Thursday, September 08, 2011
به این فکر کردم که چه لباسی بپوشم چون هوس کرده بودم قشنگ باشم . و دلم رژ لب قرمز می خواست ، هر چند رژ لب دیگر به من نمی آید . این را تازگی فهمیده بودم و عجیب که هیچ کس به من نمی گفت . دیگران هیچ نگران قشنگی آدم نیستند . اما دلم خواسته بود و آدم باید دلخواستگی هاش را حواسش باشد . پیراهن گل گلی ، جوراب شلواری آبی و کفش های پاشنه بلند . باید این شکلی باشم . با یک رژ لب قرمز که هیچ زیباترم نمی کرد . و فکر کرده بودم به خاطرات نداشته . نه خیلی . و فکر کرده بودم به تو . یک کم . کمتر از خاطرات نداشته و پایدار تر از تمام فکر های دیگرم . لجم هم در آمده بود که این همه در من رسوب کرده و رسوخ کرده ای . و فکر کرده بودم که گرسنه ام . و باید گلدان ها را آب داد و برگ هاشان را هرس کرد و باید زودتر خوابید بعد از این . و داشتم « حالا بی حساب شدیم » وودی آلن را می خواندم که کس شعر محض بود و خیلی خواندنش لذت داشت و بسیار مفرح بود . آدم را سر حال می آورد . و این ها برای امشبم کافی بود ...
زن روزهاي ابري @ [ 4:13 PM]
|