Saturday, October 30, 2010
باید که تنهایی از پسش بر بیایم . من آدم ِ آدم های تازه نیستم . می دانم از حالا این بازی را باخته ام . دروغ گفتم . غصه می خورم و هیچ دلم « کلیدر » نمی خواهد و آدم تازه نمی خواهد . دلم تنها تو را می خواهد . باید که تنهایی از پسش بر بیایم . « کلیدر » را نصفه رها می کنم . چون سایه آخرش را لو داده و من از دستش عصبانیم . آدم تازه را نیز . شروع نشده به پایان می برمش . چون آخرش را می دانم . بی آن که کسی لوش داده باشد .... چه فایده از داستان هایی که تهش پیداست .
سه شنبه 23 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 9:20 PM]
Friday, October 29, 2010
خسته و کلافه ایم . داد می زنیم سر هم ، بلند بلند . هر چی دلمان می خواهد می گوییم . بعد هر کس می رود یک گوشه ای . خانه آرام می شود . ما هم . بعد من می روم غذا درست می کنم . چون خیلی خسته ایم و بسیار گرسنه ایم و چون این کار حالم را جا می آورد .
شنبه 20 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 9:57 PM]
Wednesday, October 27, 2010
جای نگرانی نیست . من همیشه فکر می کردم آدم ها یک بار عاشق می شوند و تنها یک بار . مثل رویای « شب های روشن » که می گفت . که بار اولش فرق دارد . بعد می بینی باز عاشق می شوی و این بارش با بار اول فرق دارد . یک جنس دیگر است و اما همان قدر قشنگ . یاد گرفته ام آدم ها دوبار عاشق می شوند توی زندگی . بار اولش را فراموش می کنند و بار دومش را نیز . اما دیرتر . بس که می ترسند بار آخر باشد و هی می خواهند نگهش دارند . انگار از پس فراموشی ، پیری ست که فرا می رسد . شک ندارم که بار سومش را هم یک روز برای تان می نویسم . یک روز که تجربه اش کرده باشم .
جمعه 19 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 10:30 PM]
Monday, October 25, 2010
می گویم بد جوری کونم سوخت . مامان می گوید که خیلی بی ادب شده ام . که حرف دهانم را نمی فهمم . که هر چی دلم می خواهد می گویم . می پرسم خوب سوخته . چی بگویم . بگویم نسوخته ؟ می گوید یک چیز دیگر بگو جاش . ... چی ؟ تو دستت سوخته باشد می گویی پات سوخته ؟ می گوید نه . بگو دلم سوخته ... ای بابا . مامان جان ! کون و دل با هم فرق دارند . آدم دل سوخته با آدم کون سوخته یک عالمه توفیر دارد . نمی فهمد . آدم های مودب نمی فهمند که یک وقت هایی کون آدم می سوزد و این هیچ ربطی به دل ندارد . دل سوختگی غم دارد و کون سوختگی عصبانیت . می فهمید که ؟
زن روزهاي ابري @ [ 8:31 PM]
Sunday, October 24, 2010
بابا که ریش هاش در می آید پیر تر می شود . من بدم می آید . همیشه می گفتم بابا پیر شدی ! بزن ریشاتو . بابا می زد . این که می گفتم پیر شدی لابد می ترسید که زود می رفت دستشویی و قیییژ ، صدا می آمد از پشت در . این جوری که افتاده روی تخت ، خیره به سقف ، پیر ترش کرده اند این ریش های بی صاحب . نمی گویم پیر تر شدی . غصه می خورد حتما . می پرسم بزنم ریش هات را ؟ بی آن که بمانم منتظر جوابش و بی آن که درست درمان بدانم چطور کار می کند می روم سراغ ریش تراشش . قیژ می افتم به جان ریش هاش . برای بابا ریش بزی می گذارم که بهش نمی اید ولی بامزه اش می کند . بعد سبیل می گذارم از این ها که آمده پایین از دو سمت لبش که بهش نمی آید ولی بامزه اش می کند . بعد سیبیل خالی می گذارم که بهش نمی آید و بامزه اش هم نمی کند . هی به مامان نشانش می دهم و می خندیم و تفریح می کنیم . سخت نبود . تمام شد . نگاه می کنم به صورتش توی آینه . بد تر شد . حالا لاغریش می زند توی چشم . بابا جوان تر نمی شود . کاریش هم نمی شود کرد .
جمعه 19 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 7:36 PM]
Saturday, October 23, 2010
من ارادت عجیبی دارم به آشپزخانه . آدم های آشپزخانه قشنگ را هم دوست دارم . سامان از آن دست آدم ها بود که آشپزخانه اش خوب بود . قشنگ نه آن جور که فکر کنید کاشی هاش قشنگ باشد و همه چیز تمیز و برق افتاده . منظورم یک جور گرم دلنشین مطبوعی ست . که در یخچالش پر عکس و خاطره و لیست خرید . که جایی میان لیست خریدش نوشته بود مثلا ؛ مریم الاغ است . میزش پر مجله . مجله های دو سال پیش . نه از ان ها که خواندیش . یک جوری که می شد ساعت ها توش نشست به گپ زدن . که کیف را آویزان دستگیرهء در کردن ، شال را آویزان دستهء صندلی کردن . که همین جوری که دست نوشته های روی میز را می خوانی و مجله ها را ورق می زنی، منتظر باشی سامان برگردد خانه . که همین جور که سامان آب می داد گل های کنار پنجره اش را ، من حرف می زدم و پاشنهء کفشم را گیر می دادم به پنجهء آن یکی کفشم تا پام سر بخورد بیرون و بعد آن یکی کفشم را . بعد جایی میان حرف هام و چرخیدن های سامان هی از این ور به آن ور ، دستش می رفت سمت گیرهء سرم و موهام می ریخت روی شانه هام . هیچ وقت هم نمی فهمیدم . همیشه وقت رفتن می گفتم ؛ « اِ ! تو کی باز کردی موهام را که من نفهمیدم » ... بدش می آمد از موهای بسته . از مال من بیشتر که آن جور شلخته ای جمعش می کردم بالای سرم و جلوزلفی هام ریخته بود توی چشم هام . مثل آقا سعید همیشه می گفت تو دنیا رو خط خطی نمی بینی ؟ تازگی یاد گرفته ام موهام را بدهم عقب . آرش می گوید تو که دوباره مثل مثل خاله ها شدی . همهء زن های جوان تمیز مرتب از نظر آرش مثل خاله هان . تازگی آرایش می کنم و موهام را می دهم بالا . آرش آن جور شلخته را بیشتر دوست دارد . من اما کلافه ام می کند این روزها . همه شان را می دهم بالا و از شرشان راحت می شوم . باز می زند به سرم که کوتاه شان کنم . دلم نمی آید . آهان آشپزخانه را می گفتم . من آدم های آشپزخانه قشنگ را دوست دارم .
زن روزهاي ابري @ [ 8:31 PM]
Friday, October 22, 2010
« خشمگینانه , خان دایی , خامنه ای ... »
آن جا که می گوید ؛ « راستی خبر داری ؟ دارم شوهر می کنم . » نه این جاش . این جاش تازه اول مصیبت است . بعدش که می گوید ؛ « بکن به درک ! خیال می کنی از پا در می آیم ؟ ... » چه کیفی می کند آدم . همان حرفی ست که باید می گفت و نگفت بس که جراتش را نداشت و بس که از پا در آمده بود . با این همه حقش بود گفته می شد . یک حرف هایی باید گفته شوند . حتی اگر آدم نداند . حتی اگر آدم دیر بفهمد . « چه باک ! ببین . آرامم آرامتر از نبض یک مرده ... » من نگفتم بس که آرام نبودم و دلم آتش گرفته بود . بس که قلبم تند می زد ، تندتر از قلب یک گنجشک ترسیده . یک گنجشک زنده . هیچ وقت آن قدر زنده نبودم و قلبم نمی تپید از عصبانیت و و حشت که آن وقت . باقیش را گفتم اما . « جگ لندن پول عشق ماجراجویی من اما می دیدم تو ژوکوند بودی . تو را باید می ربودند ترا ربودند ... » می خندی ؟ خنده ندارد که . گفتم ، چون تو ژوکوند من بودی . جدی جدی ... حالا که گذشته . بعد از این نخند . من هم نمی گویم . بعد از این می گویم ؛ « بکن ! به درک ... » گیرم که از پا هم در آمده باشم ... یعنی یک چیز هایی سخت است . گفتنش . حتی فکر گفتنش ترسناک است . آدم به ژوکوندش می گوید به درک ؟ نمی گوید . اما باید گفت و این درست ترین و سخت ترین کار دنیاست در جواب بی رحمی ِ « راستی ! خبر داری ؟ » ... می خواهم بگویم یک وقت هایی خون را باید با خون شست . گیرم تو فکر کنی خونی در کار نبود . گیرم فکر کنی تو یک تصمیم ساده گرفته بودی که خیلی هم اخلاق پشتش بود . برای من اما خون بود و خیانت بود و کلمه هایی که خ دارند چه خوب می رسانند مفهوم کاری را که تو کردی . حتی خیار , خربزه . چون خ یک جور بد اخلاقی می رود توی مغز آدم . سوراخ می کند . می خراشد . مثل سوراخ , خراشیدن . چه دوست دارم یک وقت هایی مزخرف بنویسم . همین جوری . محض خوشی . حتی همین خوشی که خ دارد یا خنده , یا حسرت که خ ندارد . نچ ! حسرت حال من است . کلمات ح دار بیشتر غمگینند و کاری که تو کردی خشمگینانه بود و حال من غمگینانه . تو را کلمات خ دار معنا می کنند . می فهمی که ؟ همین خشمگینانه . خان دایی ، خامنه ای ... نه ؟ ... هیچی . شب به خیر .
دوشنبه 15 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 11:42 PM]
Wednesday, October 20, 2010
بابا دارد خودش را لوس می کنم برای یکی از فامیل های دورشان . شما این ها را نمی شناسید . یک فامیل عریض و طویل بزرگی اند که سال به سال هم را نمی بینند . توی مجلس ختم ها به هم می رسند . یک جور گرمی روبوسی می کنند و بلند بلند ترکی حرف می زنند که انگار برای هم می میرند . وقتی می گویم بلند بلند یعنی حقیقتا بلند بلند . فارسی حرف زدن شان معمولی ست . وقت ترکی حرف زدن انگار طرف صحبت شان کر است . هوار می کشند ؛ « هاردا سن حسن ؟! » ... همیشه با هم قهرند . اما عاشق این جور مناسکند . عیادت مریض و مجلس ختم . این جور مراسم ها قهر و آشتی نمی شناسد . همه شان حضور فعال دارند . این دو هفته من آدم هایی را دیده ام که تا به حال ندیده بودمشان . این فامیل دورشان هم خبر دیر بهش رسیده . گفتم که با هم قهرند . خبر یک وقت هایی گیر می کند جایی میان قهرها . بهم می گوید ؛ ببخشید من دیر اومدم . بعد می گوید نمی دانم شاگرد مغازهء کی را دیده که گفته شاگرد مغازهء داوود را دیده که گفته برادر داوود تصادف کرده و او هم تا خبر را شنیده موتور گرفته و آمده این وری و اصلا انگار نه انگار که دو ساعت مانده به وقت ملاقات و کلنش که این ها قانون سرشان نمی شود . حتما یک پولی هم داده دربان و آمده بالا . بعد یک جوری از دور می دود سمت تخت بابا و سرش را می بوسد و اشک می ریزد که من از خنده روده بر می شوم . یعنی جنتی بهتر از این گریه می کرد توی نماز جمعه . من خنده ام را جمع و جور می کنم که خیلی قیافه ام را احمق می کند . می گذارم بابا خودش را برای فامیل دورشان لوس کند و کتابم را می گیرم دستم و به خواندن ادامه می دهم . یک چیز دیگری هم دارند این خاندان و آن هم این که عاشق رساندن خبرهای بدند . برای همین عجیب است که خبر تصادف بابا این همه دیر بهش رسیده . تا می آید خبر مرگ یکی را می دهد که بعید می دانم بابا بیشتر از یک بار دیده باشدش . بابا یک جوری افسوس می خورد که انگار با مرحوم رفیق گرمابه و گلستان بوده . من سرم را از روی کتاب می آورم بالا تا ببینم کی مرده که این فامیل دور باید خبرش را حالا به بابا بدهد . می گوید ؛ سنی هم نداشت . بابا تائید می کند ؛ آره سنی نداشت ! فامیل دوره می گوید ؛ هفتاد سالش بود فکر کنم ! من دیگر نمی توانم جلوی خودم را بگیرم . سنی نداشت ؟! همه دویست سال عمر می کنن مگه ؟ ... می روم پایین چای بخورم . می دانم حالا حالا ها حرف دارند برای گفتن . بابا هم به من نیازی ندارد . سرش گرم خبر مرگ و میرهای فامیل است و مراسم ختم هایی که از رفتن شان محروم است .
پنجشنبه 11 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 8:48 PM]
Monday, October 18, 2010
کلنش وجودش دلگرمی ست . از آن آدم هایی که توی کاری که می کنند هیچی نیستند و باز دارند با پشتکار به کارشان ادامه می دهند . از آشپزیش که بگذریم . یک غروب هایی بود که از ترافیک و دود جان سالم به در برده بودم و چهار تا طبقه خودم را کشانده بودم بالا . کیفم را آویزان دستهء صندلی می کردم و خودم را می انداختم روی صندلی و لپم را آویزان دست هام می کردم و می گفتم سرم درد می کند . سامان خیلی جدی و با اعتماد بنفس یک پزشک حاذق یک لیوان از یک چیزی می داد به خوردم که بوی عجیبی داشت . همین جوری که قلب قلب می نوشیدم و او بلند بلند یک شعری را برایم می خواند که تازه خوانده بودش ، فکر می کردم الان است که سرم خوب شود . اما نمی شد . یعنی یک جوری آن لیوان را می داد دستت که فکر می کردی معجزه می کند . اما جوشانده های من در آوردیش هم مثل آشپزیش بود . هیچ افاقه نمی کرد . بعد از نیم ساعت یک ژلوفن از کیفم در می آوردم و می انداختم بالا . آهان ! این جاش بود که سامان را دوست داشتم . می گفت ؛ « به قرصی می قرصیا ! وا بدی ، وا می دی ! » ... نه برای خاطر جوشانده های بی اثرش ، برای همین جمله ای که می گفت . آدم ها دو دسته اند . یا « شب یلدا » را یک بار دیده اند و تمام . یا صد بار دیده اند و دیالوگ هاش را حفظند و گه گاه استفاده می کنند . مثل « کاغذ بی خط » ، « هامون » . و آدم های این دسته تعدادشان کم است . یک جوری که من همه شان را دوست دارم . یعنی دو روز است که دارم فکر می کنم آدمی که همیشه می دانست چی را باید کی بگوید چرا باید این همه کمرنگ می شد توی زندگیم و نمی فهمم . بعدا در باب آشپزخانه اش هم خواهم گفت .
زن روزهاي ابري @ [ 8:53 PM]
Sunday, October 17, 2010
پنجره باز است و باد تکان می دهد برگ درخت های سبک را . من توی اتاق پانصد و چهارده ، ایستاده ام کنار پنجره , خودم را کشیده ام بالا روی پنجه های پاهام و دارم به رفت و آمد ماشین ها نگاه می کنم تا سرم گرم شود . مریض بغلی را هم که یک دکتر پیری ست که دارد می میرد ، برده اند آی سی یو . من قبل از رفتن باهاش خداحافظی کردم که نشنید . همسرش را که تمام روز می نشیند روی مبل و مجله ها را ورق می زند و صداش هم در نمی آید دلداری دادم . که حالش خوب می شود و نگران نباشد و از این تعارف های معمول . نه از روی سرگرم شدگی . حقیقتا دل نگرانش بودم . از آن بابا بزرگ های سفید مفید مهربان به نظر می رسد . ترکند . از ترکی حرف زدن شان یک حس خوبی به آدم دست می دهد . وقتی به هم می رسیم و جامان را عوض می کنیم دربارهء پیرمرده هم با هم حرف می زنیم . مثلا من به خواهره می گویم بردنش آی سی یو ، او شب که می اید خانه می گوید برش گرداندند . مامان می گوید امروز یک عالمه حرف زد . منظور ما از یک عالمه چیزی در حد خوبم و متشکرم است که برای پیرمردی که فکر می کنیم دارد می میرد کلی ست . برادره می گوید پارکینسون هم دارد . من نمی دانم پارکینسون چیست . نمی دانم چرا اما فکر می کنم آدم های پارکینسون دار باید یک جای شان بلرزد . هان ؟ حالا که مریض بغلی نیست ، سرم را گرم کرده ام با رفت و آمد ماشین ها . گاهی که حوصله ام سر می رود هم یک هدفی آن پایین پیدا می کنم برای خودم و تفم را نشانه می گیرم سمتش که نمی رسد . چون باد تفم را توی هوا این ور آن ور می برد و می اندازد یک جای پرتی . سرگرمی بیمزه ای ست . این بازی را باید دو نفری انجام داد . تنهایی نمی چسبد . به ساعت نگاه می کنم . هنوز کلی مانده تا تمام شدن نوبتم . زمان یک جوری نمی گذرد که انگار قرار نیست حالا حالا ها شب برسد . « کلیدر » را می خوانم ، بی حوصله .
چهارشنبه 10 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 8:58 PM]
Saturday, October 16, 2010
انگار هیچ کس نمی فهمد . من حق دارم و اصلا حق نه ، دوست دارم الان عصبانی و خشمگین باشم و دلم چرکین شده باشد از دنیا . مثل بابا که گفت ؛ « چرا این جوری شد بابا ؟ من داشتم می رفتم سر کار ! » انگار آدم هایی که دارند می روند سر کار نباید و انصاف نیست که تصادف کنند . دلم خواست بگویم من هم داشتم بیست و پنج سالگی باشکوهم را تمام می کردم بابا . تمام شد . تمام می شود . اما بی هیچ شکوه و آرامشی . دلم خواست بغلش کنم و بگویم ؛ چرا این جوری شد بابا ؟ ... مثل خواهره که شبش می گفت چرا این جوری شد . مثل مامان که پرسید چرا این جوری شد . همه این سوال را کردیم . یکی دیر تر و یکی زودتر . اما هیچ کس باورش نمی شد . بعد که « ... » می گوید چرا شاکی هستی الان ؟ دیگر کم می آورم . می گویم هیچی . همین جوری . هر چند دلم خواست بگویم چرا نباشم ؟ دوست دارم ! دلم می خواهد . می خواهم عصبانی باشم و داد بزنم و بلند بلند گریه کنم . می خواهم پاهام را بکوبم زمین از عصبانیت و از لجم گرفتگی . می خواهم نروم بیمارستان چون آن جا که می رسم ضعف می کند دلم و سست می شود پاهام . می نشینم روی اولین صندلی و می گویم ؛ « چه خسته ام ! » و مامان می گوید بروم یک چیزی بخورم و من خورنم نمی آید . فقط ضعف کردنم می آید .... اما نمی گویم . می گویم هیچی . همین جوری ... آدم ها یک وقت هایی همین جوری ، سر هیچی شاکی می شوند . می شود دیگر . نمی شود ؟ ... نه نمی شود . می گویم همین جوری چون می دانم « ... » منتظر است خبر ِ « ... » را بدهد . چون خوشحال است و باید که در خوشحالیش شریک بود چون وقت ندارد در غم آدم شریک باشد . آدم هیچ وقت حق ندارد عصبانی باشد . حتی اگر این همه خسته باشد از زندگیش . انگاری دلقکی که آن بالا ، یادش رفته بخنداند آدم ها را و تماشاچی ها دارند هوش می کنند . « ... » دارد هو می کند . یک دلقک خوب ، باید بلد باشد خودش را جمع و جور کند و ادامه بدهد به خنداندن آدم ها . گریستن و خستگی باشد برای وقتی که پرده ها فرو افتاد ... « ....................................................................................................................... » .
دوشنبه 8 / شهریور
پی نوشت ؛ متاسفم برای حذف ها . آن روزها گذشته . غم و اندوهش نیز . حالا دلم نمی خواهد دوستی را از خودم برنجانم .
زن روزهاي ابري @ [ 10:47 PM]
گفت و گو ندارد که بی من دنیا چیزی کم ندارد . چه خسته ام و چه حوس کرده ام دوستی ، رفیقی و حتی دورتر ، آشنایی زنگ بزند و دعوتم کند به یک کافه . می فهمید که ؟ یک جای تازه تر . شب ها که می آیم از در بیمارستان بیرون ، چشمم می افتد به صندلی های توی پیاده رو و آدم هایی که سر خوشانه می خندند و می نوشند . یک کافهء کوچکی هست یک کم پایین تر که دنج و دلچسب است . بعد دلم می خواهد . باور نمی کنم هیچ دوستی نمانده برایم که حالم را بپرسد . یعنی راستش را بگویم بدجوری دلم محبت می خواهد . دلم کافه رفتن ، از هر دری گفتن ، خندیدن می خواهد ... همیشه آدم ها را وصل هم کردم . هی زنگ زدم حالشان را پرسیدم ، وقت حال نداری گوش بودم برای شان و وقت خوشحالی ، خنده . یک هو کم آوردم . حوس کردم یکی من را وصل دنیا کند و کافه هاش و خنده هاش . دلم خواست نه من ، یکی زنگ بزند بگوید دلم برایت تنگ شده رفیق جان ! بگوید کجایی که هیچ خبری نیست ازت . بگوید بیا پایین برویم کوچه گردی ، شب گردی ، ول گردی . بگوید بی تو دنیا چیزی کم دارد ... گفت و گو ندارد که بی من دنیا ، دنیای هیچ کس چیزی کم ندارد اما دلم خواست . همین جوری ... کمی دلتنگم . خوابم می آید . شب تان خوش .
دوشنبه 8 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 1:31 AM]
Thursday, October 14, 2010
من این کار را دوست دارم . بهشان نوید می دهم از قبلش . می گویم وقت حمام است ! آن ها یواشکی خوشحال می شوند و تنها من می بینم خوشحالی شان را . چند روز بعد ، سر فرصت ، توی یک بعد از ظهر شهریوری ، خسته که بر می گردم از بیمارستان ، می روم سر وقت شان . آب شان را خالی می کنم و گلدان شان را تمیز می کنم که خیلی طول می کشد چون رد آب مانده روی دیواره هاش و هی باید سابید و سابید . بعد تیله ها را سر حوصله و دانه دانه آب می کشم . بعد خودشان را . برگ به برگ . بعد گلدان را می گذارم روی اُپن و نه سر جای خودشان و هالوژن ها را روشن می کنم . یک جوری که انعکاس نور تیله ها بتابد روی دیوار . یک چای تازه دم کشیده می ریزم برای خودم , می نشینم پشت میز ، همین جوری که مجله ها را ورق می زنم با کیف نگاهشان می کنم زیر چشمی و به خودم می بالم و به بامبوهایی که از مرگ نجات شان دادم و فکر می کنم شاید یک ذره از آن چیزی که گیاهان را سر شوق می آورد و زندگی ، از مادرم به ارث برده باشم . نگفته بودم ؟ مامان هم از آن چیزها دارد . از همان ها که توی بعضی آدم ها هست که گلدان ها به هوای شان زنده اند . خستگی از تنم در می رود .
یکشنبه 7 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 12:35 PM]
Wednesday, October 13, 2010
من آدم گل و گیاهی نیستم . نه این که دوست نداشته باشم . اما بلدش نیستم . این مدل کارها بلدی می خواهد . حتی فکر می کنم مهم تر از بلدی ، یک چیزی ست که باید توی آدم باشد . مثل روناک . مثل مامان . یک جوری که گیاه ها آدم را دوست داشته باشند . چون یادگرفتنی نیست . اگر گیا هان دوست تان نداشته باشند هر چقدر هم از گل فروشه بپرسید که باید این گلدان را چقدر آب بدهید و چقدر آفتاب و مو به مو هم که اجرا کنید توصیه های گل فروشه را ، باز زرد می شود برگ ها کم کم و این خیلی غم انگیز است . آن چیز توی من نبوده و نیست . با این همه از رو نرفته ام . از خیلی سال پیش همیشه یک گلدان داشته ام روی کتابخانه ام و شاهد مرگ تدریجیش بوده ام . اول ها بهم بر می خورد . احساس می کردم آن ها به من خیانت می کنند . به این همه محبت من . قدرم را نمی دانند . قدر هر روز آب دادن شان را و قدر غصه خوردنم را برای نابودی شان . تا چند وقت نمی رفتم سراغ شان . اما باز وسوسه می شدم و یک گیاه دیگر می گرفتم . یک گیاه آسان تر . که بی آب و آفتاب هم دوام بیاورد . که جان سخت باشد . ولی توفیری نداشت . همه شان مردند . آخرین تلاشم پنج تا بامبوی سرحال و قبراق بودند که نابودی شان بدجوری لجم را در آورد . این یکی توی کتم نمی رفت . می رفتم توی تک تک گل فروشی هایی که توی ویترین شان بامبوها داشتند قد می کشیدند سرخوشانه و از فروشندهه راز برگ های سبز بامبوهاش را می پرسیدم و شبش نصیحت هاشان را اجرا می کردم و فردا صبحش برگ های تازه زرد شده ای را هرس می کردم که هیچ نمی دانستند برای سبز ماندن شان چقدر زحمت کشیده ام . بیشعورند گیاه ها . این را مطمئنم که هر کاریشان کنی بیشعورند . آخرین بار که خیلی حرصم در آمده بود بامبوها را از سر بریدم . از آن بامبوهای بلند پیچ پیچی ماند چند تا ساقهء نازک که چند تا برگ بی جان هم بهشان آویزان بود . یک گلدان کوچک تر خریدم و همان چند تا ساقه را نجات دادم . یک ساقه اش را هم گذاشتم توی یکی از لیوان هایی که خوشم می آمد و دادمش به دوستی . آخرین خبری که ازش دارم این که زنده ست . نه بیشتر . و این خبر مسرت بخشی ست . ساقه های من هم جان گرفته اند . چیزی بیش از زنده بودن ِ صرف . نفس می کشند . آرام و بی صدا رشد می کنند . یک جوری که توی این خانه ، تنها من می فهمم و می بینم . یک جوری که نیمه شب ها که خانه خالیست از هیاهو صدای رشد شان را می شود شنید و به قد کشیدن آرام شان بالید .
یکشنبه 7 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 2:25 PM]
Monday, October 11, 2010
انگار کوچک تر از همیشش بود مامان . پاهاش را جمع کرده بود توی شکمش و جنینی خوابیده بود . نه ! خوابش برده بود . یک شلوار کوتاه فیلی فیلی هم پاش بود که بهش می آمد . شلوار سفیدی که یک عالمه فیل آبی روش بود که داشتند یک کارهایی می کردند که یادم نیست اما یادم هست که خیلی بامزه بودند . که آدم توی یک جمله این همه « که » استفاده نمی کند . می دانم . اما ویرایشم نمی آید . بابا هم که بود همین جوری می خوابیده لابد . با این همه دلم می گیرد . ما شب های زیادی را بی بابا سر کرده ایم . باید عادت مان باشد . پس چرا خوابم نمی برد من این شب ها ؟ چند شب پیش تر ش گفته بودم بابا پول ریختی به حسابم ؟ خندید . گفت ؛ « حال ندارم ! وقت ندارم ! پول ندارم ! » ... از ان شب های سر حالی بابا بود و چه خندیدیم .
شنبه 6 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 11:28 AM]
Saturday, October 09, 2010
آن لحظه می دانستم عصبانی هستی و با این همه هیچ باکم نبود . تخمم نبود ؟ بود اما باکم نبود . این دو تا فرق دارند . می دانستم و باز داشتم داد می زدم . آخر دلم خواسته بود داد بزنم . کسی هم نبود توی خانه ام . تو گفته بودی داد نزن ولی منظورت این نبود که داد نزنم . چون تو هم باکت نبود . گفته بودی چون این جور وقت ها باید همین را گفت . زده بودیم به سیم آخر . من دوست داشتم آن جوری که دو تایی بغض و عصبانیت چند ماهه مان را داشتیم داد می زدیم . تو نه ! تو هیچ وقت داد نزدی . من داد می زدم اما و تو به شیوهء خودت نشانش می دادی که من خوشم می آمد . خوشم می آمد از تو که دادت شبیه داد من نبود و شبیه داد هیچ کس هم . با این همه از هر دادی بلند تر بود . دوست داشتم چون می دانستم اگر این آخری را قورت بدهیم ، از بغض می میریم . می دانستم داریم پیشگیری می کنیم از بغض بعدش . از تمام شدنش . می دانستم این همه دلخوری روی دلخوری را که تلنبار کنیم آخرش بیزار می شویم از هم و من دلم نمی خواست . من نمی خواستم تمامت کنم . نمی خواستم تمامت شوم . نمی خواستم عطاش را ببخشیم به لقاش . خوب یادم هست گفتم هیچ دلم نمی خواهد از دستت بدهم . بفهم ! ... داد زدم و گفتم . نمی دانم چرا میان آن همه عصبانیت این جمله آمد . از یک جایی توی ناخود آگاهم ، خودش راه باز می کرد میان کلمات خشمگینم ، آمد بیرون و پیچید توی هوا . بعد سکوت بود . تو یک جور قشنگی نگاهم کردی . باران هم می بارید و تق تق تق می خورد روی شیروانی های قرمز و خانه تاریک شده بود آرام آرام از ابری هوا و ما هیچ حواس مان نبود چراغ ها را روشن کنیم . با این همه محبت توی چشم هات را دیدم توی همان تاریکی و لبخندی که لبخند پیروزی بود . آبی روی آتش . آرام نشستم روی مبل و اولین قطرهء اشک چلیک چکید روی دستم . این بار آرام ، یک جوری که فقط تو شنیدی گفتم خواهش می کنم بفهم ... و اولین قطره های اشک همیشه مهم است . اولین با هم گریستن ها ... دلم خواست آن شب را و دلم خواست تو را و محبت چشم هات را ... بغض گرفته راه گلوم را یک جور بدی . چه دلم گریه می خواهد . چه دلم گریه می خواهد . چه دلم گریه می خواهد ... چه بی خبرم ازت . راستی تو کجای دنیایی امشب ؟ ...
شنبه 6 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 10:49 PM]
Friday, October 08, 2010
خون دلمه بسته را می بینم که جا خوش کرده روی سر بابا و رد خونی که از دماغش آمده پایین تا نزدیک چانش و همین جوری خشک شده . دهانش خشک است . یک جوری که از خشکی تاول زده . زیر لب می گوید آب ! آب ! مثل ماهی . بی آن که صداش در بیاید . از خشکی لب هاش بود که فهمیدم آب می خواهد . بعد هم گفت مادرم . این را بلند تر گفت که شنیدم و مادربزرگ زنده نبود . نه می شد آب بدهم دستش و نه می شد مادربزرگ را زنده کنم برایش . چه نا توان بودم آن لحظه . بدم آمد ... روم را بر می گردانم ازش . نمی خواستم ببینمش . نه این جوری مثل ماهی ؛ « آب ! آب ! » ... نه این جوری که مادرش را می خواست و مادرش نبود . نه این جوری خون روی سرش ، روی دست هاش و صورتش . مامان نشسته خسته روی صندلی . چادرش سر خورده روی شانه هاش . می نشینم کنارش . گوشهء چادرش را می گیرم دستم . فکر می کنم خوب نگاهش کنم پیش از آن که صداش کنم و نباشد . دیگر نباشد . با این همه نگاه کردنم نمی آید بس که خستگی ست توی چشم هاش . می فهمید که ؟ ... می ترسم این لحظه را یادم نرود . می ترسم مامان تا آخر دنیا همین جوری جا خوش کند توی دلم . همین جوری خسته و پیر و دلشکسته ... فکر می کنم این یکی ، این اتفاق دیگر خیلی بزرگ بود برای ما . فکر می کنم چه خسته ایم برای این جا بودن . انگار هیچ کس نمی خواهد نقش آدم قویه را بازی کند . هیچ کس نمی خواهد راه اشک هاش را ببندد . باقی را دلداری بدهد . تنها خدمتکار بیمارستان دم گوش من و خواهره می گوید نگران نباشید . خوب می شه ! ... آمدم بگویم معلوم است که خوب می شود . مگر می شود خوب نشود ؟ ... نمی گویم . خسته ام برای گفتنش . لبخند می زنم ؛ مرسی ... می روم بیرون و باران می بارد نم نم . می نشینم روی پله های بیمارستان . یک دل سیر اشک می ریزم بی آن که آرام شوم . دلم هیچ نمی خواهد . دلم خالیست . خالی ِ خالی ...
سه شنبه 2 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 9:53 PM]
Wednesday, October 06, 2010
آن لحظه را دوست نداشتم . دوست نداشتم حرف درستی نبود . تمام روز را دوست نداشتم . اما آن لحظه بدجوری تلخ بود . تازه از خواب بیدار شده بودم و با این همه چشم هام باز نمی شدند به دنیا بس که دلم نمی خواست بیدار شوم . تلفن زنگ زد . مامان گوشی را برداشت . شنیدم که گفت ؛ « من همسرش هستم ! » و در را بست . توی دلم خالی شد . باقیش را نشنیدم چون در بسته بود و مامان آرام حرف می زد که نشنویم . بلند نشدم بروم . چشم هام را باز هم نکردم حتی . همان جا به دراز کشیدنم با چشم های بسته ادامه دادم . صدای مامان را می شنیدم . صدا باز و بسته شدن کمد ها . صدای لباس پوشیدن هول هولیش . صدای شماره گرفتن . دیرتر صدای زنگ آیفن را ! دویدم سمت در ؛ « کجا مامان ؟ » ... می دانستم و می خواستم شنیدنش را به تاخیر بیندازم . فکر می کردم این جوری از سنگینیش کاسته می شود که نشده بود . مثل فیلم ها بود . انگار داشتم صحنهء تکراری یک فیلم را بازی می کردم . بابا اما زنده بود . کتف هاش شکسته بود و دنده هاش و سرش هم یک کم . رد خون را که دیدم روی صورتش اشکم سرازیر شد . چیزهای بد تری هم دیدم . با این همه بابا زنده بود . من و مامان که خبر را آن جور ِ تلخی شنیده بودیم و فکر می کردیم بابا مرده ، خوشحال بودیم . مامان می گفت به خیال خودش صبحی رفته بود جنازه اش را تحویل بگیرد . آن ها نیمهء خالیش را می دیدند . می شد مثل دیروز توی خانه اش باشد و سلامت باشد . ما اما ، من و مامان ، فکر می کردیم می شد که زنده نباشد و حالا زنده ست و چه خوب ! باقی گریه می کردند . هی گریه می کردند . من و مامان بدجوری بلد بودیم خودمان را سر پا نگه داریم . روز خوبی نبود ... روزهای خوبی نیست ...
دوشنبه 1 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 10:28 PM]
Tuesday, October 05, 2010
گفتم که . آن قدر بی رحم است دنیای این روزهای من که از دیدنش هیچ نعجب نمی کنم . حقش بود از تعجب دیدنش و شناختنش شاخ در بیاورم که نمی آورم . می نشینم روی صندلی و می بینم رو به روم نشسته . عجیب آن که عصبانی نمی شوم و غمگین نمی شوم و تهی نمی شوم حتی . معمولیم . سایه می نویسد نریزی کافه را به هم ! باید بریزم به هم ؟ فیلم فارسی ست مگر سایه ! خنده ام می گیرد . یک کم بر اندازش می کنم . عجیب شبیه برادر توست . اگر نمی شناختمش فکر می کردم این دختره که نشسته آن روبه رو ، دارد حرف می زند و سیگار می کشد خواهرتان است . از مدل موهاش خوشم نمی آید . بی سلیقه کوتاهشان کرده . رنگشان را هم دوست ندارم . با این همه یکی ست شبیه خودمان . خیلی ساده و معمولی . یعنی یک جوری که نمی شود گفت دختر بدجنسی ست یا هر چی . بعد شروع می کنم به خواندن « دیروز های ما »ی ناتالی گینزبورگ . تند تند می خوانم و ورق می زنم . چه خوب که تنهام . هیچ دلم حرف زدن و شنیدن نمی خواهد . همین خواندن را دوست تر دارم حالا . یک موسیقی خوبی هم گذاشته اند که دلچسب است . یکی دوبار هم زیر چشمی نگاهش می کنم . مثل خودم وراج است . بلند که می شود باز بزاندازش می کنم . باید بریزم به هم ؟ ... پووووف ! به تخمم سایه . با این همه دنیا دست از سرم بر نمی دارد . رانندهه درست جلوی کوچه ات نگهم می دارد . پول هم نمی خواهد . معذرت خواهی می کند و مسیرش را عوض می کند . می شد دو تا کوچه پایین تر ، یک کم بالا تر پیاده ام کند . می شد از اولش سوارم نکند . اما سوار می کند و پشیمان می شود و درست رو به روی این کوچه پیاده ام می کند . گفتم که . بی رحم است دنیای این روزهای من . کم آورده ام در برابر بی رحمیش ... آرام و دزدانه می آیم سمت خانه ات . می نشینم روی پله های جلوی خانهء روبه رویی و یک دل سیر نگاه می کنم در خانه ات را و فکر می کنم حالا که من نشسته ام این جا ، تو توی خانه ات تنها نیستی . عصبانی نمی شوم و غمگین نمی شوم و تهی نمی شوم حتی . یک کم دلتنگم و معمولیم . خوبیش این است که می دانم بیرون نمی آیید و می توانم چند دقیقه ای بی دغدغه بنشینم و چقدر این ق ها کنار هم قشنگند . بعد با وقار و جدی بلند می شوم . خاک پشت شلوارم را می تکانم . می دوم آن سمت خیابان و داد می زنم ؛ « سید خندان ! » ...
زن روزهاي ابري @ [ 8:37 PM]
Monday, October 04, 2010
من نشدن های زیادی را توی زندگیم تجربه کرده بودم . اما هیچ نشدنی و نرسیدن و نتوانستنی این همه از پا درم نیاورده بود که نبودنت و نداشتنت ...
شنبه 30 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 7:29 PM]
Sunday, October 03, 2010
اتاقش کوچیکه . خیلی کوچیک . ولی کوچیک اذیت کننده ای نیست . کوچیک دلچسبیه . تختش زیر دو تا کتابخونهء پر از کتابه که فکر می کنی الانه که کتابا رو سرت آوار بشه . یاد « تنهایی پر هیاهو » می افتی . می گم نه سایه ؟ تو یادش نمی افتی ؟ سایه « تنهایی پرهیایو » رو نشونم می ده که گذاشتتش روی میز . می گه نمی ذارمش تو کتابخونه تا با کتابا حرف نزنه بشورونتشون که بیان پایین . لبخند می زنم . منطقیه کارش خوب . یه آکواریوم هم داره که توش خورشید زندگی می کنه . یه جور ِ آروم ِ عجیبی داره رشد می کنه برای خودش . کی فکرشو می کرد لاک پشته این همه گنده بشه . بشه قد یه کف دست . این اتاق اتاق آدمای اعصاب تخمیه . این جوری که خورشید واسه خودش زندگی می کنه و بزرگ می شه آروم و کتابا می خوان رو سرت آوار بشن و نمی شن ، یه جور خوب آرامش بخشیه . امین که زنگ زد رفتم . حوسم کرده بودم خودم . بعد سایه گفته بود که اینا تکراریه . من فکر کرده بودم راست می گه . گفتم پیر می شیم . باز این جا دور هم جمع می شیم . خودمون چهار تا . اولش سه تایی . بعد می شیم چهار تا . خواهره همیشه دیر تر میادش . بعد غر می زنیم . دردو دل می کنیم . غر می زنیم . غر می زنیم . می خندیم . معمولنم هیچی نمی خوریم . توی یخچال گیاه خوارا چی پیدا می شه مگه ؟ سایه یه چایی بده دست کم . گلومون خشک شد آخه ! ... الان واسه آرمیتا جمع شدیم . قبلش واسه من بود . این جا نبودیم . نشسته بودیم توی اون اتاقه . مستاجر جدیده رو سایه دوست نداشت . نشسته بودیم و پنجرش رو هم باز کرده بودیم . یه صندلی خوب ِ درست درمون داشت که مال من بود چون من مستحق ترش بودم اون موقع . مثل حالا که امین دراز کشیده بود رو تخت چون لازم ترش داشت این جوری ول شدن و نق زدنو . نشسته بودم و روی پایهء چرخونش می چرخیدم و غر می زدم . بعد اگه بلند می شدی از صندلیت می رفتی دست شویی جاتو یکی دیگه می گرفت . مجبور بودی بشینی روی میز و به پرواز دسته جمعی پرنده ها نگاه کنی که عجیب منظرهء قشنگی بود . یه عالمه پرنده رو تصور کن که هجوم میارن سمت پنجره . هر لحظه فکر می کنی الانه که یکی شون بیاد تو . ولی نمی یومد . آفتابم داشت غروب می کرد . قبلش کی بود ؟ از جمعه بازار بر گشتیم چهار تایی ... دروغ گفتم . قبلش من و تو بودیم . تو گفته بودی این اتاق رو دوست داری . کیه که این اتاقو دوست نداشته باشه آخه ؟ ...
جمعه 29 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 10:20 PM]
Saturday, October 02, 2010
و می رویم توی جاده ای که قشنگ است و تا به حال ندیدمش و آهنگ هایی را گوش می کنم که آهنگ های من نیستند . از کنارمان هواپیمایی دارد اوج می گیرد . من به فال نیک می گیرم . من تمام هواپیماهایی را که اوج می گیرند توی نگاهم را به فال نیک می گیرم . حتی آن ها که نیستند توی نگاهم . جاده زودی می رسد به جادهء اصلی که خیلی معمولی ست و تکراری ست . وقتی آزادی را از دور می بینم دلم می گیرد . من دیگر به دیدن این میدان عادت نخواهم کرد . نمی توانم از کنارش بگذرم بی افسوسی و اندوهی توی دلم ... از امروز دارم یاد می گیرم به ندیدنت عادت کنم . دارم یاد می گیرم به بی خبری از تو خو بگیرم . و این تمرین سختی ست . با این همه می دانم وقتی دیگر قرار نیست باشی , باید بلد باشم که بدانم هستی ، چند تا پله بالاتر و بروم جایی دورتر ، دراز بکشم زیر درختی و مایاکوفسکی را زمزمه کنم آرام ؛ « هر سه شنبه جشن ها را به خون مان رنگین خواهیم کرد ... » ... آن روز هم سه شنبه بود . می دانم همیشه خواهم گفت آخرین سه شنبه ای که دیدمت . آخرین باری که نزدیکت بودم . چند تا پله پایین تر ... می دانم دیگر نه می بینمت و نه صدایت را می شنوم . می دانم این آخرین بار است و دارم لحظه لحظه اش را به خاطر می سپارم . آخرین سه شنبه ، آخرین بار ... باید عادت کنم که نباشی . که نیستی . باید که یاد بگیرم . برای شروع طولانی ترین کتاب کتابخانه را بر می دارم . فکر می کنم تا تمام شود یاد گرفته ام . یاد گرفته ام ؟ ... حالا ؟ دراز کشیده ام روی تخت . « کلیدر » را می خوانم و پسته می خورم و غصه نمی خورم .
پنجشنبه 28 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 10:33 PM]
Friday, October 01, 2010
« بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد … »
بعد فکر می کنی یک تجربه هایی دیگر تکرار نمی شوند . باید قدرشان را دانست . حتی اگر این همه آزار دهنده باشند . همین جوری که دارم پوست می اندازم و آسمان ابری ست و باد ها نوید باران می دهند و شب های پاییزی در راه را فکر می کنم حواسم باشد که دیگر این همه کسی را نخواهم خواست . باید یادم بماند . پیش از آن که گذر روزها ، « کسی » را از خاطرم و از قلبم ببرد . باید یادم بماند خواستن کسی چه لذت بخش و غم انگیز است . چه غم انگیز است . چه غم انگیز است ...
چهارشنبه 27 / مرداد
زن روزهاي ابري @ [ 10:31 AM]
|