Monday, May 31, 2010
جدای از رویاهام ، هیچ وقت عاشق سینه چاکی نداشته ام . حتی یک عاشق غیر سینه چاک پیش و پا افتاده . نه شاعری و هنرمندی که بشوم منبع الهامش ! تو بگو یک کارمند ناچیز ادارهء پست ِ نه حتی با حقوق مکفی ، که وقت فین فین سرماخوردگیش ، یک کاسه سوپ جو بدهم دستش . به هر حال من سوپ جو هم بلد نیستم درست کنم .
باری ! زندگی می گذرد . آرام و کسالت بار ...
زن روزهاي ابري @ [ 5:28 PM]
Thursday, May 27, 2010
من با آغوش باز پذیرای بیست و پنج سالگی ام شده بودم . نمی گویم احساس پیر شدگی نمی کردم . اما تن نداده بودم به سرنوشت و این خودش دلگرمی بزرگی بود . این را همین جوری که درخت ها و کوه ها ، همین جور که خط های سفید کنار جاده و تیر ها بلند برق دور می شدند فهمیدم . وقتی دلم برایت تنگ تر از همیشه بود . وقتی کمتر از همیشه بودی ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:51 AM]
Sunday, May 23, 2010
« خیابان های سبز تهران ، توی بعد از ظهر های گرم تابستان ... »
سال پیش امروز ، ورزشگاه آزادی ، مایی که سبز بودیم و امیدوار بودیم و « سر اومد زمستون » را نمی خواندیم که فریاد می زدیم . جوری که تا به حال فریاد نزده بودیم . آن چهار سال تحقیر و بی حرمتی را فریاد می زدیم . امروز خسته ام . دلم شکسته . راستش را بگویم بیشتر از همیشهء این سالی که گذشت و چه سخت هم گذشت . بعد از اعدام ها تلخم . سبز هم نیستم حتی . تنها خسته ام و تلخم و دیگر میلم به نوشتن هم نیست . صبح در را که می بندم ، راه پله ها را که می روم پایین ، دل گرفته و غمگین ، می بینم دلم نمی آید . یادم می آید به شعر و به آواز و به لیلاهای مان و به رویاهامان که باید حواسمان باشد بهشان . معصوانه فکر می کنم ؛ « نچ ! من به آرزوهام خیانت نمی کنم ... » بر می گردم بالا . کلید را می چرخانم . بی آن که کفشم را در آورم ، همین جوری که مامان حواسش نیست ، قبل از آن که کفش های در نیامده ام را ببیند و داد بزند ، می روم توی اتاق . در کمد لباس ها را باز می کنم . شال سبزم را سرم می کنم . شال سبز ورزشگاه آزادی دوم خرداد هشتاد و هشت را . رژ قرمزم را می کشم به لب هام . یک جور تندی که از خط دور لب هام می زند بیرون . می دوم سمت در تا صدای مامان را نشنوم که داد می زند صد بار گفته با کفش تو نیاییم و ما چقدر بی ملاحظه ایم و این فرش ها سفیدند و چی و چی ... پله های را دو تا یکی می روم پایین ، می روم به استقبال دوم خرداد هشتاد و نه . خبری از فریاد های سبزمان نیست . از کامبوزیا پرتوی و ورزشگاهی که با هر جمله اش ، هیاهوش آسمان را می شکافت . با این همه ، هر چند که سخت و بسیار سخت می گذرد این روزها و نه سبز ، باید که حواسمان ، باید که یاد مان باشد به رویاهای مان و به مجید توکلی های در بند و سهراب های شهید مان . به خاطرهء خیابان های سبز تهران توی بعد از ظهر های گرم تابستان ...
زن روزهاي ابري @ [ 10:47 PM]
Wednesday, May 19, 2010
يادتان باشد که به شعر، به آواز، به ليلاهايتان، به روياهايتان پشت نکنيد...
فرزاد کمانگر ، نامه به دانش آموزانش
زن روزهاي ابري @ [ 11:53 PM]
Thursday, May 13, 2010
« و برادر بزرگم را كشتند ... »
يك دردهايي را نمي شود نوشت . تنها بايد گريست . لال گريست ، از خجالت ناتواني دست هاي مان و از درد و از درد... لال مي شوم از درد . يك صفحه ، هزار هزار صفحه لال مي شوم ، اشك مي شوم ، بي صدا ، يواشكي ، سياهپوش ، عزاردار .
...
زن روزهاي ابري @ [ 11:08 PM]
Saturday, May 01, 2010
دیگر هیچ ترفند و شعبده بلد نبودم که نگهت دارم . و تو تمام شدی . خیلی وقت بود که تمام شده بودی . من مثل شعبده بازی که خرگوشش از کلاه بیرون نیامده ، اندوهگین رفتنت را تماشا می کردم که خیلی غم انگیز بود . هیچ کس برایم دست نزد و پرده ها فرو افتاد .
زن روزهاي ابري @ [ 12:35 AM]
|