Thursday, October 27, 2011
من یک خانهء زیر شیروانی خواهم خرید ، به چه سبزی ، یک سگ خواهم داشت ، به چه قشنگی ، جلوی شومینه اش ، پاهام آویزان دیوار ، کتاب خواهم خواند . لبهء پنجره هاش پر گلدان . تند تند عاشق خواهم شد ، تند تند فارغ . وقت عاشقیت هام ، شب ها همین جوری که قارچ ها را ریز ریز می کنم روی تخته ، تق تق تق ، آواز خواهم خواند . بسیار خوش صدا خواهم بود . یک جور غریب ِ قشنگی خواهم خواند ؛ « ای ساربان ، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری ... » وقت فارغیت هام که هیچ . غذای آماده . بی هیچ آوازی لال ِ لال . با یک اخم ِ متفکرانه ء عمیقی کتاب می خوانم چین روی پیشانیم . بعد می آیی دنبالم ، توی شر شر بارن و این همه راه بندان . کلی می خندیم ، چون تو کت و شلوار و کراوات پوشیده ای و من تو را این جوری عادتم نیست ... می آیی دنبالم ، می رویم کنسرت شهرام ناظری و علیزاده و مست می شویم ... بعد ؟ بعدی ندارد . تمام می شود . همین جوری که ناظری می خواند داستان تمام می شود ...
زن روزهاي ابري @ [ 6:18 PM]
|