[ خانه | تماس | RSS ]

 
Tuesday, November 01, 2011
« پیش از این من همچون باد آزاد بودم، اما اکنون تسلیمم » *

فکر کردم لازم است قبلش بگویم که من حالا بسیار خسته ام . بس که بدم آمده از اکتبرهایی که یادم می اندازند چقدر تنها تر می شوم هر سال . چه خالی تر .
بعد از این ، بعد از اکتبر بسیار غمگین دوهزار و یازده ، دیگر توی هیچ اکتبری به دنیا نخواهم آمد . این آخریش بود . قسم می خورم .
حالا دلم می خواهد آکادمی ببینم و به ماهان رای بدهم هی . چهارشنبه ها فیلم ببینم و حوصله ام سر برود . آخرش حوصله سر رفتگیم را توی بالکن با دیگران شریک شوم و بلرزم بید بید از سرما . غروب ها خالی کوچه های باران زدهء باقی پاییز را برگردم و دلم از هر چه دوست داشتن و دوست داشته شدن خالی باشد . روحم از هر چه نمی خواهمت . دلم می خواهد زخم هام را که سرمایه هامند داد بزنم و فریاد بزنم و آرام و بی صدا تحمل نکنم هیچ را . باید یاد بگیرم آدم از اولش باید « هامون » باشد و زیر بار نرود .
حالا دلم می خواهد « داستان » را هی شب به شب که می رسم از سرما ، کنار شومینهء نیمه شب بخوانم ، بیرون باران ببرد و چای بسوزاند لب هام را .
گاهی یادش بیفتم . گاهی دلتنگش شوم و فکر کنم من چه زیاد دست و پا زدم و چه هر کاری کردم و هر چیزی گفتم برای داشتنش و چه راست می گفت ویدای « ما همه خوبیم » که ؛ « وقتی یه چیزی بخواد تموم بشه حتما تموم می شه »
حالا دلم می خواهد گل ها را شکل دهم دوباره زیر دست هام . دوباره الکترود بگیرم دستم بیفتم به جان فلزها . کور شوند چشم هام از آن همه نوری که می پاشد تو هوا . تق تق تق ، مغار هام بشکافند تن چوب ها را .
دیگر یادش نیفتم و دیگر دلتنگش نشوم حتی . دلم می خواهد دیگر خواب نبینم ، خواب هی بودنش را و هی نبودنش را . بس که تسلیمم ...

فکر کرده بودم اکتبر که بیاید تمام می شود . نشد . بس که هر شب اکتبری که گذشت ، یاد آن جاده بود و نمی شود و نمی خواهمت . هی خواب دوست داشته نشدن . فکر کرده بودم سر انجام از روزهای بهتری خواهم نوشت که نیامدند . من بیست و هفت سالگیم را بسیار تنها و خالی شروع کردم و روزهای بهتری نیامدند . و این همه فراموش شدگی بسیار غمگینم کرد .
و فکر کردم لازم است قبلش بگویم که آدم حق دارد گاهی ، نه چندان طولانیِ نمی دانم تا کی و کجا ، از پا بیفتد . کم بیاورد . خسته شود از نوشتن ، از « زن روزهای ابری » . گیرم که روزهای بهتری هم توی راه . اما این شروع خوبی نبود .

باد می آید . باران بند آمد . دوباره دارم « کافکا در ساحل » موراکامی را می خوانم که اولش نوشته ؛ برای دختری به نام کلاغ ؛ آرمان – پاییز هشتاد و شش ...

* قسمتی از نطق رییس جرونیمو، آخرین رییس قبیله آپاچی، در هنگام قبول اسارت، سپتامبر 1886


زن روزهاي ابري @ [7:01 AM]