Thursday, September 30, 2010
می بینمت . توی تلویزیون خانهء هنرمندان . ایستاده ام کنار شیشه های رنگی رنگی . به روناک نشانت می دهم . دلم می خواهد به همه بگویم . چه عجیب ! این که کسی که دوستش داری را ببینی تو تلویزیون . یاد قانون صد متری می افتم . دلم می گیرد . دلم می خواست می آمدم بالا و با اشتیاق می گفتم دیدمت آن پایین . نمی آیم . باید حواسم به فاصله ها باشد . می روم بیرون هوایی بخورم . نمی نشینم به گوش دادن حرف های شان . فیلم را هم درست درمان ندیدم بس که تصویر بد بود و صدا بدتر بود . اما تو را خوب دیدم و همین کافی بود تا هوایی شوم . گل آرا می اید دنبالم . می نشینیم توی چمن ها . به گل آرا می گویم هر چه دورتر بهتر . گل آرا می گوید که بزدلم ! فکر می کند نباید این همه سخت بگیرم . اگر دلم می خواهد ببینمت باید پله ها را بروم بالا . گل آرا چیزی از قانون صد متری نمی داند . از بیزاری تو نیز . هیچ کس نمی داند . می دانم خجالت ندارد اما گفتنش سخت است ؛ گل آرا از من و صد متریم بیزاره ! می فهمی ؟ ... فکر می کنم بیزاری خیلی کلمهء بزرگی ست . آدم به این راحتی ها از کسی بیزار نمی شود . می شود ؟ نمی گویم چون درست است که خجالت ندارد اما دلیلی ندارد آن ها همه چیز را بدانند . این یک راز است . در عوض می گویم داریم پیر می شویم گل آرا ! دراز کشیده ایم روی چمن ها و خاطرات دوران جوانی مان را نشخوار می کنیم و افسوس می خوریم و لبخند می زنیم گاهی ... می گوید بیا با آدم های تازه آشنا شویم . همان وقت دو تا پسر می آیند سمت مان . می خواهند گپ بزنیم . همین را می گویند . خنده ام می گیرد . از چی گپ بزنیم آخر ؟ می گویم ؛ « چه معجزه ای کردی گل آرا ! بیا و یک آرزو هم برای دل من بکن . آرزو می کنی دلم آرام شود زودتر ؟ » گل آرا آرزو می کند . دلم اما آرام نمی شود . نه زودتر و نه دیرتر . نه حالا که می دانم جایی بعد از آن صد متری ، چند تا پله بالا تر تو ایستاده ای ... برگشتنی یک پاکت نان خامه ای توی دستم ، تنها تاریکی پیاده رو را می روم بالا و فکر می کنم هیچ این قوانینت را دوست ندارم . هیچ . فکر می کنم دیدنت توی تلویزیون خیلی بامزه و هیجان انگیز بود ، همین جوری که می روم سمت مترو ، همین جوری که نان خامه ای ها را با لذت می بلعم و اشک می ریزم . همین جوری که باد می وزد ...
سه شنبه 26 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 9:32 AM]
Wednesday, September 29, 2010
گوشی را که می گذارم فکر می کنم نچ ! هیچ صداش را دوست ندارم . بعد یکی درونم می گوید مگر صدای تو خوب بود ؟ خیلی هم معمولی بود ... ذهنم منطقی می شود . صداش بد نبود . خوب نبود چون صدای تو نبود . هیچ صدایی صدای تو نیست . پس همهء صداها بدند ؟ نه نیستند . باید یاد بگیرم نیستند . باید یاد بگیرم صدا ها خوبند . آهنگ خودشان را دارند . تازه آن جاش که گفت تا فردا بعد از ظهر با کسی دوست نشو آهنگ قشنگی هم داشت . آن جاش که گفت مراقب خودت باش مهربان بود . آن جاش که گفت توی سایه راه برو وقتی فهمید توی خیابانم لوس بامزه ای بود ! بعد یکی درونم می گوید مگر صدای تو خوب بود ؟ نچ ! خیلی هم معمولی بود ... یکی دارد بت تو را می شکند درونم و این خوب است . خوب است ؟ نمی دانم . یادم باشد به سایه بگویم . وقتی پرسید چرا دارم با آدم تازه دوست می شوم و من گفتم تا تو را فراموش کنم و صادقانه گفتم و سایه فکر کرده بود این کارم پستی ست لابد ! باید بهش بگویم نه فقط فراموشش کنم ! تا تو و قداست عشقم به تو و همهء این ها خراب شوند روی سرم . تا آدم شوم بلکه ! بی رحم می شوم . مغرور و از خودراضی . خودم را هیچ وقت این خودخواه ندیده بودم که حالا . که در برابر این آدم ِ بیچارهء تازه .
سه شنبه 26 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 1:33 PM]
Tuesday, September 28, 2010
« دستم به سمت تلفن میرود و باز میگردد چون کودکی که به او گفتهاند شیرینی روی میز مال مهمانهاست ... » *
مال مهمان هاست . آن آخرین بار که گفتی دیگر تماس نگیر ... تا کی تماس نگیرم ؟ نگفتی . تا همیشه لابد . چه سخت . دیگر تماس نگیر . تا هیچ وقت ؟ هیچ وقت چقدر دور و بعید و عجیب است . و من سعی می کنم تو را مجسم کنم توی خیالم ، دراز کشیده ای روی تختت ، با صدایی که عجیب بی خیال است ؛ دیگر با من تماس نگیر . و سعی می کنم تبصره بسازم . به راه هایی فکر کنم که می شود دیگر تماس نگیر را پیچاند که نمی شود . تقصیر این « دیگر » لعنتی ست که اگر نبود می شد دلخوش کرد به یک روزی که دستم برود سمت تلفن ... به یک روزی که قانون تماس نگیر تمام شده باشد . این کلمه ، این « دیگر » لعنتی غمگینم می کند . یک جور آزار دهندهء بی رحمی دیگر یعنی تا همیشه . کو تا ذهنم یاد بگیرد آن شماره ، آن خانه ، آن صدا مال مهمان هاست ...
* شعر از سارا محمدی اردهالی
دوشنبه 25 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 2:04 PM]
Monday, September 27, 2010
هیچ وقت عاشق نشوید . عشق درد دارد . لذت هم دارد لابد که بعد ها ، یادش لبخند به لب می آورد که من هیچ تجربه اش نکردم . هر چی بود درد بود و از درد زمین را گاز گرفتن . یک جور ِ بی صدایی درد کشیدن . تنهایی به خود پیچیدن . آره ! لابد لذت هم دارد . من اما دردش را می فهمم که کوفته کرده تمام تنم را . انگار کتکم زده باشند . من یک بار دیگر هم عاشق شدم . خیلی پیشتر . یاد آوریش نه دردم می آورد و نه لبخند به لب هام . شانه هاتان را بی تفاوت ببرید بالا . همان جوری ام نسبت بهش . هیچ حسی نمانده , حتی یک کم که با یادش فکر کنم یک زمانی چه عاشق بودم ... باقی همه دوست داشتن بود که یادش قلبم را گرم می کند . درد هم نداشت و ندارد ... برای همین می گویم عاشق نشوید که نه دردتان بیاید و نه فراموش تان شود . این یک حقیقت بی چون و چراست که بی توجه به دوستت دارم های پر شور عاشقانه ، تنها دوست داشته شوید و دوست بدارید ، خیلی صادقانه ، رستگار می شوید حتما .
از چشم هاتان پیداست که حرفم را باور نمی کنید . نکنید . هی بروید مثل بز عاشق شوید . انقدر که از درد بمیرید .
یکشنبه 24 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 2:50 PM]
Sunday, September 26, 2010
آدم تازه می گوید ؛ من انقدر به خودم مطمئن هستم که می دونم می تونم عاشقت کنم ! ... ازش خوشم می آید . نه چون می تواند عاشقم کند . که نمی تواند . نه حتی وادارم کند که دوستش بدارم خیلی ساده وصمیمانه . که نمی تواند . نه چون این همه اعتماد به نفسش پشت آدم را گرم می کند . چون نمی خواهد هیچ گذشته ای را و دوستت دارمی را انکار کنم . چون نمی خواهد تو را دور بریزم و من خوشم می آید . از آدم هایی که نمی خواهند گذشته و خاطراتم را از من بگیرند ... فکر کرده بودم باید بداند . باید تو را بداند . باید اندوه لحظه های با هم بودن مان را بفهمد و سکوتم را بشنود و غم توی چشم هام را بخواند . بگذارد یک وقت هایی برایت اشک بریزم بی اصراری برای آرام کردنم . می دانستم نگفتنت انصاف نیست . برای شروع افتضاح بود اگر تو را حذف می کردم . دروغ نبود اگر نمی گفتمت اما همهء حقیقت ِ آیسا هم نبود بی شک . تو را اگر حذف می کردم دیگر من نبودم . یک منِ تهی الکی بود جای من که لبخندهاش و اشک هاش هیچ صداقتی نداشت . سخت بود . حتی فکر کردم گفتنت تحقیر آمیز است . با این همه گفتم . خواستم بداند دلم مجروح تر از آن است که به این زودی ها دل ببندم به هر دوستت دارمی . کلنجار رفتم با خودم تا بگویمت . فکر کرده بودم می رود که من اگر بودم می رفتم . اما می ماند و آرامم می کند . آدم تازه را بدم نمی آید . حالا تو را می داند و می گوید آیسا هم تو ، هم من ، هم همهء آدم ها گذشته ای دارند که نمی خوان و انصاف هم نیست که فراموش کنند . فقط کافیه باهاش کنار بیان .... فکر می کنم چه خوب ! چرا خودم نفهمیده بودم ؟ فقط کافیست با نبودنت کنار می آمدم ، بی آن که حذفت کنم ، از آن بدتر انکارت کنم ، تحقیرت کنم تا عشق ِ تازه ای را ثابت کنم . آدم تازه تنها همین را می خواست . حتما خودش هم داشت کنار می آمد با یک نبودن دیگری ...
فکر می کنم دارم وارد بازی احمقانه ای می شوم که آخرش مثل روز روشن است .
شنبه 23 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 11:54 AM]
Saturday, September 25, 2010
ما که در نهایت نمی توانیم کاری کنیم برای نجات کرهء زمین از گرم شدن . گیرم که جمعه ها یک بیلبیلک بگیریم دست مان و بریزیم توی کوه و آشغال هاش را جمع کنیم ، عصرش هم کیسه پر آشغال مان را نشان هم بدهیم و مغرورانه لبخند بزنیم ، اما ته قلب مان می دانیم که این جوری که ما هفته ای یک بار داریم کوه های کرهء زمین را پاک می کنیم از آشغال و آن کونی ها هر روز هفته می ریزند توشو قلیان می کشند و پرش می کنند از آشغال ، آن ها برنده ترند . یعنی این جوری که ما لاک پشتی داریم پاک می کنیم و کرهء زمین تند و تند دارد گرم می شود ما به گرد پاش هم نمی رسیم . خیلی زودتر از آنچه فکر کنیم کرهء زمین گرم می شود . و شاید آن جهنمی که نویدش را داده اند همین باشد . هان ؟ یعنی یک روز زمین آن قدر گرم بشود که حتی ماها که توی خاکیم و سال هاست که مرده ایم ، حتی آن ها که خیلی قبل تر از ما مرده اند و خیلی بعد تر از ما ، از گرما جان مان و جان شان به لب مان و لب شان برسد و بزنیم و بزنند بیرون از دل خاک . یعنی گرما آن قدر زیاد باشد که انگار ماها را که سر و سینهء مان را نپوشانده ایم از نا محرم از سینه آویزان کرده اند . یعنی از شدت گرما این جوری خیال کنیم . یا آن ها را که دروغ گفته اند از زبان آویزان کرده اند . یعنی آن ها این جوری خیال کنند . آن ها که غیبت کرده اند ، دزدی کرده اند ، همه جوری گرم شان بشود که انگار یک جوری دارند مجازات می شوند . یعنی یک روز زمین آن قدر گرم بشود که ما تاوان همهء گناهان نکرده مان را هم پس بدهیم . یعنی این جوری خیال کنیم . هر چند ما بازنده ایم اما با این همه بهتر است نگذاریم کونی ها کوه های مان را کثیف کنند .
زن روزهاي ابري @ [ 2:32 PM]
Thursday, September 23, 2010
چه آرزویی کنم ؟ اولین شهاب که رد می شود لال می شوم . یاد تو می افتم و لال می شوم . چون یاد تو می افتم لال می شوم ؟ چه آرزویی می شود کرد دربارهء تو ؟ آرزویی مانده اصلا ؟ نچ ! آرزو کردنم نمی آید . تنها از خوشحالی دیدنش جیغ می کشم . نا خواسته . باقی نیز . همه مبهوت آسمان جیغ می کشیم . بعد شهاب های بعدی رد می شوند و باز آرزو کردنم نمی آید . جیغ هم نمی کشم . دراز می کشم و چشم می دوزم به حرکت گاه و بی گاه شهاب ها و می گویم ؛ « ترسناکه ! » سحر ناز می گوید ؛ « من دوست دارم ولی ! » می گویم ؛ « ولی ترسناکه . » بعد فکر می کنم نه ! کلمهء درستی نیست . یک جور خوف دارد . این جا که ما دراز کشیده ایم و چشم دوخته ایم به آسمان که این همه نزدیک است و از هر سو هیبت بزرگ کوه ها هست , این جوری که طبیعت دورمان را گرفته ، احاطه مان کرده ، یک خوف لذتبخشی دارد که لال می شود آدم . مثل شب های دریا . مثل جادهء مه گرفتهء چالوس . مثل جنگل های تالش .. لال می شود آدم و آرزو کردنش هم نمی آید حتی . اما یادت با من هست که آن هم ترس دارد . یادت که همیشه هست و دست از سر لحظه های شهاب بارانم هم بر نمی دارد ترس دارد . سحر ناز فکر می کند و می گوید ؛ « آره ! ترسناکه ! » ... بعد سکوت می کنیم . همین جور که شهاب ها رد می شوند دیر به دیر .
هورمزد می رود یک ماه دیگر . من فکر می کنم شاید دیگر هم را نبینیم . دلم می گیرد . از آدم هایی که می روند و تنها خاطرات شان , خاطرات شب های شهاب باران شان می ماند . دوست داشتم صالح هم بود . دوست داشتم نرفته بود . لحظه ها را می بلعم . هورمزد را می بلعم . شب را و شهاب ها را می بلعم . یاد تو را نیز که این همه شفاف و روشن ، جا خوش کرده جایی ته ذهنم و توی قلبم ... نمی گذارم این شب فراموشم شود . این شب بی آرزوی پرستاره ...
جمعه 22 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 8:02 PM]
Tuesday, September 21, 2010
من کلنش آدم پریود منظمی هستم . از آن ها که می توانند به دوران سیف پریودشان اعتماد کنند . وقت های پریود مصیبت اگر سرم آمده باشد غمگین می شوم و هیچ نمی گویم و فین و فین اشک هام را پاک می کنم و اگر نه که بد اخلاق و عصبانی . از کوره در می روم زود . یکه به دو می کنم با آدم ها سر هیچ و پوچ . ناز نمی کنم . کسی را هم نمی خواهم نازم را بکشد ولی باید درک شوم . دخترها خوب می فهمند . می پرسند پریودی ؟ یا حتی نمی پرسند . می گذارند به پریودم ادامه بدهم و داد بزنم . با این همه گاهی که کم و خیلی کم اتفاق می افتد چهار ـ پنج روز پریودم می افتد جلو . این جور وقت ها خوش اخلاقم . خوش اخلاقم و انرژی عجیبی هست درونم و دنیا قشنگ است از منظر چشم های سیاهم .
می نیشینم نگاه می کنم از پنجره فصل را ، که دارد عوض می شود . باد را ، که می برد آخر های شهریور را با خودش . گربه را که راه می رود آرام . کبوتر را ، که می پرد . کلاغ را ، که نمی پرد . انعکاس آیسا را ، که نگاه می کند از پنجره فصل را که دارد عوض می شود . باد را ، که می برد ... بعد با صدای ماشین لباسشویی ، آرام و خوش اخلاق ، یک کتاب تازه را شروع می کنم از موراکامی که اسمش قشنگ است ؛ « دیدن دختر صد در صد دلخواه در ماه زیبای آوریل » .
زن روزهاي ابري @ [ 7:59 PM]
Monday, September 20, 2010
آره سایه ! بگویید مرحوم هیچ دلش نمی خواست حالا بمیرد . می خواست آخرین بار چشم هایش ابری آسمان را ببیند یا زیباتر ، سفیدی زمین را از بارش یکریز و بی امان برف دیشب . بگویید آدم ها توی تابستان نه می میرند و نه به دنیا می ایند . تنها صبر می کنند . آرام و مومنانه انتظار اولین باران پاییزی را می کشند تا از پی اش باز بنویسند ، پر شور و عاشقانه . بگویید آدم ها توی تابستان نه می میرند و نه به دنیا می آیند و نه عاشق می شوند و نه حتی فارغ . صبر می کنند با اولین برگریزان پاییز ، عشق شان را داد بزنند . تمام شب های بی خوابی را تاب می آورند برای اولین ابرهای بارور باران اکتبر ! تا توی اولین پیچ جاده ، زبان شان بند بیاید از عشق . تا توی یکی از خیابان های تهران بگویند من دیگر خسته شدم از این همه دوستت داشتن ! بگویید آیسا عشقش را همیشه توی خیابان ها و جاده ها و کنار دریاها اعتراف کرد . انگار سقف خانه و دیوارهاش ، نمی توانست محرم رازش باشد . انگار دنیای زیر چهاردیواری ها کوچک بود برای دوستت دارم هاش . بگویید آیسا عشق های کوچک و بزرگ زندگیش را توی پاییز ها اعتراف کرد . انگار باران قداست می داد هر چه عشق را . توی زمستان ها عزیزانش را از دست داد . این یک سنت خانوادگی بود . انگار برف ، قداست می داد هر چه مرگ را و رفتن را . راست ترش را بگویم سایه ! بگویید مرحوم اصلا دلش نمی خواست بمیرد .
پنجشنبه 21 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 9:59 PM]
Sunday, September 19, 2010
روی طاقچهء اتاق پذیرایی خانهء روناک ، کنار گلدان ها ، یک مجسمه ست که نصب شده روی یک جعبهء چوبی . من آن مجسمه را دوست دارم چون حس خوبی به آدم می دهد و چون توی ساختش یک جور بی پروایی و جسارت خوبی هست و چون نگاه کردنش وقتی از پنجره آفتاب می تابد و سیلوئیت شده لذت بخش است و چون این مجسمه را مصطفی ساخته . زیر مجسمه ، روی همان پایهء چوبی با خودکار قرمز نوشته شده ؛ « به امید روزهای خوب آینده از طرف مصطفی » ... جمله ای که بسیار غمگین می کند آدم را چون می دانی مصطفی خودکشی کرده . شاید از فردای روزی که این جمله را نوشته تا روز مرگش ، تا مهر هشتاد و هشت روزهای خوبی را هم گذرانده باشد با این همه وقتی آدم نگاه می کند به آن نوشتهء قرمز نمی تواند فراموش کند که مصطفی خودکشی کرده و نمی تواند فراموش کند که هیچ آینده ای دیگر ، چه خوب و چه بد انتظارش را نمی کشد . با این همه ، هنوز نگاه کردن به آن مجسمه را دوست دارم . با لیوان چای می نشینم رو به روش و می گویم روناک من این مجسمه را دوست دارم . روناک می پرسد تو هم ؟ سرم را می آورم پایین . می گوید من هم ! ته ذهنمان هر دو داریم به خودکشی مصطفی فکر می کنیم که خدشه ای وارد کرده انگار به دوست داشتن ما . می شود یک روز بی اندوهی ته قلب مان دوباره چشم بدوزیم به این مجسمه ؟
سه شنبه 19 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 7:43 PM]
Saturday, September 18, 2010
« آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است ... »
اشک می ریزم و اشکم بند نمی آید و من ترسیده ام . می ترسم این هق هق و این اندوه هیچ وقت تمام نشود . هی دستمال تازه بر می دارم از جعبه و فین فین کنان لعنت می فرستم به ردی که گونه هام را می اید پایین و می چکد روی دامنم . من همیشه وقت مصیبت دامن پام می کنم . تنها اگر بودم لخت می شدم . بعد فکر می کنم دیگر باید تمام شود . تمام شوی . انگار نه انگار که این همه روز را سر کرده باشم بی تو . فکر می کنم نکند نبودنت را عادت نکنم هیچ وقت . بعد دلداری می دهم خودم را . دستمال تازه را بر می دارم از جعبه و می گویم نگران نباش . مرگ عزیزش را هم از یاد می برد آدم . باز بند نمی اید . من سالاد درست می کنم و گلوب گلوب اشک هام می چکد روی خیار ها . سفره را می چینم و میلم به غذا خوردن نمی رود . کتاب تازهء موراکامی را می خوانم ؛ « از دو که حرف می زنم ، از چه حرف می زنم » و تار می شوند کلمات پشت قطره هایی که می جوشند یک بند از چشم هام . بعد یادم می اید ... آه ! خدا را شکر ! چند روز دیگر پریود می شوم . پس برای همین است که غمم تمام نمی شود . آسوده به اشک ریختن ادامه می دهم . می دانم این اشک سه روزه بند خواهد آمد سر انجام . می دانم قرار نیست تا آخر دنیا اشک بریزم . نگاه می کنم به صورت غمگین اشک ریزان ِ فین فینوی توی آینه و دلداریش می دهم ؛ « مال هورموناست ! نگران نباش ! هر چقدر می خواهی زر بزن ! ... »
دوشنبه 18 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 9:01 PM]
Friday, September 17, 2010
شب از نیمه گذشته ست و برق ها رفته اند و یک هو دلم برای سامان تنگ می شود . بی هوا . سامان از آن آدم هاست که نیست . یک هو یادش می آید سراغ آدم . حوس بودنش . همیشه بی موقع . وقتی هیچ نشانی ازش نیست که بشود رسید بهش . سامان از آن آدم هاست که نیست و وقتی هیچ یادش هم نیست ، پیداش می شود . یک جوری که آدم انتظارش را هم ندارد . از آن آدم هاست که جمله هاش و کلماتش بدجوری می مانند توی خاطر آدم . از آن آدم های کمرنگ زندگی که همهء آدم ها یکیش را دارند توی زندگی شان دست کم . آن قد کمرنگند که نبودن شان دیده نمی شود و با این همه یک شب که هیچ حواست نیست می بینی چه داری بهشان فکر می کنی . نه به خودشان . خودشان کمرنگند . به جمله هاشان . به لحن صداشان وقت گفتن آن کلمات . وقت گفتن ؛ « بشاش توش ! » وقتی حقیقتا باید شاشید توی یک چیزی و آدم دلش نمی آید و هی برای شاشیدن دست دست می کند . بعد سامان با لحنی که فقط مال سامان است ، بعد از شنیدن غر غرتان و بعد از آن همه سکوتش وقت شنیدن ، همین جوری که دارد هویچ ها را ریز ریز می کند می گوید ؛ « بشاش توش ! » و آدم لال می شود و می شاشد توش ... و آن لحظه ، آن شاشیدنه همه چیز را از یاد آدم می برد . انگار هیچ دلمشغولی ای توی دنیا وجود ندارد الا همان هویچ های پاستا . سامان بدترین آشپزی ست که من توی زندگیم دیده ام که همیشه دارد سخت ترین و تازه ترین غذاهای عالم را درست می کند ... من همیشه وقتی دارد آن غذاهای بد مزه اش را درست می کند ، دنبالش دور آشپزخانه راه می روم و برایش غر می زنم . غر می زنم و راه می روم و غر می زنم و سامان در کشو را باز می کند و یک چاقوی اره ای بر می دارد و در کمد را باز می کند و یک بسته ماکارونی در می آورد و در یخچال را باز می کند و فلفل سبز ها را از جا میوه ای بیرون می آورد و من راه می روم و غر می زنم . سرش گرم کارش است و تا وقتی نوبت آن کلماتش برسد هم لام تا کام هیچ نمی گوید . اگر نشناسیدش فکر می کنید نمی شنود و فکر می کنید قرار است یک پاستای خوشمزه بخورید . اصلا یادم نمی آید وقت دیگری باهاش درد و دل کرده باشم . یادم نمی آید مشغول کار دیگری دیده باشمش . نه این که فقط آشپزی کند . نه . من جور دیگری به یادش نمی آورم . همیشه در خاطرم یک تی شرت قرمز پوشیده با یک شلوارک خاکی و دارد بدمزه ترین غذاهای دنیا را با دقت یک سر آشپز حرفه ای درست می کند و من هم توی دست و بالش می لولم و یک نفس حرف می زنم و او هیچ کلافه نمی شود و من نیز از این که مجبورم این همه راه بروم و این همه حرف بزنم و نفس کم بیاورم . نفسی تازه کنم و یک ذره آب پرتغال بنوشم و از سر بگیرم تک گویی هام را . اگر نشناسیدش حتما کلافه می شوید یا فکر می کنید دارد کلافه می شود . اما جای نگرانی نیست . همه چیز همان جور است که باید باشد . آن تی شرت قرمز ، آن آشپزخانه ، ضربه های چاقویی که روی تختهء چوبی فرود می آیند ، غرولند هایی که با یک جمله تمام می شوند ، لیوان هایی که از کابینت ها در می آیند , میزی که چیده می شود ، غذایی که بوش خوب است و طعمش هیچ تعریفی ندارد ... حالا من هم می دانم باید بشاشم توش . با این همه سامان باید با آن لحنش بگوید و بهم جرات بدهد . دارم دست دست می کنم تا پیداش شود .
جمعه 15 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 8:23 PM]
Thursday, September 16, 2010
« بر سر آنم که گر ز دست بر آید ... »
حالا که فکر می کنم می بینم باید تمام این اتفاقات می افتد . یک تابستانی تو باید تمام می شدی . باید بعد از این همه خواستن , می رسیدم و تمام می شدی تا من تمام کنم این همه سال خواستن را . باید روی تردمیل راه بروید با فکر کسی که دوستش دارید و بی هوس داشتنش بس که داشتنش را تجربه کرده اید و می دانید تجربه اش با تمام قشنگیش هیچ پایدار نبود و همیشه مثل یک ماهی خیس داشت لیز می خوزد از دستان تان ( این مثال را اولین بار کی زد ؟ ) , باید راه بروید بی مقصد تا بفهمید سایه که می گوید اون اونقدر هام ناراحت نیست ! یعنی چی . بعد که رسیدید به باور , خودتان داوطلبانه می گویید ؛ اصلا ناراحت نیست . چرا باشه ؟! ... و خوب می دانید از اولش هم برای دلداری شما بود که می گفت اونقدر ها ناراحت نیست . وگرنه از اولش می گفت ! می گفت آیسا دست بردار . تمامش کن . اون آدم تخمش هم نیست . دارد زندگیش را می کند بی آن که برایش مهم باشد تو این روزها زندگی نمی کنی . فقط می گذرانی . می گذرانی و دوست داری عقربه های ساعت شتاب بگیرند چون خوب می دانی فقط باید زمان بگذرد بس که فقط زمان مرهم زخم های این شکلی ست و نه هیچ چیز دیگری ... سایه دوستی می کند که نمی زند توی دهانم و لالم نمی کند . با زبان بی زبانی بهم می فهماند برایت تمام شده ام . آن قدر که ناراحت نیستی هیچ . خوش هم می گذرانی ... همان یک جمله کافیست ! « آیسا ! بعضی پسرها قدرت عجیبی دارند توی فراموش کردن ! » و من دلم می خواهد بپرسم یعنی او هم از آن پسرهاست ؟ پس چرا من نمی دانستم . چرا هیچ چیز ازت نمی دانستم ... نمی گویم . نمی خواهم سایه بداند این همه نمی شناختمت . فکر می کنم خوش به حال تان پسرهای خوشبخت ِ فراموش کار . باید روی تردمیل راه بروید بی مقصد تا بفهمید این شش سال درجا زدن را باید یکجا تمامش می کردید سرانجام . گیرم که نه چندان خوش سرانجام . آن وقت به صورت نمادین دکمهء آف را می زنید . می پرید پایین و قلپ قلپ اب می نوشید . همین جور که رد عرق می رود از پیشانی تان پایین ...
چهارشنبه 13 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 12:34 PM]
Tuesday, September 14, 2010
سایه می گفت از تمام این روزها که فارغ شدم یک روز , یک هو دنیا برایم فراخ می شود . باید از درد هیچ به ساندویچ کوکو سبزی تان لب نزده باشید ، قبلش هم ناهار نخورده باشید ، قبل ترش صبحانه ، دیشبش شام ... تا بفهمید این کلمات چه جادویی می کنند وقتی آن جور رمز آلود و هیجان زده از دهان سایه خارج می شوند ... من آرام شدم . از همان لحظه که کلمات آن جور قشنگی از دهان سایه آمد بیرون و پخش شد روی میز , دنیام کش آمد . هی فراخ تر شد . هی فراخ تر می شود . امروز که چشمم افتاد به آسمان ابری فکر کردم چه یادم رفته بود که چه دوست دارم ابری آسمان را . چه حواسم نبود این روزها باد بهار کرده مرداد ِ تهران را ...
سه شنبه 12 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 9:29 PM]
Monday, September 13, 2010
باید باشند . آدم هایی به بزرگی کیوان صمیمی که وقتی این همه نا امید نشسته ایم به خواندن خبرها ، همین جور که نگران حالش و حالشان هستیم ، فکر کنیم چه آدم های بزرگی . که یاد مجید توکلی امید را زنده کند توی دل هامان . که بشنود قهرمان های ما . که گیرم بگوییم گذشته دورهء قهرمان سازی , باز وجودشان پشت آدم را گرم می کند . باید باشند آدم هایی که بشوند شیوا نظر آهاری که هنوز لبخند به لب دارد وقت آزادی ؛ خنده یادش نرفته ؟ ... که نام شان مثل زید آبادی بشود غرور . که بشنود صفایی فراهانی که آن جور مردانه بر می گردد توی زندان . انگار نه انگار که زندان جایی ست که آزادی نیست . هست لابد . هست لابد که ما نمی دانیم و نفهمیدیمش . که بشوند تاج زاده . آدم هایی مثل پیام که همین جور که اشک حلقه زده توی چشم هاشان بگویند ؛ شما پسر من را کشتید ؟ ... و عجب صدایی دارد این پیام . انگاری روی صحنه ء تئاتر . انگاری نور تابیده روی صورتش ، تماشاچی ها بهت زده ؛ شما امیر من را کشتید ؟ ... یک جور بپرسند که آدم لال شود . که آدم تازه بفهمد داغ این خبر را ؛ پس امیر را کشتند ؟ پس سهراب را کشتند . محسن روح الامینی را و ترانه را و محرم چگینی و اشکان سهرابی و ندا را کشتند و بگویم باز ؟ کیانوش آسا را ، مهدی فرهادی را و آخ که چه این همه اسم می لرزاند دل آدم را ... نه انگار که یک سال گذشت از آن روزها . نه انگار که ما می دانستیم . تازه داشتیم می فهمیدیم . آنها عزیزان ما را کشتند . انگار آدم تازه بفهمد سنگینی بار این کلمه را . کشتن را و کشته شدن را . در سکوت تماشاچی ها ، این کلمه مثل هیولایی می آید بیرون از میان لب های پیام و پخش می شود روی میز ، لا به لای صندلی ها ... باید باشند آدم هایی مثل پیام تا دل آدم قرص شود که هستند آدم هایی که یادشان نرفته و نمی رود تا آخر دنیا . که آدم ها هیچ نمی گویند این روزها ، اما دلشان خون است و چشم شان اشک هنوز که شبی ، نیمه شبی وسط خوش گذرانی ها به زبان می آید . که انگار می خواهند انتقام بگیرند . انتقام مرگ امیر جوادی فرشان را بگیرند ... باید باشند که اگر نبودند از پا درمان می آورد روزهای بعد از عاشورا...
زن روزهاي ابري @ [ 11:03 PM]
Sunday, September 12, 2010
« خاک بر سر کن غم ایام را ... »
یک کفش تازهء ورزشی خریده ام و خدا می داند که هیچ چیز به اندازهء یک کفش تازه من را سر حال و سر شوق و سر زندگی نمی آورد . همین جوری که نشسته ام روی نیمکت فکر می کنم هیچ چیز به اندازهء دل کندن از یک آدم سخت نیست . تا پیش از این فکر می کردم مرگ عزیز سخت است . اما این که عزیزت نمرده باشد و تو باید او را و دوست داشتنش را در خودت بمیرانی درد دارد . باید حضورش را توی لحظه لحظهء زندگیت ، توی خواب هات ... باید خاطراتش را بگذاری توی قبر و خاک بریزی روش خیلی اندوه دارد . و من دروغ گفتم اگر گفتم از مرگ عزیز سخت تر که نیست . هست . بدجوری هم هست . من یک کفش سفید تازه خریده ام که بدجوری سر حالم آورده . همین جوری که نشسته ام روی نیمکت و هوای بهاری مرداد را استنشاق می کنم هی باید حواسم باشد که یادم نیاید هفت ملیارد آدم روی کرهء زمین زندگی می کنند و من دلتنگ همانی هستم که دوازده خرداد هشتاد و نه رفت یک جای دور . یک جایی که دیگر دستم هم بهش نمی رسد ... آخ که عجب مصیبتی !
نچ ! حالا که توی کیسه های خریدم یک کفش سفید تازه هست که بدجوری سرحالم آورده سخت تر نیست . از مرگ عزیز سخت تر نیست . دست کم می تواند خیالم آسوده باشد کسی که دوستش دارم , رفته یک جای دور که دستم بهش نمی رسد اما زندگی به کامش هست ... و این نه عشق , که دوست داشتن است لابد که مقدس نیست اما حس خوبی ست . دست کم حالا که نشسته ام روی نیمکت و باد می وزد زیر شالم و نوازش می کند گردنم را ، حس دنیا به کام بودن کسی که دوستش داری , حس خوبی ست ...
سه شنبه 12 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 8:54 PM]
Saturday, September 11, 2010
پنج کیلو لاغر شدم . نه برای خاطر این که می خواستم خودم را با نخوردن به کشتن دهم . چون غذا خوردنم نمی امد . وقتی این بازی غذا نخوردن را سه روز ادامه بدهی دچار یک بیماری می شوی که نمی دانم اسمش چیست اما حتما یک بیماری ست . چون معده همه چیز را پس می زند . معدهء من همه چیز را پس زد . شده بودم پوست و استخوان . جان کندم تا برگشتم به غذا خوردن . اما نشد که دو وعده را بکنم سه وعده . با این همه آثارش ماند . وقت غذا خوردن هر وقت یادت می افتادم عقم می گرفت . می خواستم بالا بیاورم . نه چون ازت بدم می آمد . هیچ وقت انقدر خوشبخت نبودم که ازت بدم بیاید و تمامت کنم توی ذهنم . یاد تمام اتفاقاتی که افتاد حالم را بد می کرد . بعد از گلوم نمی رفت پایین . بوی غذاها که می خورد به دماغم عق می زدم . با فکرت مبارزه می کردم تا قاشق هفتم هشتم . دیگر نمی شد ادامه دهم . یک چیز شبیه انرکسیا . بدجوری افتاده بودم به مطالعهء خودم . خودم را توی تمام این سال ها این همه شکننده ندیده بودم در برابرت و در برابر دنیا . بهت زده به آیسایی نگاه می کردم که داشت ذره ذره آب می شد و تمام می شد از درد نبودنت ... هیچ ندانسته بودم نبودنت این همه سخت است ...
دوشنبه 11 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 10:29 PM]
Friday, September 10, 2010
« آره سایه عجیب است . خیلی هم عجیب است ! »
روی بیلبورد نوشته ؛ گرد و غبار و باد و باران . آرامش آسمان تهران به هم می خورد ... چه احمقانه . چه چیز غیر از این هوای ابر و باد غروب خانهء هنرمندان می تواند آرامش بخش تر و لذتبخش تر باشد . راست گفتی که این نا آرامی بهتر است برای ما . اما خبری از باران نیست . نه باران می بارد از آسمان و نه ماهی های ساردین . نوشته ای ؛ توی رادیو می گفتند در پاسداران باران گرفته و ماشین ها از پنجره پارو در آورده اند . اما ترافیک روان است و مشکلی نیست . من اولش فکر می کنم چه عجیب . سر همت که می رسیم می بینم دارم خیس می شوم از زیر . می گویم آقا درز این درهای ماشین تان را می گرفتید خوب . آقاهه جای آن که شعور به خرج بدهد و رادیوش را روشن کند تا بفهمد نباید بیاید سمت پاسداران یک آهنگ عاشقانهء آرام گذاشته . آیسا هم جای آن که شعور به خرج بدهد و اوضاع پاسداران را به آقاهه بگوید ، با خودش فکر کرد چه عجیب ... برای همین ما پارو نداریم . بی آن که ترافیک درست کنیم توی شهر و راه را بند بیاوریم ، چهار تایی ماشین را هل می دهیم بالا . من لعنت می فرستم به خودم که هیچ حرفت را گوش ندادم . می دانم شب قدر هم کار خودم را می کنم . تو که می دانی من چه لجبازم ... من تو را دوست دارم سایه . برای امروز و برای جمله هایی که تنها می شد به تو گفت و تنها می شد از دهان تو شنید . برای دوستی ات که عجیب غنیمت است . عجیب ... فقط به تو می شود گفت وقتی « صد سال تنهایی » را بستم ، وقتی آخرین جمله اش را خواندم و کتاب را بستم ، می خواستم از لذت اشک بریزم . می خواستم از شوق های های گریه کنم . از شوق وجود آدم هایی مثل مارکز ... من راست می گویم که ما داریم خودمان را با ادبیات ، با داستان بازی گول می زنیم . اما تو هم راست می گویی که خیلی ها از این لذت محرومند ... من این شب ها دارم داستان دختری را می خوانم که عجیب عاشق شد . توی اولین ماه های بیست و پنج سالگیش عاشق شد و عاشق ماند ... تا آخر دنیا ...
یکشنبه 10 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 10:18 PM]
Thursday, September 09, 2010
و شروع کردم ؛ « سال ها سال بعد ، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا ، در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود ، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود . »
من داشتم یک موضوع سادهء فیزیکی را ماورائی می کردم . این جوری بلد بودم . قداست بدهم به هر چیز پیش و پا افتادهء ساده ای . گیرم این موضوع آن قدر خرابم کرده بود که نه ساده بود و نه پیش و پا افتاده اما به غایت زمینی بود و هیچ قداستی نداشت پشتش . تو آن قدر به من فکر نمی کردی که در بند اذیتم هم نبودی . آن قدر فکر نمی کردی که حتی یادت نمی آمد داری با این عکس ها آزارم می دهی . آن روز بود که فهمیدم من از ذهنت رفته ام و تمام . جای بحث نداشت و ندارد . عشقی که برای من آسمانی بود برای تو هیچ معنایی نداشت . من به اندازهء یک دختر هفده ساله و اولین عشق ، کودک شده بودم و تو خیلی ساده همه چیز را زمینی می دیدی . یکی که تمام شده ، دیگر تمام شده . حتی مهم نیست از چه چیزی داشته یا دارد آسیب می بیند . حتی به تخمم ...
فکر کردم بیست و پنج سالگیم دارد به پایان می رسد و من هنوز « صد سال تنهایی » مارکز را نخوانده ام . هر چند این روزها خواندن سخت ترین کار دنیاست اما وقتش بود شروع کنم .
جمعه 8 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 11:56 PM]
Wednesday, September 08, 2010
« در آن هوس که شود رام آن نگار و نشد ... »
فکر می کنم تو دروغ می گویی . به تو هم خوش گذشت . بدی هایی هم داشت . اما خوبی هاش از یادت نرفته . تو دروغ می گویی . من همش خاطرات بد نیستم . من به نفرین اعتقاد دارم . فکر می کنم یکی یک روز که حالمان خوب بود , که خوشبختی از برق چشم هامان پیدا بود , که دست هم را گرفته بودیم و من فکر می کردم چه خوب است تو بلدی یک دستی رانندگی کنی , کاری که من هیچ بلدش نیستم , که دست هم را گرفته بودیم و می شنیدیم ؛ آی ویش آی واز اِ پانک راکر ویت فلاورز این مای هد ... و من هم با هاش می خواندم چون این جای آهنگه را دوست دارم زیاد ، یکی دلش با ما نبود . دلش خوشی ما را نخواست . من باور نمی کنم که برایت همیشه خاطرات بد بودم , که حضورم حالت را خراب می کند . باور نمی کنم یا نمی خواهم که باور کنم ؟ برای من بهتر است که باور نکنم . وگرنه بعد از این به کی می شود اعتماد کرد ؟ کدام دوستت دارمی از دوستت دارم های تو راستکی تر می تواند باشد که بهش اعتماد کنم . به پسره می گویم دوستش داشتم . هنوز هم دارم . می گویم یک جای کوچک توی قلبم همیشه برایش هست که نمی توانم با کسی پرش کنم . پسره می پرسد نمی توانی یا نمی خواهی ؟ ... دستم را خوانده بس که بی عرضه ام . می گویم نمی خواهم . می گویم بودنش یعنی دوستت دارم ها وقتی گفته می شوند راست راستند . مثل نمی خواهمت ها . مثل دوستت ندارم ها . بهش می گویم بودنش یعنی می توانم جای دیگری را بدهم به آدم های دیگری و خاطرات دیگری . می گویم من نمی توانم با کینه زندگی کنم . دست خودم نیست . می پرسم می توانی با کسی باشی که یک جای کوچک قلبش مال یک « دوستت دارم ِ » دیگر است ؟ پسره رفته که فکر کند . من اما فرار را بر قرار ترجیح می دهم . فکر می کنم این راه من نیست . بودن با یکی دیگر ، غصهء رفتنت را جبران نمی کند . ته نشین شاید ... می گویم رزا من بلد نیستم . من این جوری بلد نیستم . می گویم ته ِ تهش بهم خوش نمی گذرد . خوشبخت نیستم . می گوید حالا خوشبختی ؟ ... نمی دانم . خوبی ؟ نمی دانم ... حال پرسی شان حال پرسی از سر دلسوزی ست . نمی پرسند که بدانند خوبم یا نه . می پرسند که انگار گفته باشند می دانند خوب نیستم . انگار توی بیمارستان آمده باشند ملاقاتم . روناک که می گوید ؛ « آخه تو خیلی دوسش داشتی » قلبم تیر می کشد . فکر می کنم تنها روناک فهمید . فکر می کنم چه عجیب که تنها کسی که فکرش را نمی کردم می دانست حال دل مرا . می پرسم ؛ « اونم دوسم داشت . مگه نه ؟ » ... می گوید ؛ « آره ! » با اطمینان . خیالم راحت می شود . آره . تو دروغ می گویی ...
پنجشنبه 7 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 11:28 PM]
Tuesday, September 07, 2010
تلفن را بر می دارم که به خواهره زنگ بزنم ؛ دویست و هشتاد و سه ، چهل و ... وای ! آف را می زنم . یک هو وحشت می کنم . خشکم می زند . می نشینم روی صندلی . صدام در نمی آید . حتی نمی توانم تکان بخورم . دارم شمارهء تو را می گیرم . روزها با خودم کلنجار رفتم تا از زندگیم و خواب هام و خیال هام بیندازمت بیرون . آن روز خوبتر بودم از روزهای قبلش . دستم اما شماره ات را می گیرد . این همه تلاش برای فراموش کردنت انگار بیهوده بود . هر چه رشته بودم پنبه شد . فکر می کنم چه چیزهای زیادی هست که باید از یاد ببرم و من چه ناتوانم برای این همه فراموش کردن . چه جزئیات کوچکی . رنگ چشم هات ، آهنگ صدات ، نام کوچه ات ، شماره تلفنت ، شماره تلفنت ، شماره تلفنت ، آهنگ صدات ... ذهنم دردش می گیرد .... بعد تر ، دوباره شماره ات را می گیرم اشتباهی . سیاوش می گفت خطای سهوی وجود ندارد . من فکر می کنم چه بی شعور است ناخود آگاهم . سیاوش یک چیز دیگر هم می گفت . کاری که آدم می کند توی هر لحظه بهترین کاریست که می تواند بکند . که باید بکند . این جوری خودم را آرام می کنم . می نویسم ؛ به جون بابام اشتباه گرفتم . ببخشید . می آیم بنویسم هر بار هم که بعد از این شماره ات را گرفتم جواب نده . حتما اشتباه گرفته ام . بعد فکر می کنم بی خیال . یک هو دیدی دلم خواست بشنوم صدات را .
سه شنبه 5 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 10:56 PM]
از این همه حجم سکوتت وحشت می کنم . سکوتی که می رسد به حالا . نه حالا . به سه شنبه شبی که می گویی تمام آن روزها یاد آور خاطرات بد است برایت . من فکر می کنم چه ترسناک . چه ترسناک که یکی کنارت باشد و این همه نزدیک بی آن که بدانی چی می گذرد توی مغزش . بی آن که بدانی دارد عذاب می کشد هر لحظه و بیزار تر می شود هی و هی . خیلی ترس دارد . دلم می خواهد بر گردم به تک تک آدم های زندگیم ؛ « کجاهاش بیشتر از من بدتان آمد که من نفهمیدم ؟ کجای سکوت تان نفرت بود و بیزاری که من نشنیدم ؟ » امروز روز بدی بود .
یک شنبه 3 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 12:26 AM]
Sunday, September 05, 2010
1 _ من عادت ندارم نوشته های وقت دلتنگیم را ، وقت دلتنگیم پابلیش کنم . حالم که خوب شد ، می گذارم شان این جا . بی آن که چراش را بدانم . شاید چون ترحم را دلم نمی خواهد . چون دلسوزی دیگران ناراحتم می کند و دلچرکینم می کند . چون این ناراحتی ها دلسوزی ندارد اصلا . برای همه هست . اول ها به رفقایی که بعد از خواندن نوشته هایم نگرانم می شدند و زنگ می زدند که حالم را بپرسند باید توضیح می دادم این نوشته مال دو ماه پیش است ، مال سه هفته پیش است . می گفتم این نوشته تنها حس یک لحظه بود و تمام . باید می گفتم حالا خوبم و لبخند به لب دارم و دنیام مرتب است ... حالا تاریخ می گذارم زیر شان تا خیال آدم ها راحت باشد که خوبم . تنها دلم خواسته حس آن شبم را با شما شریک شوم . من از دلداری تان بسیار ممنونم . تاریخ این نوشته ها یعنی بیشتر از یک ماه از غم آن روزهام می گذرد . حالا خوبم . گفتم که . زندگیم به هم ریخته . چیز گرانبهایی را از دست داده ام که بابتش غمگین و دلشکسته ام . نه فقط بابت از دست دادن آن آدم . بابت از دست رفتن خاطراتم و احترامم و تمام حس های قشنگم . اما اولین بار نیست . همهء ما این رفتن ها را و از دست دادن ها را تجربه کرده ایم . زندگی یادمان داده چطور باهاش کنار بیاییم . هر کدام مان راه خودمان را داریم برای فراموش کردنش . من راهم نوشتن است . ممنونم از نامه های تان و از احوال پرسی تان . این خوبم در جواب تمام احوال پرسی های دلسوزانه ای بود که دل نگرانم بودند .
2 _ آدم یک وقت هایی دلش می خواهد یکی باشد که یک ته صدایی هم داشته باشد و آدم دلش که هوس کرد زنگ بزند بگوید بد جوری دلم هوای لیلای من کجا می بری را کرده . می شود بخوانیش ... و بخواند . بعد گوشی به دست و آواز به گوش ، خوش خوشان همین جوری که پرده را زده کنار و دارد به ناز و کرشمه های وقت راه رفتن ِ یک گربهء سفید و سیاه توی آفتاب حیاط نگاه می کند فکر کند دارد فصل عوض می شود . فکر کند چه درخت ها زود شروع کرده اند برگریزان شان را . بعد بنشیند روی دستهء مبل و بگوید صدات که خوب بود . خودت چطوری ؟ ...
3 _ « زیر آفتاب خوش خیال عصر » هیچ هم کتاب خوبی نیست .
4 _ « و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم می رقصیدیم و می رقصیدیم و می رقصیدیم ... » از نامهء فرزاد کمانگر به دانش آموزانش
زن روزهاي ابري @ [ 11:14 PM]
من به هر قیمتی که شد آدم ها را نگه داشتم . مال خانه به دوشی سال های کودکیم بود لابد که یک روز حرص زدم که هی دوست پیدا کنم و هی نگهش دارم به هر قیمتی . تا دوباره که چمدانم را جمع کردم ، قبل رفتن سست شود پاهام , که اشک حلقه بزند توی چشم هام . انگار می خواستم جبران کنم تمام سال هایی که رفتم , بی آن که دلتنگم شوند و دلتنگ شان شوم . می خواستم خودم را آویزان دنیا کنم و آدم هاش . می خواستم از زبان شان بشنوم ؛ « دلمان برایت تنگ می شود ! » و من فکر کنم چه خوب ! کسی هست یک جای دنیا که دلتنگم باشد . به هر قیمتی می خواستم مال من باشید . دلم هم که رنجید گفتم به جهنم . نگه شان می دارم . هی کینه روی کینه تلنبار کردم . یک روز داشتم با تو حرف می زدم . زنگ زده بودم که رفاقت مان را نجات دهم . به شیوهء خودم که می دانم به مذاق تو خوش نمی آمد هیچ وقت . همین جوری که حرف می زدی دلسرد شدم . فکر کردم هفت ملیارد آدم روی کرهء زمین زندگی می کنند . هفت ملیارد یعنی خیلی . یعنی آدم باید حالا حالا ها زندگی کند که یک هزارم شان را بشناسد . این همه آدم و من در به در دنبال رفیقی می گردم که از دیدنم و دوست هام و صد متریم حتی بیزار است . فکر کردم می مانم صد و یک متریش . نه حتی . دور تر . هزار ها کیلومتر دور تر . فکر کردم می خواستم رفاقت مان را نجات دهم که دیدم تو از سال های رفاقت مان و نه فقط یک سال گذشته , هیچ به خوبی یاد نمی کنی . فکر کردم کی این همه بیزار شدی که من نفهمیدم ؟ فکر کردم چه سکوتت وحشتناک بود توی تمام این مدتی که دیگر من را نمی خواستی و دوستی مان این همه عذابت می داد و هیچ نمی گفتی . سایه گفته بود ؛ می خواهی جاتان را عوض کنی ! گفته بودم آره ! مستی است و راستی . اما نتیجه اش این بود که جام را فهمیدم توی دوستی مان . فهمیدم من دارم حسرت رفاقت از دست رفته ای را می خورم که تو ازش بیزاری . ادامه دادنش و نجاتش بیهوده بود . همین شد که گفتم همان سال ها را که برای من قشنگ بود و قشنگ گذشت , هر چند نمی گویم کم نداشت , اما با تمام بدی هاش و کمی هاش خوب بود را نجات دهم هم دمم گرم . نه برای تو . تو که بیزار بودی ازش . برای خودم . برای دلم . فکر کردم من دوستی داشتم که دوازدهم خرداد هشتاد و نه پیش از خواندن آخرین نامه ات , رفت یک جای دور . یک جایی که دیگر دستم هم بهش نمی رسد . بعدش را ریختم دور . فراموش کردم . سخت بود اما کردم . فکر کردم آدم ها را به زور نمی شود نگه داشت . رفتم یک جایی خیلی دور تر از صد متری . همان جا بود که مرامم را عوض کردم . از تنهایی دق می کردم شرف داشت به این همه اصرار برای داشتنت . می دانستم بعد از این هر چه باشد ترحم است که نمی خواهمش . گفتم دیگر برای هیچ دوستی اصرار نمی کنم . گفتم بعد از این آدم ها بروند اگر دیگر من را خوش ندارند . اگر این همه از من و صد متریم بیزارند . من نه برای نگه داشتن شان و نه برای برگشتن شان اصرار نمی کنم . گفتم هر وقت دلتنگم شدند برگردند . هر وقت خودشان خواستند . نخواستند هم که هیچ و چه حیف .
شنبه 2 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 2:03 AM]
Friday, September 03, 2010
قصد جان خودم را کرده بودم انگاری . این جوری یاد مان داده بودند . باید ریاضت کشید تا رسید به لذت . انگار نمی شد لذت پی لذت بیاید . انگار باید خوشی را روی ویرانی ها ساخت . باید درد کشید . من آن شب ها دز بی تابیم بالا بود . یک جور می نشستم به هق هق که انگار تازه نامه ات را خوانده ام . انگار تازه از دست دادنت را شنیده ام . یکی نبود گوشم را بپیچاند و بگوید ؛ « تمامش می کنی یا نه ؟! » یک جور که بترسم و از ترس اشکم که هیچ ، صدام هم بخشکد توی گلوم . لال شوم کز کنم یک گوشه آرام به غصه خوردن . آن قدر غصه بخورم که از دلش لذت در بیاید . جاش نشستم گریه کردم . بلند بلند . یک جوری که چروک افتاد زیر چشم هام . از دلش هیچی در نیامد الا همین چروک ها که هی بیشتر و بیش تر شدند . بد جوری رقت انگیز بود و ترحم انگیز بود زندگیم . هنوز هم هست . با این همه دست برداشته ام از ذکر مصیبت . روضه خوانی ؟ گفتم کون لق همه شان و همه تان . من موهات را می خواستم تا دست بکشم بهشان و بروم برسم به گردنت وقت رانندگی و به جهنم که حواست پرت می شد پشت فرمان . حالا که نیست موهات و نیستی خودت می خواهم دنیا هم نباشد . نشتم به طراحی کردن . به خواندن . به تنهایی کردن . آن جور که تو گفته بودی ؛ یک مدت می خواستم نباشم ... از « عاقبت کار » کینگزلی ایمیس شروع کردم ...
جمعه 1 / مر داد
زن روزهاي ابري @ [ 10:35 PM]
ما این شب ها که هیچ نبودن بابا به مذاق مان خوش نمی آید برنامه های تهی مغزانهء امی تی وی را نگاه می کنیم و سرمان گرم می شود . این بهترین حالت سر گرم شدن است بی آن که ذره ای خاطرمان مکدر شود از سیل پاکستان و نبودن بابا و گرسنگی ، که هیچ کس دلش آشپزی هم نمی خواهد . بی خواندن بیانیه ها و نگرانی از فردا . بی آن که بپرسیم از خودمان که ما بیشماریم حقیقتا یا نه یا چی ؟ این شبها بی آن که گوگل خوانی کنیم و فیس بوک گردی کنیم تا دیدن عکس ها و خواندن خبرها غمگین مان کند ، دغدغه های دختری را می بینیم که می خواهد توی تولد شانزده سالگیش جدید ترین مدل بی ام دبلیو را هدیه بگیرد . من هیچ تمایلی به چپ ها ندارم و هیچ فکر هم نمی کنم که باید از جیب این ها در آورد و ریخت توی جیب مصیبت زده های پاکستان ، اما وقتی وسط یکی از این سوئیت سیکیتین ها ، برای کمک به سیل زده های پاکستان تبلیغ می کنند آدم دچار یک پارادوکسی می شود که نمی داند چطور باهاش کنار بیاید . و این روزها دنیا پر از تناقض هایی ست از این دست که روح را می خراشد . و من فهمیده ام برای نجات روح از خراشیدگی باید فقط سرگرم شد . نه سرگرمی های جدی روح ساز . از همین مدل سرگرمی های روم ریدر طور . که کی با کی دوست می شود . می فهمید که ؟
زن روزهاي ابري @ [ 1:31 AM]
|