[ خانه | تماس | RSS ]

 
Thursday, September 22, 2011
آدم اول فکر می کند بچه بازی در آورده . می شد صبور تر بود . آرام تر . بعد توی یک غروب غمگین پنجشنبه ، می رسد که خانه می فهمد بچه بازی نبوده . بی آن که بداند از کجا ، یک چیز هایی را فهمیده از قبل . بو کشیده بوده ؛ « بوی آدمیزاد میاد ! » مثل غول جک و لوبیای سحر آمیز . می فهمد غول توی دلش ، خیلی زودتر از یک غروب پنجشنبهء غمگین بوی آدمیزاد را شنیده که ترسیده و وا داده و رفته پیش از آن که دوباره پرتش کنند بیرون . بعد فکر می کنم ای کاش چند ساعت زودتر می فهمیدم . پیش از آن که دلتنگی برسد به مغز استخوانم ... پیش از « دلم برایت تنگ شده ! »

می دانم احمقم ، خیال پردازم . اما این جوریم دیگر . از این لحاظ هیچ شبیه مادرم نیست . و پدرم هم . و هیچ کس دیگر نیز . آن ها خیلی معقول و منطقی اند . ذهنشان هرز نمی رود . می دانستم خوب نیست اما فکر کردم دیگر دیر است برای این که خودم را عوض کنم . دیر و سخت . فکر کردم توی تمام سال های زندگیم که خیلیش بد گذشته و بد هم نبوده اگر ، خوش نگذشته ، تنها گذشته چون مجبور بوده ، نمی توانسته بایستد تا دنیا به کامم شود ، همین خیال ها بوده که نجاتم داده .
یک بار گفتی بیا بلایند دیت بگذاریم . مسخره بازی . که لابد بخندیم که یادم برود دارم تمام می شوم توی آن جاده . من بازی را ادامه دادم اما . همین جوری . ساختمش توی خاطره انگیز ترین کافه ها ، قشنگ ترین جاده ها . ساختمش که آن نخواستنت پایان نباشد . توی ذهنم تمام نشد ، که جایی ادامه پیدا کرد ، که جایی ما دوباره هم را خواستیم . همین جوری که من نشسته ام روی سرامیک های آشپزخانه ، گلوب گلوب اشک می ریزم ، جایی ما هم را در آغوش گرفته ایم . محکم ، یک جوری که هیچ جاده ای نمی تواند از هم جدامان کند . تلخ است . می دانم . اما این جور آدمیم من ! نمی گذارم غم به تمامی غرقم کند در خودش و در گلوب گلوب اشک هایی که می چکد روی کتابم . فکر می کنم یک منی ، یک من دوست داشتنی تری ، یک جایی دارد لذت با تو بودن را تجربه می کند و خوش به حالش ...
خواهره راست نگفت که من دلم می خواهد غمگین باشم . که بابتش بنویسم . که تو بگویی خواهره راست می گوید . هیچ کس بهتر از من نمی داند که این نوشته ها زشت ترین کلمات دنیاست ...
چرا پس بشار اسد نمی رود ؟ اَه ...


زن روزهاي ابري @ [7:46 PM]