Sunday, October 02, 2011
« همین که یک روزی ، یک چیزی بوده ... »
آن خانه یک زیزمینی داشت که زیرزمینش یک تهی داشت که نزدیک سقف تهش یک پنجره ای بود به بیرون . که نمی دیدیمش . صداها را می شنیدیم . همین . یعنی هیچ ویژگی خاصی نبوده که بخواهم برایتان تعریف کنم . هیچ اتفاقی هم نیفتاده . فقط یادش افتادم . و این خیلی عجیب است . مثلا چند روز پیش یادم افتاد من یک روز پدربزرگی داشتم که زنده بوده ، که دوستش داشتم و همین . نه بیشتر . همین فکره عجیب است . همین که یک روزی یک چیزی بوده . یعنی آن اول که پدربزرگ مرد هی فکر می کردم چه عجیب که این آدم حالا دیگر نیست . حالا فکر می کنم چه عجیب که یک روزی بوده ! ربطی به پنجرهء آن ته ِ زیرزمین خانه ای که حالا نیست نداشت . اما یعنی می گویم یک چیزهایی عجیبند . کاری به خصوصیات شان ندارم و به خاطراتی که داشتیم و نداشتیم . به خود آن وجودها کار دارم . این که یک روزی آن زیر مین بوده ، پدربزرگ بوده ، شیروانی خانهء رشت بوده ، سامان بوده ، عروسک قرمز گندهه بوده و کلی چیز دیگر . نه ؟ بعد که آدم خودش را می آورد توی این آدم ها و فضاها عجیب تر هم هست . من یک روزی می رفتم آن ته و صدای کوچه را می شنیدم از پنجره ای که نمی دیدمش . من که خیلی کوچک بودم . اندازهء نخود . یا عروسک گندهه را می کشیدم با خودم این ور آن ور . بی آن که زورم برسد بلندش کنم . پدربزرگ را بغل می کردم محکم . همین جوری که نحیف شده بود از سرطان و می ترسیدم محکمی ِ بغلم له کند شانه هاش را . سامان را می بوسیدم ، خودم را می کشیدم بالا روی پنجهء پاهام تا برسم به لب هاش ، سامان نگهم می داشت تا پایین نیایم . می ماندم همان بالا ، پاهام آویزان . باران را می شنیدم ، که می خورد به شیروانی ها ، چای به دست ، مست می شدم توی بوی خاک باران خورده . عجیب نیست ؟
زن روزهاي ابري @ [ 11:07 AM]
|