Tuesday, October 04, 2011
« ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند ... »
بعد می آیی که خانه ، همهء راه های ارتباطی را می بیندی که هی داغ دلت تازه نشود . می گویی حالا این همه آدم فیس بوک نداشتند که نمردند که . مردند ؟ با یک غم و اندوهی دی اکتیوش می کنی که دور از جان انگار عزیزت . با خودت فکر می کنی به تخمم . می نشینم ماستم را می خورم ، بلاگم را می نویسم ، گودرم را صفر می کنم . یعنی خیلی جدی و راسخ تصمیم می گیری گودرت را صفر کنی ، انقدر این سه ماههء نخوانده را بخوانی که غرق شوی و خفه شوی و خلاص . بعد یک هو می بینی ! تف به روحش ! دخترها تو گودر پلاسند مثل چی ! شبیه این است که شب کامپیوترت را روشن گذاشته ای یک کاری را برای خودش بکند تا صبح ، صبح که پا می شوی می بینی همان اول هاش یک اروری داده و هیچی به هیچی . همین حس را دارم من . قدیم ها انقدر دنیا کوچک نبود که . خودت را پاره می کردی یک نشانی از طرف ببینی ، انگار نه انگار . آب می شد می رفت توی زمین . حالا خودش که هیچ . ندیده می فهمی دور و برش چه خبر است و هر چی فرار می کنی باز یک جایی سر و کله شان پیدا می شود . هجوم می آورند توی زندگیت مثل اسب . حتی نمی گذارند آدم ماستش را بخورد ، برای خودش غرق شود و خفه شود . گل بگیرند در این اینترنت را که هی مشت مشت نمک می پاشد روی زخم آدم . اَه . یعنی هی می خواهم گودری ننویسم هی نمی شود دردهایی از این دست را جور دیگری نوشت .
در ضمن زمستان 66 هم بد بود . یعنی دیگر این ممد یعقوبی را نمی شود بهش امیدوار بود بس که هر چی کار دیدیم بد بود . جاش « الف » بخوانید وقتی شمارهء تازه اش آمد .
زن روزهاي ابري @ [ 12:47 PM]
|