Monday, January 31, 2011
بعد من و خواهره چای به دست انقلاب تونس را دنبال می کنیم . لحظه به لحظه . انگار رویای ماست که فرسنگ ها آن سو تر ، دارد محقق می شود . قند توی دهانمان آب می شود و توی دلمان هم ، زیر نویس ها را می خوانیم . با حسادت و لبخند . زنده باد افریقا ... بی آن که بیندیشیم بعدش چه می شود . تنها همین حالا ، جلوی تلویزیون مهم است و قشنگ است که آن ها توی خیابان ها فریاد می زنند . که آن ها روزهای قشنگی را می گذرانند . انگار فریاد ما ، مشت های ما ... راستی آقای خیابانی ! جایت خالی ! ما هم توی خانه دست می زنیم به احترام شان .
جمعه 1 / بهمن
زن روزهاي ابري @ [ 10:06 PM]
Sunday, January 30, 2011
سلام دوست ندیدهء عزیز ! اول ها یک سرکی کشیدم به ادبیات کلاسیک . اما چندان بهش وفادار نماندم . از تولستوی تنها « آناکارنینا »ش را خواندم و از داستایوفسکی « برادران کارامازوف » اش را . من هم خرمگس را خوانده ام . عجیب آن که من هم در سالهایی خوانده ام که فکر می کردیم قرار است دنیای بهتری بسازیم . همان وقت های ریاست جمهوری خاتمی . که نساختیم . اما این کتاب ها دنیای ما را که ساختند . نساختند ؟ گیرم که نه آزادی به سفره هامان آوردند و نه نان . آزاده اما بارمان آوردند . مهم نیست که نوشتن نمی دانید . یا نمی دانم . مهم این است که دغدغه های مان را با هم شریک می شویم با هر زبانی که بلدیم . این را دنیای مجازی و بلاگ نویسی به من یاد داده . بنویسم از هر دری و هر کسی . این دلتنگی های نوشته های اخیر هم ( ... ) خدا را چه دیدی . شاید یک روز دفتر شعرم را برایت امضا کنم . با افتخار و با غرور . زیر امضایم خواهم نوشت ؛ با غرور _ برای اولین کسی که مرا شاعر خواند ! یک دنیا ممنونم بابت نامه هایت . خواندنشان را دوست دارم . زن روزهای ابری
زن روزهاي ابري @ [ 8:19 PM]
Thursday, January 20, 2011
سرسری بوسید گونهء امیر حسین را . همین جوری که امیر حسین داشت می گفت ؛ « کجا بودی ؟ دلم هزار راه رفت ! » خندید ؛ « هزار راه ؟! » ... بعد دست داد با باقیشان . یک دستش هم لواشک بود . امیر حسین گفته بود شوخی نمی کند . دلش شور زده بود . برای چی موبایلش را با خودش نبرده بود ؟ هوام که تار یک بود . توی این سرما ... همین که گفته بود سرما دیگر نشنید امیر حسین را . فکر کرد دلش حوس آش دوغ کرده بود ؛ « تو دلت آش دوغ نمی خواد ؟ باید زنگ بزنم به زن دایی . بگم دلمون آش دوغ می خواد . چه بچسبه توی این هوا ! » یک کم هم برف باریده بود قبلش . نه آن قدر که بنشیند .... امیر حسین کتش را در آورده بود و پیشانیش را بوسیده بود که این همه شکمو بود و این همه عزیز دل امیر حسین بود ... دلش آش دوغ می خواست . بیشتر از لواشک . دلش بچه نمی خواست
زن روزهاي ابري @ [ 9:25 PM]
|