[ خانه | تماس | RSS ]

 
Tuesday, October 25, 2011
می دانی . ما از اولش این شکلی بودیم .آدم های عینک های فیک ریبن . رنگ و وارنگ . پول اگر داشتیم هم فیکش را می خریدیم . راستکی هاش خیلی غم نان نداشتن بود . ما غم نان داشتیم . حتی اگر هم که نداشتیم . آدم های عینک ریبن عکس های خوشگذارانی فیس بوکی . یعنی خیلی دارد خوش می گذرد . یعنی به تخم مان که نگذاشتید خوش بگذرد . ما خوش مان را گذراندیم . گیرم شبش که می رسیدیم خانه ، نمی دانستیم با آن خالی بزرگ توی دل هامان چه کنیم که خواب مان ببرد زودتر پیش از آن که اشک هامان جاری شود . بعد می بینی نه عینکت که تمام آن عکس ها و خنده ها و زندگی ها چه فیک بوده توی تمام این سال ها . که نبینند اشکت را و نخوانند از نگاهت غمت را . که ما به بازی تان تن ندادیم . که سر خم نکردیم . کوتاه نیامدیم .
راستش را بگویم . نشد . نمی شود . خوب بودن سخت است . خندیدن سخت است . این روزها نخندیدن حتی سخت است . فقط باید مراقب بود اشک ها بی هوا جاری نشوند . همین .
همیشه فکر می کنم دیگر بس است . خیلی وقت است فهمیده ام من هیچی نمی شوم . هیچ ردی و نشانی از من نخواهد ماند حتی به اندازهء کلمه ای و نفسی . بیخود دارم دست و پا می زنم که بمانم . آن ها که ماندند چی شد ؟
باید از این شهر رفت . پیش از آن که دیوارهاش خراب شود رو سر آدم .

حالا ؟ هیچ . تنها دلم می خواهد یکی داد بزند ؛ « اِاِاِ ... هواپیما ! ... » ما دست هامان سایبان چشم ، سر هامان را بگیریم بالا .


زن روزهاي ابري @ [2:41 PM]