[ خانه | تماس | RSS ]

 
Thursday, April 22, 2010
بعد با خودم فکر می کنم چقدر احتمالش هست یک پرنده ای را که یک بار دیده ای گذشته از شاخهء درختی به سر بامی مثلن ، دوباره ببینیش . یا حتی پروانه ها که احتمالش خیلی خیلی کمتر است بس که می میرند طفلکی ها زود .
من این کار را زیاد می کنم . یعنی اگر درک درستی داشتم از انتگرال و این همه دیفرانسیل ، حالم را از هر چه ریاضی ست به هم نمی زد می رفتم پی رشته ای که توش حساب و کتاب های این مدلی ِ احتمالی باشد . از زیر پل کریمخان که رد می شوم ِ همیشه از خودم می پرسم چقدر احتمال دارد وقتی زیر این پل دارم راه می روم خوش خوشان که برسم به خانهء هنرمندان و توی کافهء سبزیخوریش ، سرم را بکنم توی منو و دنبال یک چیزی قابل خوردنی بگردم ، زلزله بیاید ؟
یک وقت هایی صدای فکر هام را بلند می کنم . از زیر پل که رد می شویم به خواهره می گویم ؛ « چقدر احتمال داره وقتی این زیریم زلزله بیاد ؟ » و برایم مهم نیست تعجبش . من سعی می کنم تمام احتمالات ممکن را بررسی کنم . زیر تمام پل های تهران ِ مثلن قبل از خانهء هنرمندان و قبل از دونات . آن جا که ارتفاع شان کمتر می شود و باید از زیرشان گذشت . نه زیر پل سید خندان . یعنی یادم نمی آید زیر سید خندان به این فکر افتاده باشم . یک بار یادم باشد از عطای یک پنجره بپرسم .

چه دلم نوشتن بی دغدغه می خواهد این روزها . که بگویم خوبم و ملالی نیست ... حیف که هست . حیف که روزهامان پر ملال است . می فهمید که آقای ادریس آقای یحیی . یعنی سخت است دیگر . گفتم چشم اما با تمام دل خواستگیم باز سخت است . نمی رود دستم به نوشتنش .

راستی آن وقت ها ، کسی دربارهء « ما همه خوبیم » چیزی نوشت ؟ من چرا یادم رفت بگویم چه دوست داشتم فیلم را ؟ کسی مثل من دوستش داشت ؟ یعنی هنوز یادش می افتم . و همیشه فکر می کنم یادم باشد پیداش کنم و باز ببینمش .

دیگر این که گفته بودم چه بد بود « یوسف آباد ، خیابان سی و سوم » اما دلم می خواهد باز بگویم . سودارو یک چیزهایی نوشته درباره اش که تازه بلاگش را به کمک « براي خاطر کتاب ها » کشف کرده ام و فکر می کنم برای من که دیگر وقت برای روزنامه خواندم نمی شود و نمی دانم چه خبر از بازار کتاب و می روم که توی کتابفروشی ها ، به همان قفسه های قدیمی نویسنده های قدیمی وفادارم ، خیلی مفید است . حالا گوشهء طراحی هایم کتاب های در صف خرید دارم زیاد .
دربارهء « یوسف آباد ... » یک چیزی که خیلی ناراحتم کرد این بود که من تهران را عجیب دوست دارم . آن قدر که همیشه فکر می کنم ای کاش نویسنهء خوبی بودم و درباره اش می نوشتم . یعنی یک کتاب خوب اختصاصی دربارهء تهران . که خواندنش همه را به وجد بیاورد . وقتی اول کتاب آن جور پرطمطراقی از تهران می گوید و بعدش آن جور مزخرفی می نویسد داستانش را ، نا راحت کننده است . برای من تهران دوست ناراحت کننده است . این را برای شما نوشتم آقای رسول پور که فکر کردید کتاب به مذاق ما تهرانی ها خوش آمده « برای تهرانی‌ها چه کیفی بالاتر از این ... » هیچم این طور نبود . اگر پول تان اضافی کرده ، خودتان بخرید و بخوانید . چرا فکر کردید ما تهرانی ها یک مشت آدم احمق ِ جیب ها پر پول ِ کافه نشینیم که نشسته ایم تا با این ادبیات کوچه بازاری مجیز بشنویم ؟ « این نوشته برای یک تهرانی رمانی لذت‌بخش و خواندنی است؛ چون صادقانه، و با کمترین هزینه‌ی ممکن به وی کیف می‌دهد . » صادقانه یعنی کجاش ؟ چرا فکر کردید ما تهرانی ها کیف کردیم ؟ ... آدم خوب است نقدش منصفانه باشد . نه چون از نوشتهء ضد قومی یک نفر رنجیده ، یک شهر و مردمانش را احمق فرض کند .
می دانم این بحث « یوسف آباد ... » دیگر قدیمی شده اما هر چه می نویسم حرصم تمام نمی شود از این کتاب و این مدل ادبیات . یعنی من خیلی وقت است کتاب درست درمان نخوانده ام . همین ها دیگر .

بلاگ سایه را بخوانید که خیلی وقت است می خواهم یک چیزهایی درباب خودش و نوشتنش بنویسم که فرصت نمی شود . سایت تهرانر را ببینید ، عکس بازی را هم بخوانید ، روزنامهء شرق را هم و به ویژه کرگدن نامه اش را . این ها را از باب تبلیغات بی مزد و مواجب گفتم . روی پول هاتان هم بنویسید . جای دوری نمی رود . خرجی هم ندارد والاهه .


زن روزهاي ابري @ [12:12 PM]



Wednesday, April 21, 2010
از ساعت پنج بعد از ظهر یکی از شنبه های ابری پاییز ...

و تاریخ نباید بنویسد که کاف را گرفتند و آزادش کردند و بسنده کند به همین چند خط کوتاه . بهتر آن که ننویسد . گم می شوی میان توده ای از آدم هایی که ذره ذره ساختند و من چه بدم می آید از این گم شدگی آدم هایی که هیچ انقلابی و تغییری سهم شان را به تمامی نداد و ارج شان ننهاد .
باید بنویسد او ، بنویسد تو ، کاف کافه های غروب ، کاف شیر نسکافه های کم شکر ، کاف پیاده روی های صبح های زود ِ هنوز آفتاب نزده ، با چشم های مشکیش و موهایی که حالا کوتاه تر است از همیشه ، نشسته توی جمعی که همه چشم ها به دهانش ، ذره ذرهء آزادی کوتاه چند روزه اش را می بلعد . توی سکوتی که سنگینیش تن آدم را و قلبش را می فشارد ، دست می کشد آرام به سرش . مثل پیرمردها که سال ها زندگی و در به دری را گذرانده باشند از سر ، می گوید ؛ « داشتیم زندگیمونو می کردیم ! چی شد یهو ؟ » بی آن که منتظر جوابی باشد . با بهت و ناباوری ، خیره به جایی توی خلا . که خودش جواب مسلم است و اشک ها یواشکی حلقه می زند توی چشم هایی که حالا دیگر نه او را ، که گل های فرش را نگاه می کنند .

تاریخ باید بنویسد تمام این جزئیات غم انگیز زندگی آدم هایی را که هنوز در بندند . باید بنویسد هر روزشان را و هر لحظه شان . به نام کوچک صداشان کند ؛ کاف ، فرزند علیرضا و فاطمه ، فرزند زمستان شصت و یک تهران ، که هنوز جنگ را به یاد دارد ... با خصوصیات اخلاقی خوب و بدشان . این که تنها نامی باشند و از یاد بروند زود ، گم شوند میان اسم های بزرگ انصاف نیست . تاریخ باید یادش باشد که تو، قبل از تمام این روزهای بد ، روزهای امید و نا امیدی ، نشستی روی همین صندلی ، عاشق دختری شدی که موهاش را بافته بود و وقت لبخند ، چشم هاش برق می زد . تو داشتی چیز کیکت می خوردی و چای . و من این را یادم نمی رود . گیرم که یادم نباشد تو را کدام روزِ پاییز هشتاد و هشت از ما گرفت . بی آن که بدانم چند روز است که نیستی و نخواهی بود بعد از این . اما یادم نمی رود که چه دوست داشتی « هامون » را . چه خطت بد بود و نمی شد خواندش و چه بهتر که خودت می خواندی نوشته هات را با صدایی که عجیب گرم بود و قشنگ . من یادم نمی رود این ذره های کوچکی که تو را ساختند ، فارغ از تمام روزها و تاریخ ها .
تاریخ باید بنویسد تنهایی حالای مادرت را ، بیش از تمام این سال های بی پدری . بنویسد چه موهاش سفید تر شده این روزها و این همه انصاف نیست . این همه بی عدالتی ست که این روزها برای مادرت انگار هزار سال گذشته باشد ، اشک هاش را کسی ندیده باشد ، خنده اش را هم ...

و کاف عزیز تر از جان ! زندگی از تو شروع می شود . از روزی که برگردی ، چای و چیز کیک و دختری که موهاش را بافته بود و عاشقت ماند . از ساعت پنج بعد از ظهر یکی از شنبه های ابری پاییز ...


زن روزهاي ابري @ [11:37 AM]



Monday, April 19, 2010

تاریخ باید یادش باشد که تو، قبل از تمام این روزهای بد ، روزهای امید و نا امیدی ، نشستی روی همین صندلی ، عاشق دختری شدی که موهاش را بافته بود و وقت لبخند ، چشم هاش برق می زد . تو داشتی چیز کیکت می خوردی و چای . و من این را یادم نمی رود .


زن روزهاي ابري @ [12:14 AM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |