Wednesday, June 30, 2010
رفتنی می بینمشان . چند تا دختر جوانند . مثل دیوارها گند زده اند به لباس های شان . می روم سمت شان تا یک چیزی بگویم می بینم دختره دارد با تلفنش حرف می زند و گلوب گلوب اشک می ریزد . با آن یکی دستش اما همچنان مشغول است . می ریند به دیوار . وضعیتش رقت انگیز تر از این هاست که بخواهم چیزی بگویم . رد می شوم . برگشتنی اما نشسته اند به چای خوردن . همین جوری که کیسهء لیموها را از این دستم می دهم به آن یکی دستم می پرسم ؛ طراح اینا کیه ! ... دختره جواب می دهد شهرداری . یعنی گرافیست های شهرداری . منتظر است تشکر بشنود . یک جوری نگاهش می کنم و بعد نگاهم را می اندازم به دیواره که دختره می پرسد ؛ چطور مگه ؟ ... می گویم این مزخرفات چیه ، ریدین به شهرمون ! ... بعد راهم را می کشم و می روم . بعله که من اخلاق ندارم . اما کسی نمی تواند ادعا کند که این سرباز های هخامنشی و آثار باستانی همدان و اصفهان ِ روی دیوارهای تهران اسمش هنر است . اسمش ان است و وظیفهء ما به عنوان یک شهروند این است که هر وقت دیدیم شان بهشان بگوییم بروند برینند به دیوار خانهء نکبت زدهء خودشان . نه دیوارهای شهر ما .
زن روزهاي ابري @ [ 10:13 PM]
آزی می گوید درست می شود . کم کم درست می شود . می گوید مثل چاقویی که کند شود . یاد آوری این روزهای حال بدیت کند می شود . دیگر نمی بُرد . من اما شک دارم . این روزها به همه چیز شک دارم . فکر می کنم خراش که می دهد . نمی دهد ؟ ... فکرم را بلند نمی گویم اما . می گذارم برای خودم و دلم . آزی می گوید یادت می رود . تو خشمگینی حالا . یک روز این ها تمام می شود و می شود یک قسمت کوچک از خاطراتت . فکر می کنم کدام قسمتش ؟ آن جاش که خنده به لب می آورد . یا آن جاش که چین می اندازد به پیشانی ؟ بعد چشم هام را می بندم . فکر می کنم ؛ تمام شو ! تمام شو ! تمام شو ! انگار هر چه بیشتر تکرارش کنم زودتر تمام می شوی و تمام می شوند این روزها ... چشم هام را باز می کنم و درمانده می گویم ؛ آخ ! خسته شدم من ! خسته شدم . یک جور مستاصل خاک بر سری که از آن خاک بر سر تر نمی شود ... دراز کشیده ام روز تخت و سرم را آویزان کرده ام . یک جوری که برعکس می بینم دنیا را . آزی می گوید درست می شود . همین جوری که لبخند به لب دارد . همین جوری که لبخندش برعکس است .
زن روزهاي ابري @ [ 12:30 PM]
Tuesday, June 29, 2010
پایه باشید اگر بازی امشب را خیابانی گزارش کرد مثل آن روز برویم سمت جام جم . شوخی هم نداریم . این دفعه می رویم تو .
زن روزهاي ابري @ [ 9:06 PM]
اگر امشب اسپانیا برد که برد وگرنه شاشیدم به این جام جهانی .
زن روزهاي ابري @ [ 7:20 PM]
Monday, June 28, 2010
یعنی ما چه فکری کردیم پیش خودمان وقتی ریختیم توی خیابان که احمدی نژاد را عوض کنیم ؟ ما خیلی بلد بودیم بعد این همه سال « خیابانی » را می انداختیم بیرون .
زن روزهاي ابري @ [ 10:26 PM]
Sunday, June 27, 2010
یکی نیست کنترل را از دستش بگیرد بگوید مرتیکه تو داری از قبل این همه آدمی که آمده اند فوتبال ببینند پول در می آوری ، گه می خوری خاموش می کنی تلوزیون را . صاحب کافهه با افتخار کنترل را گرفته دستش ؛ گفتم که ساکت باشید . .. یک پسره فلک زده هم دارد التماس می کند که روشن کند . می گوید کارگردان این تئاتره کالیگولا گفته . من و آیدا می گوییم ؛ غنی زاده ؟ گه خورده ! ... پولاد از دور علامت می دهد 1 ـ 4 ... همه یواشکی خوشحالی می کنند . من زبان درازی می کنم برایش . باید شاشید به این مملکت که صاحب کافه هاش هم دیکتاتوری می کنند . دختره می گوید خوب از اول هم گفته بود ساکت باشیم ، آن پایین دارند تئاتر می بینند . می گویم بیخود کرده بود گفته بود . فوتبال را که نمی شود بی سرو صدا دید . از اولش راه نمی انداختند این بساط را . نشسته بودیم توی خانه داشتیم فوتبال مان را می دیدم و ماست مان را می خوردیم . این همه راه نیامده ایم که بازی را نبینیم که . هر چند با این بازی مزخرف انگلیس ، اعصاب خوردی ندیدنش کمتر است . پسره می گوید ، لطفا ساکت باشید تا روشن کنند تلوزیون را . عصبانیم . مثل تمام این روزهام . می گویم ؛ التماس کردن نداره . باید روشنش کنه ! خواهره حواسش هست که خوب نیستم . آرامم می کند . همه ساکت می شوند . دیگر اتفاق تازه ای هم نمی افتد که کسی بخواهد دادی بزند . ما این جور آدم هایی هستیم که توی کافه های مان تلوزیون روشن می کنیم و فوتبال نشان می دهیم . بعد که مشتری ها آمدند ، فوتبال نشان نمی دهیم . بس که ازگلیم و این ها هیچ ربطی به حال بدی من ندارد . ربط به « این جور آدم » هایی بودن ماها دارد .
زن روزهاي ابري @ [ 11:18 PM]
Saturday, June 26, 2010
توی منو تاکید کرده اند بدون الکل . مرتیکه بدون الکل و با الکلش کجا بود . نمی نوشتی من می گفتم لطفا یک لیوان با الکلش را بدهید ؟ یا چی ؟ توی این مملکت یک چیزهای کوچک ِ احمقانه ء حرص در آری پیدا می شود که وقت حال خوبی می خنداند و وقت حال بدی می رود روی روانت . من از آن وقت های گه ِ بی پدر مادرم است که می روند روی روانم . آدم ها و خنده هاشان و حرف های شان . از آن وقت هایی که هر چیزی خراب می کند حالم را . مخصوصا « آبجوهای بدون الکل » توی منو ها . مرگ ! بنویسید ماء الشعیر . حالا آبجو نباشد نمی شود ؟ چرا می شود . اما ما این جور آدم هایی هستیم که می نویسیم توی منوهای مان آبجوی بدون الکل که بشاشیم به روان آدم ها .
زن روزهاي ابري @ [ 11:46 AM]
Thursday, June 24, 2010
افتاده ام به پفیوزی . همین .
زن روزهاي ابري @ [ 6:11 PM]
Sunday, June 20, 2010
یکی از آن روزهای عجیبش بود . موسوی گفته بود همه سیاه بپوشیم . به یاد شهیدان بیست و پنج خرداد ِ آزادی . بیست دقیقه ای طول کشید تا از پله های مترو رفتیم بالا . میان جمعیت آرام و ساکتی که با دست های برافراشته پله ها را می رفتند بالا . از دور تر دست های دستبند به دست مردم را می بینیم . پس هنوز هستیم ، حتی بعد از گلوله های میدان آزادی . رسیدیم که به میدان ، از دیدن این جمعیت سیاه پوش آرام ، دهانم باز می ماند از تعجب . انگار آدم ها نفس ها را هم حبس کرده اند در سینه . صدا از کسی در نمی آید . توی هیچ روز دیگری مردم را این همه عصبانی و آرام ندیدم . بیست و پنج خرداد جمعیت بیش از این بود اما تراکم این همه آدم توی میدانی به این وسعت و این همه آرام و بی صدا ، عجیب بود . بیست و پنج خرداد همه خوشحال بودند . اما امروز آدم ها عصبانیند . بعد تر آدم های بهشت زهرا را این همه عصبانی دیدم که یکی انگشت اشاره اش را تکان می داد توی هوا و داد می زد سر گاردی ها که ؛ « ما عزاداریم ! » یک جوری که گاردی ها صداشان هم در نمی آمد . یک بار می نویسم درباره اش ... جو آن قدر سنگین هست که تنم می لرزد . هنوز باور نمی کنیم جواب سکوت ِ بیست و پنج ِ خرداد ِ ما ، گلوله باشد . هنوز نرسیدیم به گاز اشک آور و باتوم پشت باتوم و دویدن از پی دویدن . حتی صدای ملاقهء آب زرشک فروش ها را می شنویم میان این همه آدم بس که صدا از کسی در نمی آید . بعد همهمه می شود . از دور تا هی بلند تر می شود و می رسد به ما ؛ « الله اکبر » ... موسوی آمده ؛ « موسوی ! موسوی ! رای منو پس بگیر » ... فکر می کردیم فرداش پسمان می دهند که ندادند و هی شهید روی شهید تلنبار شد ، آن قدر که دیگر سیاه هم نپوشیدیم . هی رفتیم و دویدیم . موسوی چند دقیقه ای صحبت می کند . کوتاه بی آن که بشنویم . تنها صدای برخورد ملاقه با ظرف آب زرشک هست و بعد « الله اکبر » از جمعیتی که صدای موسوی را شنیده آن جلوتر . بعد راه باز کردند . ردیف جلوتر دست هاشان را دادند به هم تا یک راه باریک باز شد برای ماشین موسوی . موسوی رفت . جمعیت هم رفت سمت ولیعصر و دیگر خیابان ها . توی راه از چهار راه ولیعصر شمع روشن کرده بودند تا میدان . رسیدیم که به میدان باران بارید . از آن باران های تند بهاری . همه می دویم سمت ماشین های خالی . سمت خانه های مان . عزادار و امیدوار . فکر می کردیم فرداش پش مان می دهند ... چه خوب بود هوا آن روزها .... همیشه دلم می خواسته دربارهء روز توپخانه بنویسم . یک جوری که بفهمی حال و روز آن روز ما را . یک جوری که بفهمی یک وقت هایی سکوت چه ترسی دارد . باید بودی و می دیدی ...
زن روزهاي ابري @ [ 11:47 PM]
جمعه 29 / خرداد / هشتاد و نه
« چه وحشتناك خواهد بود آن آواز كه از حلقوم اين صبر هزاران ساله برخيزد ... » *
معلوم است كه انتظاري نداشتيم . مي دانستيم قرار نيست از ما حمايت شود . مي دانستيم توي آن مشت هاي هميشه از خشم گره كردهء « مرگ بر امريكا » هيچ كس نگران آن همه شهيد ، آن همه باتوم ، آن سرهاي فروافتاده از تحقير ، زير نگاه هاي سنگين بسيجي هاي چوب به دست ِ كلت به جيب نيست . هيچ كس نگران « ميزان راي ملت است ! » ، نگران آتش خشمي كه مي سوزاند زباله ها را ، مي شكند شيشه ها را ، هيچ كس نگران اين سكوت سنگين ترسناك ِ « سكوت ، فرياد من است » نيست . توي غريو « اي رهبر آزاده ... » كسي دلش براي كوي دانشگاه نمي سوزد ، كسي دل نگران زندانيان در بند نيست . مثل تمام سال هايي كه گذشت ، به الله اكبر و قدقامت الصلاه و هي خم و راست بيخود شدن ، بي فكر ، بي عذاب وجدان . مثل تمام خطبه هايي كه ما توش نبوديم و اگر بوديم دشمن بوديم و فريب خورده بوديم و مزدور بوديم . اصلا حيف آن دانشگاه . حيف ما . انتظاري نداشتيم ، با اين همه ، تمام بعد از ظهر جمعه و به دنبالش غروب ، توي بهت و نگراني گذشت . « پس شمشير را از رو بسته اند ! » انگار صداي مان به هيچ جا نرسيده بود . « پس اين قصه كه ما شروع كرده ايم ، سر دراز دارد ! » انگار تمام هفتهء پيش ، با بيم و اميد ، تنها راه رفتيم و خود را و آرزوهامان را فرسوديم . انگار خون داديم و هيچ نگرفتيم . ما كوتاه نمي آييم ! نه حالا كه خون داديم ! آقايان متقلب دروغگو ! چه خوش تان بيايد يا نه ، دلتان بخواهد يا نه ، نه موسوي كه سبز ، ريشه دوانده در اين سرزمين ، امروز هم نشود ، يك روز بارور خواهد شد . روزگار هميشه به كام دلتان نمي چرخد . اين خط ، اين نشان ...
* قسمتي از شعر « شفيعي كدكني »
زن روزهاي ابري @ [ 1:51 AM]
Tuesday, June 15, 2010
با تمام این ها ، من شک ندارم یک روز ما ، همهء ما ، حتی آن ها که زندان رفته اند ، پرونده دارند و نمی توانند دیگر بیایند توی خیابان ها ، حتی آن ها که می ترسند ، حتی آن ها که بدبینند به تمام این روزها که گذشت و روزهای در راه ، به سبز ... می آیند توی خیابان ها . بهت زده . مبهوت این همه ، که زیادیم . مثل بیست و پنج خرداد . بسیار بزرگتر از بیست و پنج خرداد . آن روز هیچ کس جرات نمی کند راه انقلاب را و آزادی را ببندد به روی آدم ها . آن روز هیچ گلوله ای از تفنگ هیچ کس شلیک نمی شود .. .
زن روزهاي ابري @ [ 11:33 PM]
یک شنبه 24 / خرداد / هشتاد و هشت
« ما اين همه سال هيچ نگفتيم »
تمام ميدان ونك در محاصرهء نيروهاي گارد است . موتورسوارهايي كه لباس خاكي به تن دارند . « اين ها سپاهي اند ؟ » پياده هايي كه لباس خاكي به تن دارند . وانت سوارهايي كه لباس خاكي به تن دارند . و جمعيت خاموشي كه راه مي رود . كه نمي تواند بايستد . كه پنهان مي كند دست ِ دستبند به دستش را توي جيب . كه راه مي رود و زير چشمي نگاه مي كند اين نمايش اقتدار را . كه مي پيچد توي كوچه ها ، كه از خيابان بالايي بر مي گردد پايين . هي مي رود و مي آيد و منتظر يك جرقه است ، يك فرياد . « كي تخم دارد توي چشم اين ها داد بزند ؟ » اين ها كه سر ها برافراشته اند بعد از تبريك رهبري . بعد از سخنراني رئيس جمهور بيست و چهار مليوني . بوق زدن كه خرج ندارد . دارد ؟ ما كجا بوديم اين همه سال ؟ چه تنها گذاشتيم دانشجو هاي پلي تكنيك را ، زندانيان سياسي را ! چه بد بوديم وقتي افشاري را نشان دادند توي تلوزيون ، آن همه درهم و خسته ! چه بي رحم بوديم وقت اعدام ها ! چرا هيچ نگفتيم ؟ « بوق بزنيد ! بوق بزنيد ! » ... و شروع مي شود ... خدا بيامرزد پدر كسي كه قانون « ورود نيروي نظامي و انتظامي به دانشگاه ها ممنوع است ! » را اختراع كرد . دانشجوهاي دانشگاه خواجه نصير شروع مي كنند . از پشت ميله ها ... آن وقت تمام خيابان پر مي شود از شعار و از بوق و گلوله هاي رنگي پينت بال ... ما مي خنديم ؛ « _ درد داره آقا ؟ _ آره ، مي سوزه ! نه خيلي . مهم نيست ! » به اين گلوله هاي پينت بال كه مهم نيست ، به ضربه هاي باتوم كه مهم نيست ، به سرهاي برافراشتهء تحقير آميز ِ همين است كه هست ِ گور پدر راي ملت كه مهم نيست ، به اين نگاه هاي وقيح ِ چشم تان كور ، دندتان نرم ، مي خنديم . بعد از دو روز سرانجام مي خنديم . آقايايان محترم متقلب ! ما ، با تمام غم و عصبانيت مان مي خنديم
زن روزهاي ابري @ [ 1:40 AM]
Monday, June 14, 2010
یکشنبه 24 / خرداد / هشتاد و هشت
« هري خرگوش به سايهء زر د ايستاده اش بر در سفيد مشرف به سالـن خيره مي ماند و احساس مي كند به دام افتاده است ؛ رد خور هم ندارد » *...
حالا فهميده ام كودتا يعني موتورسوارهاي باتوم بدست ِ غول پيكري كه هي پياده روهاي ونك را بالا و پايين مي روند و مردم با شنيدن صداي شان مي چسبند به ديوارها و با چشم هاي هراسان ، تنها شاهد قدرت نمايي شان هستند . يعني لباس شخصي هايي كه جيب شان باد كرده از اسلحه و دست شان گاه و بيگاه مي رود سمتش تا رعب و وحشت ايجاد كنند . يعني « مگه سينماست ، بريد گمشيد » ، به همين بي شرفي . يعني « دلتون باتوم مي خواد » ، به همين وقاحت . يعني تحقير ، توهين ، دريدگي . كودتا يعني شايعه هاي ضد و نقيض ِ نگران كنندهء چند نفر را دستگير كردند و چند نفر را خانه نشين كردند ، يعني شايعه هاي شيرين خوشحال كنندهء اعتراض آقايان ، عصبانيت عمامه به سرها . « پس رگ غيرت اين هام به جوش آمد آخر ؟ » . يعني « پس مي شود اميدوار بود ! مي شود ؟ نمي شود ؟ » ، « شايد بشود كاري كرد . بشود ؟ نشود ؟ ! » كودتا يعني بايد مزه مزه كرد . گه را ، گه را ، گه را ... كودتا يعني بيست و چهار مليون راي ، بيست و چهار مليون ...
* « فرار كن خرگوش » اثر جان آپدايك
زن روزهاي ابري @ [ 11:12 PM]
Sunday, June 13, 2010
شنبه 23 / خرداد / هشتاد و هشت ـ ساعت دو نیمه شب
« گفته بوديم اگر تقلب بشه ، ايران قيامت مي شه »
ساعت يك و نيم شب كه بدجوري خوابم گرفته چون قبلش به اندازهء تمام زندگيم راه رفته ام و دويده ام و از ترسم ، هي قلبم تند زده ، از خواب مي پرم با صداي « مرگ بر ديكتاتور » مردمي كه رفته اند روي پشت بام و سرشان را تا كمر آورده اند بيرون از پنجره ها . يكي داد مي زند مردم را كشته اند توي ميرداماد . شايعه ست . تا وقتي من بودم خبري از گارد هم نبود . مردم به صورت مدني ، هي تابلو ها را مي كندند و هي شيشه ها را مي شكستند و هي حرص شان گرفته بود از اين همه وقاحت . يكي داد مي زد فردا جشن شان را عزا مي كنيم و همه خوشحال دست مي زدند و ته دلشان مي دانستند جشن كسي را عزا نخواهند كرد و مي دانستند همه چيز تمام شده و نمي خواستند باور كنند . نمي دانم چه مي شود كرد وقتي ليدري در كار نيست . اما خوب مي دانم اين حكومت اگر بخواهد پايان دهد به اين آشوب هاي خياباني و اعتراض ها ، قلع و قمع مي كند همه را . اين حكومت نشان داده در برخورد با مخالفانش بدجوري بي رحم است .
پ . ن ؛ به دور از تمام شايعه هايي كه دهان به دهان مي گردد ، چون راه هاي ارتباطي را محدود مي كنند ، اگر اتفاقي افتاد جلوي چشم تان ، بنويسيد . بايد تمام اين لحظه ها را نوشت
زن روزهاي ابري @ [ 10:54 AM]
روز شمار یک جنبش از نگاه یک شهروند معمولی ؛
شنبه 23 / خرداد / هشتاد و هشت
« مي جنگم ، مي ميرم ، راي مو پس مي گيرم »
ما در يك اغتشاش خياباني شركت مي كنيم كه خيلي هيجان انگيز است چون ما تا به حال اغتشاش نديده ايم . ما مي رويم ميدان ونك و از حضور اين همه آدم خوشحال مي شويم . بعد مي رويم وسط خيابان و خيلي مدني شعار مي دهيم كه ما راي مان را مي خواهيم . نه هيچ چيز ديگري . ما فكر مي كنيم همه چيز مثل سه روز پيش همان قدر انساني و مهربانانه است . بعد گارد ويژه مي آيد . ما شعار مي دهيم « نيروي انتظامي ، حمايت ، حمايت » تا آن آدم هاي باتوم به دست ترسناك را نمك گير كرده باشيم . آن ها جلوي ما صف مي بندند كه همين ترسناك تر شان مي كند . ما مي گوييم « نيروي انتظامي ، ما هم ايراني هستيم » تا حس دلسوزي شان را تحريك كنيم . اما انگار هيچ از اين شعارمان خوش شان نمي آيد . شايد چون فكر مي كنند ما ايراني نيستيم . براي همين با باتوم مي افتند به جان مان كه خيلي درد دارد . بعد كه اين مردم باتوم خوردهء هي از ترس دويده ، عصباني مي شوند و مي خواهند ميله هاي وسط وليعصر _ سر ميرداماد را بكنند ما سعي مي كنيم آن ها را منصرف كنيم . اما آن ها حق دارند . مي گويند اگر پليس آمد اين ور خيابان ما مي توانيم همه بدويم آن ور خيابان و اين همه باتوم ِ مفت نخوريم . تصمیم هوشمندانه ای ست . براي همين ما قانع مي شويم و فكر مي كنيم همين است ديگر . اين مردم خشمگين ِ اين همه سال سكوت كرده را كه نمي شود به مدنيت فراخواند . هان ؟ بعدترش كه يك اتوبوس را هم توي محسني آتش مي زنند و شيشه هاي بانك ها را مي آورند پايين ما مي فهميم آن ها خيلي خشمگين ترند از اين حرف ها كه فكر مي كنيم . ما كه خيلي خسته شديم و از ونك تا محسني را پياده آمديم ، تا 10 شب مي مانيم توي خيابان و بعد كه مطمئن مي شويم اين جماعت قصد ندارند بر گردند خانه ، بر مي گرديم خانه . حتي اگر هيچ چيزي عوض هم نشود ، ما بهمين راحتي و بدون اعتراض و گوسفند وار ، زير بار دولت انتصابي آن ها نرفتيم
زن روزهاي ابري @ [ 9:34 AM]
Thursday, June 10, 2010
آن پایین آش خورده ایم . بهش می گویند عوضی . عیوضی یا یک همچین چیزی ست انگار . نیک نمی دانم چی . نیک سرشت ؟ نیک سیرت ؟ گرممان نشده بود . از نشستن هم سیر نشده بودیم . آش مان تمام شده بود اما . قاشق مان را می زدیم به ته کاسه های حالا خالی و بحث می کردیم . بلند بلند . آن یک ذره جا را که همیشه از فرط جمعیت خودش شلوغ هست به اندازهء کافی و پر سر و صدا هست ، گذاشته بودیم روی سر مان . چند تا دختر آمدند بالای سر مان که یعنی بلند شویم . این آش فروشی میدان انقلاب را گندش بزنند که همیشه همین جوری شلوغ است . نمی شود با خیال راحت نشست به بحث کردن و نان را ریز ریز کردن روی میز . می آییم بالا که هواش بهتر است . بهمن ها روشن می شود یکی یکی . همه داد می زنیم . از حملهء امریکا به عراق دفاع می کنم . به استالین فحش می دهم . آن ها گلوی خودشان را پاره می کنند برای لنین ! من از عکسی که تازگی دیده ام از مراسم ختم مائو می گویم ؛ « لحظهء مرگ دیکتاتورا بهترین لحظهء زندگی منه ! » این را با ادای استاد می گویم . همین جوری صدام را کلفت کرده ام . ها ها ها ! از آن استادهای ضد چپ دانشگاه است که کلاس هاش از زور جمعیت می خواهد بترکد . امیر ادای سیلی زدن در می آورد . استاد شما غلط کرده . جلوی امیر کسی حق ندارد به مائو فحش بدهد . ما می دهیم اما . همین است که هست . زده ایم به سیم آخر . می گویم ؛ « شماها عرضه اش را دارید بروید جنبش سرخ خودتان را راه بیندازید . بیخود نیایید زیر پرچم ما سبزها ! » که سهراب می گوید ؛ « جنبش سبز ما ؟ جنبش سبز مال ماست آقا ! مال من . مال امیر . » و امیر را نشان می دهد ؛ « مال مردم ! » روش را می کند به پشت تر ِ سمت راستش که مردم را نشان بدهد . می گوید ؛ « مال این آقای اطلاعاتی ! » روش را می کند به ما . « خداحافظ ! » چند ثانیه نمی گذرد که همه سوار ماشین می شویم . فرار می کنیم و آقای اطلاعاتی را که آن جور گوش ایستاده بود تنها می گذاریم . فکر می کنیم یعنی این ها انقدر جدی فعال شده اند یا اتفاقی یکی شان از کنار جمع ما گذشته و ایستاده به گوش دادن ؟ فردا شبش ، آخر های مهمانی سهراب می گوید معذرت می خواهد از این مدل بحث کردن ! می پرسم « فکر می کنی اگر جور دیگری بحث می کردی می آمدم زیر پرچم تان ! نه داداش ! چپ ها امتحان خودشان را پس داده اند توی دنیا ! من یکی دیگر زیر بارش نمی روم ! » ... و می خندیم . بقیه اش می گذرد به خاطرات بیست و پنجم خرداد هشتاد و هشت و باقی روزها . بعد تر یاد حرف استاد می افتم که می گفت باید از فردای آزادی ترسید . از آن روز که سهم خواهی ها شروع می شود . راست می گوید . بهتر بود همان شب مهمانی سنگ ها مان را وا می کندیم ! این را چند روز بعدش می گویم . دیگر رمقی برای بحث نمانده اما. تازه کرد ها را اعدام کرده اند . ما عزاداریم و سبز نیستیم و چپ نیستیم و کرد نیستیم . هیچ سنگی هم نداریم برای وا کندن . فقط انسان های بدبختی هستیم که ذره ذره می کشند مان . توی خیابان های لبریز از خاطره ، زندان های پر از رفیق ... داریم به گا می رویم .
زن روزهاي ابري @ [ 2:28 PM]
Wednesday, June 09, 2010
یک سال و سه روز پیش ؛
براي دوستي كه حالا دور است ...
نوشته بودي مرسي كه اعتنا كردي . من هميشه به نوشته هاي يك دوست پنج ساله اعتنا مي كنم. من هميشه به يك دوست پنج ساله اعتنا مي كنم . آن قدر كه نخواهم به همين راحتي ها ، تنها به دليل عقيده اش برنجانمش . آن قدر كه به دليل مخالفت با عقيده اش ، به هر حرفي متوسل نشوم . اين چند خط را نوشتم چون دلم نيامد نامهء مرسي كه اعتنا كردي ات ، پايان باشد .
بسيار رنجيده ام . دلزده ، خسته و غمگينم . آسمان ابري ست . دايره ها مي خورند به هم ، دلنگ دلنگ صدا مي كنند . من خاطراتم را نشخوار نمي كنم . اشك هم نمي ريزم . يك تهي بزرگ جاي تمام دوست داشتن هام را گرفته . جاي تمام تعلق خاطر ها ، دلبستگي ها ، كافه ها . فكر مي كنم « در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته و در انزوا مي خورد و مي تراشد ، مي خورد و مي تراشد ، مي خورد و مي تراشد . » فكر مي كنم ديگر كي بشود فراموش كنم ، ببخشم ، بگذرم ؟ راستش را بگويم ؟ پير شده ام ديگر ، تن مي دهم به هر چه بد ، به هر چه نبايد . دلم پر مي شود از دلگيري و كينه و لام تا كام هيچ نمي گويم . راستش را بگويم ؟ من از كنار هيچ كلمه اي ساده رد نمي شوم ، ذهنم بي رحمانه مي نويسد . آن قدر كه درد مي كند سرم ، آن قدر كه قلبم تند مي زند « با خودت چه كردي كه اين همه تند مي زند قلبت . فشارت اين همه بالاست ؟ » ... من لبخند مي زنم . يكي درونم اما عصباني ست . عصباني اين شب هاي بيخوابي خيابان گردي ... مي نشينم روي صندلي و تاب مي خورم . جلو ، عقب ، جلو ، عقب ... راستش را بگويم ؟ من هيچ وقت نمي بخشم ، فراموش هم نمي كنم . تنها از كنارشان ، از كنارتان ، از كنارت مي گذرم و فكر مي كنم تمام اين سبز ها و سفيد ها ارزشش را نداشت ...
من خوب نيستم . بعيد مي دانم ديگر خوب شوم . فكر مي كردم آدم ها توي خندهء هم شريكند و تو غم و عصبانيت هم شريكند . فكر مي كردم دوست ها براي همين وقت هاي ناراحتي اند كه اشتباه بود انگار . فكر مي كردم براي همهء لبخند هايي كه به لبت آوردم ، حق دارم بخواهم تحمل كني ناراحتيم را . هر وقت خنده برگشت به زندگيم و روزها و شب هام ، برويم خانهء هنرمندان يك عالمه ليوان ، چاي بنوشيم . دنيات به كام ، زندگيت پر از دوست ها و دوستي هاي شاد و خوشحال ...
زن روزهاي ابري @ [ 9:12 PM]
Sunday, June 06, 2010
ما جنگ را باختیم الکساندرا ! آدم خوب است شکست را مردانه بپذیرد . دست بدهد با رقیب ؛ « تبریک می گویم خانوم ! نوش جان تان ! » ... آرام بخزد زیر لحافش . بی آن که لباس هاش را در آورده باشد . اشک بریزد بی صدا . کسی نبیند قرمزی چشم هاش را و رد سیاه روی گونه هاش را . کسی نفهمد کجاش درد گرفته که این همه آرام نمی شود دیگر ... من اما بلد نیستم . داد می زنم . می کویم پاهام را روی زمین . بلند بلند اشک می ریزم . به هم می ریزم دنیا را . من به کسی تبریک نمی گویم . من بلد نیستم برای عشق های از دست رفته ام مادری کنم . محبت بی دریغ کار من نیست . ما جنگ را باختیم الکساندرا ! وقت عقب نشینی ست ....
زن روزهاي ابري @ [ 9:40 PM]
ما جنگ را باختیم الکساندرا ! ...
زن روزهاي ابري @ [ 11:33 AM]
Friday, June 04, 2010
شما هم صدای « مرگ بر موسوی » ها را می شنوید بک گرند صدای سید حسن ؟
زن روزهاي ابري @ [ 12:34 PM]
Thursday, June 03, 2010
سرش را تکیه داده به دستش ، نشسته روی صندلی کنار پنجره ، حواسش هست نگاهش با نگاه کسی گره نخورد که مجبور باشد لبخند بزند . که حوصله ندارد لبخند بزند ... سر به زیر و سر به راه . دو روز بعدش می نشیند کنار آتش شومینه ، تنها ، بی آنکه آغوشی برای گریستن ...
زن روزهاي ابري @ [ 8:07 PM]
|