[ خانه | تماس | RSS ]

 
Saturday, August 28, 2010
« مگر کوه هم دل دارد ؟ »

یک هو حوس کرده ام به کشیدن . جارو برقی ، اتو ، کتری برقی . هر چیزی که دم دستم باشد . من دروغ گفتم . طراحی کردن را دوست ندارم . من هیچ کاری را دوست ندارم . چراش را نمی دانم . همیشه همین شکلی بوده ام . آدم نمی دانمم من . ای کاش شل سیلور استاین یک شعری هم می نوشت در باب آدم های نمی دانم . آن ها که هیچ چیزی را خوش ندارند , هیچ چیزی سر حال شان نمی آورد . آن ها که نمی دانند آخرش می خواهند کجای دنیا را بگیرند بس که هیچ چیز توی دست شان نیست تا بتوانند به گرفتن یک گوشهء کوچک دنیا فکر کنند حتی . آدم هایی که کتاب می خوانند و بیهودگی های زندگی شان را می نویسند . می گویم شل سیلور استاین چون اگر او بود در باب ما یک جوری نمی نوشت که مشمئز کننده و غم انگیز باشد . یک جور می نوشت که فانتزی و غم انگیز باشد . آن وقت کسی به حال ما دل نمی سوزاند . چون فانتزی بود . دل نمی سوزاند ، اما درک مان می کرد . یعنی یک هو دلم خواست درک شوم . افسرده کننده و حال خراب کننده نباشم . تنها درک شونده ای باشم که هر چند هیچ چیز را دوست ندارد اما زندگی بدی ندارد . روزگار می گذراند و شیر نسکافه می نوشد و یک جوری می کوبد روی حرف های کیبورد انگار دارد مهم ترین کلمات دنیا را می نویسد . زیباترین داستان ها را و قشنگ ترین شعر ها را ...
یعنی چقدر خوشبخت بود مایاکوفسکی وقتی داشت می سرود ؟
« مگر کوه هم دل دارد ؟
کوه خیلی هم دل دارد ... »

حتما خیلی خوشبخت بوده . هان ؟
آهای ! ای همهء شاعر ها ! حتی شما شاعر های شعر های بند تنبانی ! کوفت تان بشود این همه خوشبختی ...
این که این جا ، نشسته بیهودگی هاش را می نویسد ، یک درک شونده ست که مانده در حسرت دو خط شعر , دو خط دلتنگی ...


زن روزهاي ابري @ [11:00 PM]



من خوبم . یک کم به هم ریخته زندگیم . با این همه خوبم . هنوز خبرها را دنبال می کنم . این روزها بیشترین دلمشغولیم سیل پاکستان است . یعنی این جوری که از دست ما کاری بر نمی اید خیلی غم انگیز و مایوس کننده ست . این جور که دنیا دارد به هم می ریزد . نگرانی من بابت نابودی کرهء زمین دوباره عود کرده . باز هم افتاده ام به تذکر دادن ؛ لطفا از لیوان های پلاستیکی استفاده نکنید . خواهش می کنم آشغال های تان را زمین نریزید . ای کاش بازیافتی ها را جدا کنید . کاری ندارد . می شود شیر آب را ببندید ؟ این شیره که دارد چکه می کند . یک واشر خرجی ندارد ! می خواهید من درستش کنم ؟ ... یک جور اعصاب خورد کن ِ مشمئز کننده ای . که دست خودم نیست . هیچ چیز به اندازهء چراغ های روشن اضافی و شیرهایی که آب ازشان چکه می کند من را عصبانی و دلگیر نمی کند .
اسم شیوا را می نویسم روی پول ها . نه با دلخوری و عصبانیت دیگر . اما مثل یک وظیفه هر روزه انجامش می دهم که کار لذتبخشی ست . من شیوا را دوست دارم . مثل مجید توکلی که ویژه دوستش دارم . مثل سهراب . مثل زید آبادی . یک آدم هایی فراترند از یک نام . می شوند نماد . می شوند امید . می شوند دلگرمی . می فهمید که چه می گویم ؟
ربنای شجریان را گوش می دهم هر روز . پوزخند می زنم به آن ها که می گویند در قلب مردم جایی ندارد . صلاحیت بودن در قلب مردم را ندارد . کی ؟ شجریان ؟ کوتاه بیایید آقایان ! صدا که صلاحیتش را از دست نمی دهد . می دهد ؟ نمی دهد . اذان موذن زاده و ربنای شجریان هر چند یاد آور روز های خاکستری مدرسه اند ، اما یک حس قشنگی دارند . این را دهه شصتی ها خوب می فهمند . اول ِ دهه شصتی ها . هر چند من هنوز نمی دانم روزهای کودکیم بیشتر قهوه ای ست یا خاکستری . باید بیشتر بهش فکر کنم .
بی اعتنا به تمام جنجال ها ربنا گوش می کنم و آش رشته می خورم که خوشمزه ست و می چسبد .
دوشنبه ها نود می بینم و نتیجهء بازی ها را دنبال می کنم . خیلی مصمم و جدی . مثل قمار بازی که مسابقات اسبدوانی را پیگیرانه دنبال می کند .
حالا که پاییز در راه است ، دوباره وسوسه شده ام شال گردن ببافم . داستان های تازه بنویسم . بروم بام تهران تنهایی . که نمی بافم و نمی نویسم و نمی روم . چراش را تنها تو می دانی و شب های پاییزی که بی تو گذشت .
فکر می کنم بعد از تمام این اتفاقات ، باید بروم شمال . می دانم دیدن اسکله و صدای بوق کشتی ها حالم را جا می آورد . می دانم دریا را که ببینم ، یک لحظه تنها ببینمش از دور ، کافیست . کافیست تا تمام این شب ها یادم برود . به خواهره می گویم این چند هفته که گذشت و حالش که بهتر شد ، برویم . خواهره می گوید برویم . خوب می داند آن خانه و راهی که می رود به دریاش ، یاد آور خاطرات قشنگی ست که خوب می کند روح مان را .
آخر شب که خانه خالیست و دلم گرفته « زلف بر باد مده » ِ نامجو را گوش می کنم و باهاش داد می زنم ، آن جاش که می گوید « بر بادم ، بر بادم ، بر بادم ... » که حالم را خوب می کند و اشکم را بند می آورد .

من خوبم . جای نگرانی نیست . گفت و گو ندارد که یک کم به هم ریخته زندگیم . یک کم دلتنگم . یک کم غصه ام گرفته ، خسته ام شده از زندگی . اما همش یک کم . فقط همین .
حالا که نه ، یک روز مفصل اما برای تان می گویم .


زن روزهاي ابري @ [2:34 AM]



Monday, August 09, 2010

خواب می بینم بابی ساندز مرده . نه انگار که سال ها پیش مرده باشد . انگار همین دیروز مرده . من از ساختمان بلندی دارم تشییع جنازهء باشکوهش را می بینم و هوا ابری ست و جمعیت زیاد است و همه چترهای سیاه را گرفته اند دست شان و همه چیز شبیه یک فیلم قشنگ خارجی ست .
بیدار که می شوم می دوم سمت خبرها . بابی ساندز های ما هنوز زنده اند . با این همه مزهء تلخ خوابم می ماند زیر دهانم تمام روز . روزهای بعدترش نیز .
این که ما می کنیم اسمش زندگی نیست . نکبت است . شک ندارم زندگی یک چیز دیگری ست که یک جای دیگر ِ بهتری جریان دارد . که سهم ما نبود . که هیچ تجربه اش نکردیم ...
یک بار یادمان باشد بپرسیم . از آن ها که سهم شان بود زندگی . بپرسیم زندگی بی اعدام ، بی زندان ، اعتراف ، شکنجه ، بی نگرانی از دست دادن عزیزان ، بی خواب های بد ، بیداری های بدتر ... نه اصلا ! ... بپرسیم کلن زندگی چه شکلی ست ...


زن روزهاي ابري @ [9:24 PM]



Thursday, August 05, 2010

سال پیش ، ساعت ده ، میدان بهارستان ...

گفتم یاد آوری کنم که آن ازگل هایی که نشسته اند توی ساختمان کنار میدان بهارستان نماینده های من نبودند .


زن روزهاي ابري @ [1:21 AM]



Monday, August 02, 2010

دارم روی پول هام می نویسم . فکر می کنم دنیا زیر و رو هم که شود این عادت تا آخر عمر از سرم نمی افتد . عادت نوشتن نام شهید های جنبش روی پول . با حرص و عصبانیت . می نویسم « زندانیان سیاسی را آزاد کنید » می نویسم « مجید توکلی را آزاد کنید » می نویسم « حق ما گلوله نبود ، ما صلح می خواستیم » نمی دانم چرا دیگر نمی نویسم ؛ « اندکی صبر سحر نزدیک است » ... انگار می دانم نیست . هیچ سحری نزدیک نیست ...
بعد جوهر روان نویسم تمام می شود . همان وقت است که کم می آورم . اشک هام جاری می شوند . برای جوهر روان نویسم که تمام شده . برای من که نشسته ام به یاد تابستان هشتاد و هشت می نویسم روی پول ها و انگار دارم شعار می دهم . انگار دارم می دوم . فکر می کنم چه دور ند آن روزها . بیست و پنج خرداد هزار سال پیش بود انگار که حضورمان و سکوت مان شکست بغض اعتراض این همه ساله را . فکر می کنم یک سال پیش نبود . تقویم ها و تاریخ ها دروغ می گویند . هزار سال پیش بود که از ته دل توی گرد و غبار بهشت زهرا بلند بلند می خواندیم ؛ « الرحمن الرحیم ، مالک الیوم الدین ... » ... که حیاط خانه های امیر آباد تنها پناه نفس زدن هامان بود . شب های الله اکبر تنهادلخوشی مان ...
تنها عاشورا نزدیک است و خبرهایی که لحظه به لحظه بدتر می شد . بد تر می شود . عاشورایی که انگار تمام نمی شود .
از خودم بدم می آید . از این که این همه دستم کوتاه است از همه دنیا . دستمان کوتاه است . فکر می کنم این انصاف نیست . فکر می کنم پایان تمام آن دویدن ها و خون های ریخته شده نباید همین چند نفری باشند که می نویسند روی پول های شان و دستبند شان را هنوز باز نکرده اند از دست شان . فکر می کنم پایان آن روزها سرود های پشت درهای بستهء زندان است ؟ باید کاری کرد . پیش از آن که تکرار کنند کشتار پشت درهای بسته را . پیش از آن که دیر شود .
علیرضا پوزخند می زند که هنوز باز نکردی دست بندت را . عصبانی تر می شوم . می گویم چی عوض شد که بازش کنم ؟ رای مان را پس دادند که من خبر ندارم ؟ در زندان ها را باز کرده اند و من نمی دانم ؟ زید آبادی آزاد شد سر انجام ؟ خون بهای کشته هامان را دادند ؟ ... می گویم یک چیزهایی شوخی بردار نیست . می دانم اگر جلوی دهانش را نگیرم می گوید هنوز موسوی ؟ و من باید دوباره بگویم سبز موسوی نیست . سبز اعتراض است . عصبانیت است . جنبش است . حساب موسوی و هر کس کوتاه بیاید جداست از سبز . به جهنم که جنگ را کی کش داد و از قبلش کی خورد و کی برد ؟ من تنها نگرانیم اعتصابی ست که جوابش پلیس ضد شورش است .
بعد می بینم . همین جوری که تاریکی کوچه را می رویم سمت خانه . آن ها را می بینم توی آن سالن که نشسته اند روی صندلی ها و اعتراض می کنند . که سرود می خوانند . کمی آن سوتر عزیزان شان نشسته اند به انتظار صدای شان از پشت تلفن . دیدن چهره شان از پشت شیشه . آن ها سرود می خوانند . کار دیگری از دست شان بر می اید ؟
ما چه کنیم ؟

آخ آزاده ! دلم برایت تنگ شده . این ها را فقط می شد به تو گفت . می شد با تو اشک ریخت . می شد با تو امیدوار بود . آن جاش که بعد از آن همه اشک می گفتی ؛ « همه چیز درست می شه ! من می دونم ... » و من دلم می خواست فکر کنم بین آن همه دلتنگی تنها تو راست می گویی ...


زن روزهاي ابري @ [11:00 PM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |