Tuesday, December 13, 2011
دختره شبیه من است . نه ظاهرش که شبیه نیست . شبیه من است وقتی که تنهاش گذاشتی . درست مثل من می نشیند روی زمین ِ ته آخرین واگن و کتاب می خواند . بعد سرش را می آورد بالا و نگاه می کند به دور . انگار بخواهد جوراب بخرد . نمی خواهد . اصلا نیست تا دلش جوراب بخواهد . ببینی کدام کلمهء کتاب دختره را برده به خاطره ای ، دوستت دارمی ، چیزی . بعد اشک هاش جاری می شوند ، می چکند روی کتاب . دلم می خواهد بنشینم کنارش . فشار دهم شانه اش را و بگوم که گاهی این جوری می شود زندگی . گاهی آدم تنها گذاشته می شود ، دوست داشته نمی شود ، خواسته نمی شود . گاهی این جوری می شود زندگی و هیچ کاریش هم نمی شود کرد . می دانم که این حرف دختره را آرام می کند . این که بداند توی این تنها شدگی تنها نیست .
زن روزهاي ابري @ [ 2:30 PM]
|