Tuesday, October 18, 2011
خوبیش این است که اکتبر هم تمام می شود . مثل باقیش . هر چقدر هم که کش آمده باشد . من دارم راه خانه را از خلوت کوچه ای بر می گردم که نباید . این کوچه به ما خیانت کرده . برای همین دوستش نداریم . من چشم هام را می بندم و آروز می کنم این کوچه که به انتها رسید اکتبر تمام شده باشد . و اکتبر تازه سیزده روزش گذشته . هر سال تا همین ساعت هاش منتظرم کسی من را غافلگیر کند . از فانتزی های زندگیم بسیار فاصله گرفته ام . با این همه سیزدهم اکتبر هر سال یادم می رود قرار نیست هیچ کس غافلگیرم کند . این روز را فقط پنج نفر تبریک گفتند . یکی شان بعد خواندن پست بلاگم یادش می آید که حساب نمی شود . می مانند چهار نفر . یکی شان صبح که خودم یادش انداختم . می مانند سه نفر . فقط سه نفر باید یادشان باشد ؟ این روز را هیچ کس به من هدیه نداده . عجیب نیست ؟ آدم بیست و هفت سالگیش را این همه خالی شروع کند ؟ خیلی ازگلید همه تان ! ... مهم نیست . تنها دلم می خواهد به انتهای کوچه که رسیدم اکتبر تمام شده باشد . باقیش را یک جوری سر می کنم ...
زن روزهاي ابري @ [ 3:20 PM]
|