی دانستم دوباره دست بندم را به دستم می کنم . توی یک بعد از ظهر ابری بهاری ...
بقیه اش را می خوانم . با لبخندی بر لب . از ترسی که ریخت و سکوتی که شکسته شد ... و خوب می دانم ، تهران فراموش نمی کند تابستان هشتاد و هشت شمسی و قصهء آدم هایی که خون شان سرخ کرد آسفالت خیابان ها را . نگرانی ما بیهوده ست .
هشتاد و نه تان و نه مان سبز تر ، دنیامان به کام ...
ـ عنوان نوشته ، قسمتی از بیانیهء پانزدهم میرحسین موسوی
زن روزهاي ابري @ [ 1:28 PM]
Sunday, March 14, 2010
کمی بعد ، توی لختی حیاط دانشگاه ، بیکار نشسته به حرف زدن ، می بینم همه یک تکهء کوچک شان سبز است . یواشکی . آستین بیرون آمده از لباس شان ، گردن بند شان . من هم شالم و کفشم . تاریخ ها دارند تکرار می شوند . ما داریم به سال می رسیم و هنوز ایستاده ایم . ما خسته ایم و با این همه کوتاه نیامده ایم . نه شاید از آن جهت که دلمان خواسته بود بایستیم . تقصیر حکومت بود که دست از سرمان بر نداشت . خانه به خانه ، افتاد پی مان . این را از آن جهت می فهمم که این روزها همه منتظرند امید بیاید بیرون . امید برای من تنها یک اسم بود میان اسم بازداشتی ها . بعد شد اسمی که توی کافه ها شنیدمش ؛ « امید را گرفتند » و میان خاطرات این و آن . نه که بشناسمش اما همیشه کلمه های غمگینی هست میان خنده های مان توی غروب کافه ها که دل نگران این روزهای امید ست . کم کم شدم نگران امیدی که ندیده بودمش هیچ . اردوان حتی . می بینم چه اگر دست برداشته بودند از سرمان زودتر کوتاه آمده بودیم . برای همین به دوستی گفتم آن ها یک روز می رسند به در خانه ات . به خواهرت ، برادرت . آن وقت می بینی چه نمی توانی بی تفاوت باشی . چه نمی شود بگویی همه چیز تمام شد . چه خوابت نمی برد با یاد دوستی که این شب ها خانه به دوش است . می شوی یکی از آن ها که خاطرات بیست و پنج خرداد شان را یاد آوری می کنند گاه و بیگاه ِ نا امیدی شان و منتظرند . منتظر یک انقلاب تا آزادی دیگر . می شوی یکی از آن ها که تاوان سنگینی دادی برای نامی که از صندوق ها بیرون نیامد حتی . بعد تلاش می کنی برای بدست آوردن چیزی بزرگتر که بیارزد به هزینه ای که دادی ، به رفیق شهیدی و یار دربندی و خواهر کتک خورده ای . به شب های بیخوابی و کابوس گریختن و هی گریختن . می شوی یکی از آن ها که یک تکه از لباس شان سبز است یواشکی و گوشهء پول ها شان می نویسند ؛ « زندانیان سیاسی را آزاد کنید ! » ...
زن روزهاي ابري @ [ 2:37 PM]
Saturday, March 13, 2010
آمدي بيرون با هم مي رويم همان طرف هاي آزادي . به احترام آن روزها ، بيست و پنج خرداد ِ انقلاب تا آزادي ، بيست و هشتم ِ توپخانه و تمام روزهاي بعدش ، كلاه از سر بر مي داريم . به احترام تو و اين هفت ماهي ( و حالا شد نه ماهی ) كه براي تو سخت تر از ما گذشت ، كلاه از سر بر مي دارم . تو باز برايم بگو چه جوري گرفتنت و من هي دلم بخواهد اشك بريزم و نشود . دلم برايت تنگ شده . بيا بيرون رفیق . پیش از آن که سال نو بیاید . آخر تو تاوان كدام گناه نكرده را پس مي دهي که دست بر نمی دارند از سرت ؟
زن روزهاي ابري @ [ 3:10 AM]
Thursday, March 11, 2010
که ناراحتیم از این جهت است بیشتر که بابا رفته آن تو و شانه هاش می لرزد از اشک و بیرون نمی آید و همیشه این ها کار سخت تر ها را داده اند بابا انجام بدهد . قبلش هم باباست که کفن را باز می کند . عمو هم می آید کمکش . اما وقت توی قبر رفتن که می شود بابا می رود تو و برادرهای دیگرش ایستاده اند دور تر و صورت شان خیس است از اشک . خواهره با گریه و یک کم ترس می پرسد بابا چرا رفته آن تو و من می گویم رفته اشهد بخواند و یا یک همچین چیزی .
این بیرون دخترهاش ایستاده اند به جیغ کشیدن ؛ « ای آسمون ! بابام ده روزه خوابه » و این بیشتر دلم را می سوزاند . فکر می کنم چه بد که دیگر نمی بینند بابا شان را و فکر می کنم بابای من می آید بیرون از آن تو و بابای آن ها می ماند همان جا تا آخر دنیا . دلم می سورزد برای شان . بیشتر دلم می خواهد بابا بیاید بیرون . این جوری که تا نصفه رفته توی قبر ترس دارد . همین جوری اشک می ریزد و تکان می دهد عمو را . بعد می بینم مامان هم آمده جلوتر انگاری بخواهد بابا را بیاورد بیرون . کلافه می پرسم پس چرا تمام نمی شود . تا بابا آن توست من و مامان و خواهره گریه می کنیم . می آید که بیرون خیال مان راحت می شود . همین جوری خاک و خلی ست و بغل کرده برادر زاده اش را و می فرستدش سمت ماشین که بی فایده ست و می سپردش به داییش و خودش می رود دورتر و با دست هاش می پوشاند چشم هاش را و شانه هاش تکان می خورند هی . این از همه دردش بیشتر است . مرد ها که می پوشانند صورتشان را و تکان تکان که می خورد شانه هاشان .
هوا هم عجیب خوب است و باد قشنگی می آید . حیف ... از آن روزهاست که جان می دهد برای زنده ماندن ...
زن روزهاي ابري @ [ 10:54 PM]
Thursday, March 04, 2010
« هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد ... »
کلی دلم گرفته و کلی بغض مانده بیخ گلوم ، با یک خروار غصه که سنگینی می کند روی قلبم . یک جور که تیر می کشد و می زند به دست چپم . می رسد به سر انگشت هاش ، لیوان چای می افتد و تکه هاش پخش می شود روی سرامیک های آشپزخانه و لجم می گیرد . از تکه هایی که باید جمع شوند و حالم که خوب نیست .از لیوان هایی که این همه زود می شکنند و حالم که خوب نمی شود .
کلی دلم گرفته . بغض هم دارم . عصبانی هستم . داد می زنم هی . دنیا که باب میلم نباشد . زود در می روم از کوره . نه همیشه ها . این روزها . همین جوری . گفتن نداشت . می دانم .
زن روزهاي ابري @ [ 12:42 AM]
|