[ خانه | تماس | RSS ]

 
Sunday, July 18, 2010
جیغ کشیدم . تمام شب جیغ کشیدم . من خوب می دانم که جیغ را می زنند و نمی کشند ، اما من می کشیدم . یعنی آن جور زجر آوری که صدا در گلویم خفه شده بود و در نمی آمد و من می خواستم در بیاید از نوک انگشت های پاهام ، اسمش کشیدن بود ... خواب دیدم من را پیاده کردی از ماشینت . بعد که برگشتم سمت خیابان دیدمت که یکی دیگر را سوار کردی و من جیغ می کشیدم . هر چه فکر می کنم قیافه اش یادم نمی آید ولی . باید می دیدمش . باید حواسم می بود قیافه اش را ببینم که نبود . فقط جیغ می کشیدم .
بیدار که می شوم گلوم درد می کند از این همه جیغ بی صدا . اگر تو تعبیر فرویدیش هیچ کس خودش نیست ، پس تو کی بودی ؟ ... لعنت به هر چه خواب بد که توش نمی شود یک دل سیر فریاد زد ...


زن روزهاي ابري @ [4:43 PM]



Saturday, July 17, 2010
خواب می بینم دارم خانه را نشان سهراب می دهم . من سهراب را یک بار بیشتر ندیده ام . دارم خانه را نشانش می دهم که بزرگ است ، خیلی بزرگ تر و قشنگ است ، خیلی قشنگ تر از خانه ای که توش زندگی می کنیم . می رسیم به اتاق خودمان . همین جوری که نشانش می دهم می بینم که اتاق ما سقف ندارد و با این همه هیچ کم ندارد . من توی خواب به آگاهی می رسم که این فقط خواب است و با خودم می گویم من باز هم خواب این خانه را دیده بودم . آن قدر بیدار نیستم که تمام شود . با این همه می دانم این خانهء خواب های من است که بار ها دیدمش که سقف ندارد این اتاقش و درست همین اتاقش .
سیاوش تعبیر فرویدیش را می گوید که سهراب سهراب نیست و یکی دیگر است . هر چند نمی داند کی و من هم نمی دانم . و چیزی از زنانگی می گوید و یک رابطهء جنسی که حالا می خواهی بر ملاش کنی و من فکر می کنم مزخرف است . من هیچ چیز را قرار نیست بر ملا کنم . من تمام زندگیم را ، نه آن جور که نوشته ام و خواندیده اید و گفته ام و شنیده اید . من لحظه لحظهء زندگیم را نگه خواهم داشت توی سینه ام مثل یک راز . شاید یک روز برای فرزند دخترم بگویم تا برای فرزند دخترش بگوید . من اسم دخترم را می گذارم آناهید . تا شبی که راز هام را براش برملا کردم بگویم ؛ « زندگی آن روی خوشش را نشان ما نداد آنا جان ! » انگار مادرم را صدا کرده باشم ؛ « آنا جان ! » انگار حرف هایی را که برای مادرم نگفتم برایش بگویم . بعد اشک خواهم ریخت در آغوشش ؛ « نمی دانی چه سخت گذشت آنا جان ! نمی دانی ... » انگار سرم روی شانه های مادرم ... هق هق هق ...
اسم پسرم را می گذارم مانی . برایش هیچ نخواهم گفت . هیچ ...


زن روزهاي ابري @ [10:28 PM]



Thursday, July 15, 2010

« و از این ها گذشته ... »

تابستان بعدش ، گرما بیداد می کرد . آفتاب سوزانده بود برگ هر چه درخت را و انگاری که پاییز ، برگ ها پوشانده بود تمام پیاده رو ها را . ما هنوز غروب ها ، می نشستیم توی کافه ها ، سیگار پشت سیگار ، گه گاه خاطرات سر ریز می کرد از لیوان شیر نسکافه هامان و پخش می شد روی میز ، از دود سیگار ها و می رفت گیر می کرد لای پره های پنکهء سقفی ، چکه می کرد از نوک روان نویس های مشکی مان روی دفترچه های سیمی ، از قلم موهای رنگی مان روی سفیدی بوم ها ... گه گاه خاطرات آواز می شد توی پیاده روی بعد از ظهر ها ؛ « که در خون خستگان ، دلشکستگان ، آرمیده طوفان »
تابستان بعدش ، زیر باد کولر ، شرط می بستیم سر برد هلند ، باخت آرژانتین ، نفس مان حبس می شد در سینه وقت پنالتی ژاپن ، می خندیدیم به گزارش خیابانی و گه گاه خبرهای هولناک ، می بردمان به روزهای دورتر ، انگار همین دیروز . فکر می کردیم چه زود گذشت . خسته و دلزده ، پس می زدیم خاطرات را و با این همه اتفاقات بد در راه بود و ما نا توان تر از همیشه ...
تابستان بعدش ، ما هر چه پس می زدیم بود . هر چه نمی خواستیم که باشد ، باز بود . بی رحمانه حضورش را به رخ می کشید ، تصویر ندا ، لبخند سهراب ، باتوم گاردی ها ، درهای باز ِ کوچه های بن بست ؛ هیس ! دارند می آیند ! ... آن روزها بود ، وقت رد شدن از میدان انقلاب ، همین جور که اتوبوس ولیعصر را می رفت پایین ، جایی توی خواب های مان ...
تابستان بعدش ، ما هنوز همان آدم های عادی بودیم ، بی آرزوهای بزرگ ، بی رویاهای دست نیافتنی . همان آدم های خوشی های کوچک و لذت های ساده ... خسته تر اما و دل چرکین تر از همیشهء این سال ها . با یک دنیا غم و اندوه که گاه اشک می شد و می چکید از چشم هامان …

برای من عکس های امین دوایی ، همان گاه ِ اشک های لحظات غم و اندوه ماست در سالی که گذشت ...
ـ و از این ها گذشته ، ما فقط آدم های عادی هستیم ...
_ دوایی در محسن


زن روزهاي ابري @ [11:23 PM]



Wednesday, July 14, 2010

ساعت دوازده و سی هفت دقیقهء سه شنبه، بیست و هفتم بهمن ماه ،
من دلم روشن است که روزهای بهتری در راه است . آسمان ابری ست و نمی بارد و باب دیلن می خواند.
من نشسته ام کنار پنجره ای که باد پرده هاش را تکان می دهد، چای نمی نوشم و خیال نمی بافم ..

ـ اهای ساعت دوازده و سی هفت دقیقه ء سه شنبه ، آهای بیست و هفتم بهمن ماه ! روزهای بهتری در راه نبود . نیست . دیگر نخواهد بود . من شاشیدم به هر چه دلی که روشن است ...


زن روزهاي ابري @ [10:37 AM]



Sunday, July 11, 2010

یک بعد از ظهر هایی دیگر راه رفتنم هم نمی آید . می ایستم کنار پیاده رو ، یک جوری که تنهء عابرها نخورد به تنه ام . فکر می کنم دارم بد می شوم . عبوس و بد اخلاق . غر هم زیاد می زنم . دیگر کسی حوصله ام را ندارد . خودم هم . غصه هم زیاد می خورم ... هر چند کاریش نمی شود کرد . غصه را باید خورد ، باید بلعید ، قورتش داد ؛ قلوپ و غر را هم باید زد . نباید ؟ ... دوباره راه می افتم . پیاده رو را راست می گیرم می آیم بالا . تند و تند . همین جور که تنه ام می خورد به تنهء عابران .


زن روزهاي ابري @ [1:33 AM]



Saturday, July 10, 2010

بايد نوشت . نه شعري كه بوي قهرماني بدهد . قهرمان نوشته هاي من خيلي وقت است كه نيستند ديگر . رفتند و جايي توي خيابان ها گم شدند . لا به لاي كافه ها . توي عشق هاي بي سر انجامم . حالا من پر از آدم هايي ام كه قهرمان نيستند . كه بي پناهند . تير كه مي نشيند روي پيشاني شان ، جان مي دهند و مي ميرند . كه دردشان مي گيرد از اين همه شكنجه . كه حق شان نيست بميرند بس كه انسانند و پوست و استخوان اند .
و باید نوشت . هر سال و هر سال . از انقلاب ِ در محاصرهء گاردی ها . راه های بسته . صدای تیرهای هوایی ِ هجده تیر ماه هشتاد و هشت . از هی از این کوچه به آن کوچه برای رسیدن به انقلاب . قبل تر . توقیف سلام . کوی دانشگاه ، پیراهن خونی یکی توی دست های باطبی ، از ابراهیم نژاد ، از پوزخند نظری ، روی جلد روزنامه ها . از ریش تراشی که دزدیده شد . از درد که دستگیر شد و مجازات شد و خدا را شکر !
باید نوشت . از قهرمان هایی که قهرمان نیستند و هیچ هم نمی خواهند بمیرند . مثل تمام آدم ها . خالی از هر چه زنده باد و مرده باد ، تنها وقت درد ، فریاد می کشند و سکوت نمی کنند . نمی سوزند و نمی سازند .
باید نوشت . شعری که هیچ بوی قهرمانی ندهد .


زن روزهاي ابري @ [1:10 AM]



Wednesday, July 07, 2010

سلام

من حتی نمی دونم اسمت چیه . پست آخر وبلاگت ، پست اول آخرین وبلاگ من ، اولین روز من بعد از باور کردن یک کندن عمیق ... یک کندن عمیق و دردناک ....پست آخر وبلاگت ، من بودم در روزگاری که گذشت . پست اخر وبلاگت من بودم دو سال پیش .... دو تا بهار پیش .... شاید هم قبل تر ... که همیشه زودتر اتفاق می افته و بعد نمود بیرونیش میرسه به ادمی که باید جمعه ها رو یه جوری بگذرونه . رستگار ی نیست ...ولی وارستگی چرا . جای زخم هم میمونه ....ولی کی میتونه بگه که التیام زخم با جای زخم یکیه ؟؟ بعد از یه مدتی حتی میشه به پوشیدن دامن های گلدار فکر کرد . و میشه دوباره آهنگهای مشترک زمانهای معاشقه رو گوش داد ....گیرم که یک آه ...گیرم که یک آه .... آه ... کسی رو بیشتر از یک آه زخم نمیزنه . میزنه ؟
خواستم بگم منو هم جزو همون حضار حساب کن . که کسانی هستن هنوز که دارن برای من دست میزنن ....هنوز ....چون خودمم باور نمی کردم که تاب بیارم . که وارسته بشم از اونچه منو وصل میکرد به گرمای یکی ....به بودن یکی ....

غمگین یا شاد ، درست یا غلط ، بند ناف هر رابطه وقتی بریده میشه دردناکترین دردناکها اتفاق می افتن و خب بعدش یه حس معلق از آزادی ، آزادیش غمگینه ....اوایل خیلی غمگین تر .... ولی .... تموم میشه .... بدون اینکه بدونی از کجا ، از کدوم روز هفته ، کجای تاریخ ....از کی دیگه بغض نداری . .... وقتی درد تموم میشه ، خوش بودن حالت از نچشیدن درد نیست .... دیگه میشه از جنس دانایی درد ... به درد دانا میشی و چون تموم شده ، خوشی ...اونقدر که دامن گلدار بپوشی ... و به اولین آهنگ شاد ببینی که دلت میخواد داوطلب رقص بعدی باشی .... مواظب خودت باش . هر جا که هستی ...اسمت هر چی که هست ..... من همچنان به احترام اون رنج یک ماهه ایستاده برات دست میزنم ..... به وقت تموم شدن روزگار رنج ، به وقت لبخند ، یاد این نامه خواهی افتاد که سارای بیست و پنج نوامبر ، برای تو نوشته بود
مواظب احساست باش

ـ ممنونم سارای بیست و پنج نوامبر ! یک دنیا ممنونم . ای کاش بدانی با خواندنش چه کیفی کردم ...


زن روزهاي ابري @ [12:17 PM]



Tuesday, July 06, 2010

یکی « هامون » مهرجویی را گرفته ازم که یادم نیست کی و کِی ؟ دلم می خواهدش . دلم یک وقت هایی حوس یک تکه هایی از یک چیزهای خوبی را می کند . نه حتی همش را . همان قدر که حالم را جا بیاورد . آن جاش که هامون داد می زند ؛ « این زن ، سهم منه ، حق منه ، عشق منه ! » و یک جوری می گوید « عشق منه » که آدم می داند مهشید برود هم باز سهمشه ، حقشه ، عشقشه ... « من طلاق نمی دم ! » ... و یک جوری می گوید « نمی دم » که آدم کیف می کند .

استاد رویای « کاغذ بی خط » راست می گوید که « اصل کار یه جای دنجه ! » ...
من خیلی وقت است که جای دنجم را گم کرده ام . این روزها هیچ جایی جای من نیست . وصلهء ناجورم انگار . می خواهم بروم . نشستنم نمی آید و خندیدنم نیز و هیچ میلم نیست به حرف زدن . همش می خواهم بروم .

دلم می خواهدش . آن جاش که می گوید ؛ « حقیقت داه ؟ حقیقت داره ؟ » و چه با درد می گوید که آدم می خواهد اشک بریزد باهاش ...

آره ! « یه جای دنجه » و من گوشهء دنجم را دلم می خواهد ، که بنشینم به نسکافه نوشیدن ، با یک پز روشنفکرانهء دنیا به تخمم . بنشینم به کتاب خواندن . بی آن که فکری آشفته کند رویاهام را ... بی آن که بخواهم بروم . بی آن که کسی هی راه برود اتاقش را و زیر و رو کند کتابخانه اش را دنبال هیچ چیز که بروم . بی آن که کسی بخواهد بروم .

دلم می خواهدش . آن جاش که مهشید می گوید ؛ « دلم می خواد بریزم ، بپاشم ، بسازم » و آدم چه می فهمد مهشید را و هی ریختن و پاشیدنش را . چه دلش می خواهد بریزد و بپاشد ، حتی اگر نسازد .
پدر سگ هامونم را بیار پسم بده !


زن روزهاي ابري @ [8:53 PM]



Monday, July 05, 2010

راست مي گويد كه دانستن يك جزئياتي خيلي دردناك تر مي كند همه چيز را . ما مي دانيم تويي كه حالا تنها صدايت هست ، از پس غروب هاي خيلي دل گرفتگي ِ جمعه ها ، آن هم دور و گاه و بي گاه ، كه حتما دنياي آن تو خيلي تخمي بوده كه دفترت را ورق زده اي و رسيده اي به دستخط من یا یکی از ما و شماره مان را گرفتي ، موهات را بعد از دوش گرفتن ، چرب مي كني با روغن زيتون . عصر ها ، زودتر از همه ، پیش از آن که در باز شود و داد بزنند « هواخوری » ، چادر را می کشی به سرت و می روی برای هواخوری . هیچ کس هم که دلش نخواهد هواخوری را تو دلت می خواهد . همین جوری که دیگران کز کرده اند گوشهء دیوار ، تو راه می روی کوچکی حیاط دلگیر را و دستت پشت کمرت ، هی راه می روی .... مجله اي اگر برسد دستت ، ورق مي زني و مي رسي به تبليغ آديداس . دلت كفش آديداس مي خواهد . دلت كلي كفش آديداس مي خواهد . آمدي كه بيرون مي خري . هزار تا كفش آديداس مي خري . دلت يك دل سير سفر مي خواهد . قرار بود تو هم كه آمدي برويم شمال .
تو دلت مي خواهد آمدي كه بيرون بروي دوباره سمت آزادي . همان جا كه گيرت انداختند . خوب نگاه كني ببيني آن خيابان ها چه شكلي ست . كاري كه ما كرديم . همهء ماها . رفتيم يك دل سير تماشا كرديم ؛ « ما را آوردند توي همين ساختمان براي بازجويي ! » ... هنوز هم كه تاكسي رد مي شود از آن خيابان ، سرم بر مي گردد سمتش ؛ « ما را آوردند توي همين ساختمان ... » اول ها خونم به جوش مي آمد . حالا نه . بي تفاوت به سربازي نگاه مي كنم كه ايستاده كنارش . اگر شلوغ ت باشد خيابان ها ، فكر مي كنم حالا چند نفر با چشم بند ، توي آن زير زمينند كه نمي دانم چه شكليست و صداي پاي عابران را مي شنوند كه از روي نرده هاي روي سقف كنار پنجره رد مي شوند و فكر مي كنند چه دلشان مي خواهد داد بزنند كه ما اين تو گرفتار شديم . كمك ! و داد نمي زنند ...
آمدي بيرون با هم مي رويم همان طرف هاي آزادي . به احترام آن روزها ، بيست و پنج خرداد ِ انقلاب تا آزادي ، بيست و نهم ِ توپخانه و تمام روزهاي بعدش ، كلاه از سر بر مي داريم . به احترام تو و اين هفت ماهي ( و حالا شد دوازده ماه ، یک سال ) كه براي تو سخت تر از ما گذشت ، كلاه از سر بر مي دارم . تو باز برايم بگو چه جوري گرفتنت و من هي دلم بخواهد اشك بريزم و نشود . دلم برايت تنگ شده . بيا بيرون رفیق . پیش از آن که سال نو بیاید . آخر تو تاوان كدام گناه نكرده را پس مي دهي که دست بر نمی دارند از سرت ؟ كه توي دادگاه هاي بي صاحب خودشان تبرئه ات مي كنند و آزادت نمي كنند ؟
این نوشته را گذاشته بودم تا آزاد شوی . فکر کرده بودم شگون ندارد . فکر کرده بودم بهمن تمام نشده آزادت می کنند که نکردند . م که زنگ می زند و می گوید یک خبر خوب ؟ داد می زنم آزاد شد ؟ ... نه ! تاجزاده . این چندمین نفری ست که خبر آزادی تاجزاده را می دهد از صبح تا حالا ؟ فکر می کنم چه حیف که تو نه و تاجزاده . تاجزاده و نه هر دوی تان . گیرم تو و هیچ کدام مان بزرگی تاجزاده را نداشته باشیم . گیرم تو را هیچ کس نشناسد غیر از تمام کسانی که چند هفته ای از تابستان هشتاد و هشت شان را توی قرنطینهء بند متادون گذرانده اند و تعداد شان هم کم نیست بی شک و تو را خوب یادشان هست بس که بی گناه بودی .
چه خوب که آزاد شد تاجزاده . چه بد که تو نیامدی . ای کاش زودتر تو را آزاد کنند و بقیه را نیز . پیش از آن که سال نو بیاید ...

ـ خیلی وقت است که سال نو آمده و تو هنوز نیامده ای رفیق !


زن روزهاي ابري @ [12:39 PM]



Sunday, July 04, 2010

آن جا که می گوید ؛ باد در پرچم اسپانیا وزیدن می گیرد ! یا آن جا که ؛ اسپانیا از دریای یک چهارم نهایی عبور کرد ... من در خیابانی یک جور پتانسیل شاعرانگی می بینم که بعلت شغل خطیر گزارشگری توی این سال ها نادیده گرفته شده و یک جاهایی که از خود بیخود می شود ، یک هو می زند بیرون .
آخه « ساندویچ بازیکن » ؟! واقعا حیف است این آدم .


زن روزهاي ابري @ [2:08 PM]



خوب . از این جا به بعد سخت شد . هم طرفدار هلندم و هم اسپانیا .اگر جفت شان برسند به فینال من هلند را تشویق خواهم کرد . اما سختیش این جا نیست . آن جاست که آلمان دارد بی رحمانه همه را درو می کند !


زن روزهاي ابري @ [12:23 AM]



Saturday, July 03, 2010

با وجود عشق مان به مسی , می ریم که داشته باشیم حذف آرژانتینو ... Timyyyyyyyyyyyyyyyyyyy ( مثل تیمی ِ south park فریاد بزنید تا جواب بدهد . )


زن روزهاي ابري @ [1:02 PM]



Friday, July 02, 2010

« اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد ... »

شد یک ماه . و من توی این یک ماه رنج کشیده ام . رنجی که تا به حال تجربه نکرده بودمش . شاید اگر دنیای قشنگ تری بود از تو برای رنجی که به من هدیه کردی تشکر می کردم . برای شب های نخوابیدنم و روزهای هی راه رفتنم . هی کوچه ها را رفتن و برگشتن . امشب همین جوری که سرم پایین است و راه می روم بی هدف ، می رسم به یک دیوار بزرگ و یک در بستهء آبی راه راه . به بن بست . می نشینم همان جا روی آسفالت خیابان و بهت زده به دیواری نگاه می کنم که ایستاده بی رحمانه رو به روم ؛ « گمشو برو آن ور تر پدر سگ ! » ... نچ ! من حوصلهء چانه زدن با دیوارهای بی رحم و درهای بستهء آبی راه راه را ندارم و هیچ نای برگشتن نیز . می نشینم و می گذارم منصفی بخواند ؛ « اولین دخ اولین زن ، اولین یارم تو بوده ، اولین گل بوتهء غم ، اولین خارم تو بودش ... » و دچار یک تهی بزرگ می شوم .
ای کاش دنیای بهتری بود تا می گفتم این تجربه ، تجربهء از دست دادنت ، تجربهء صدای « خودش » که هیچ از من جدا نمی شود چه بکر است و تازه . تا می گفتم شاید بشود از پس تمام این تجربه ها به رستگاری رسید ، نه به یک تهی بزرگ . ای کاش دنیای بهتری بود تا مثل پسره توی « هاو آی میت یور مادر » می گفتم که من راه سوم را انتخاب می کنم ، من فراموش می کنم ...
دنیای بهتری نیست و من نه رستگار که دچار یک تهی بزرگ می شوم از پس روزها خشم و نفرتی که انگار تمامی نداشت . از غمی که انگار ته نداشت . دنیای بهتری نیست و من از تو تشکر نمی کنم .
جمعه ها را فقط باید گذراند. یک جوری که تمام شود زود تر. شنبه ها بی شک روزها بهتری هستند برای رستگاری ...
شد یک ماه و من هنوز زنده ام ( صدای تشویق حضار ) ...


زن روزهاي ابري @ [10:39 PM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |