[ خانه | تماس | RSS ]

 
Monday, February 28, 2011
لازم است قبل از فردا و باقی سه شنبه ها یاد آوری و تاکید کنم که من عضو بسیج نیستم . قبلا هم نبودم . یعنی حتی آن وقت هایی که توی مدرسه بسیجی ها را می بردند اردو هم عضو بسیج نبودم . نه چون خیلی با شعور بودم . شاید چون عقلم نمی رسید که می توانم عضو بسیج باشم و نروم سر کلاس و جاش بروم اردو .
حتی توی مسابقه های قرائتی که اسمش نمی دانم چی بود و باید برنامه اش را گوش می دادیم و بعدش چند تا سوال چهارجوابی را جواب می دادیم و جایزه می گرفتیم از مربی تربیتی مدرسه هم شرکت نکرده ام . باز هم نه چون با شعور بودم . چون حوصله نداشتم احتمالا . حتی توی هیچ مسابقهء قرآنی شرکت نکردم . چون حافظه ام قد لاک پشت است .
تا به حال مبصر هم نشده ام . این خودش داستان دیگری ست و ربطی به موضوع ندارد . خواستم فقط یاد آوری کرده باشم و بگویم چقدر بابت این موضوع متاسفم .
اما اعتراف می کنم که یک بار از طرف مدرسه رفتم راهپیمایی بیست و دوی بهمن . یادم نیست چطوری قانع مان کردند روز تعطیل برویم مدرسه . اما به جدم همان جا هم شعار ندادم . اصلا فکر نکنید با شعور بودم . چون خجالت می کشیدم داد بزنم .
اما اگر شعار هم داده بودم دلیل نمی شد اگر فردا کشته شدم اجازه دهید من را روی شانه های آن ها ببرند قبرستان . چون بهر حال بسیجی نبودم و نیستم . خوب ؟
خیالم راحت شد . برویم شیخ مهدی و میر حسین را آزاد کنیم ! شاید زورمان رسید و زید آبادی را هم درش آوردیم .


زن روزهاي ابري @ [12:34 AM]



Sunday, February 27, 2011
بعد چشم من میان آن همه شلوغی میز یک تکهء کوچک از یک پوستر بی اهمیت را می بیند و غمگین می شود . فکر می کند این پوستر می شد این جا نباشد . می شد نه حالا که یک کم پیشتر لوله بشود و برود یک جایی که یک تکه اش روی میز نباشد و دوباره شب ترش ، بیاید بیرون . هر وقت که چشم من روی این میز را نمی گشت .
بعد ترش فکر می کنم آن پوستر جواب تمام حرف هایی بود که نباید شب ترش گفته می شد .
و جواب صدای پشت تلفن و نه خانوم ! اشتباه نگرفتید و تمام دخترهای دنیا که چه شبیهند به آن بعد از ظهر پراگ . جواب شبی که یکی پشت تلفن گفت اشتباهی دوستم داشته . یکی گفت اصلا دوستم نداشته . یکی گفت بی خیال ! جواب صدای بوق بی رحم تلفن .
من چه عادت دارم دوباره تکرار کنم هی خودم را ...


زن روزهاي ابري @ [6:35 PM]



Thursday, February 24, 2011

جدایی نادر از سیمین ! ...


زن روزهاي ابري @ [9:47 AM]



Wednesday, February 23, 2011

یک هو دانستم کجای کار می لنگد . من از تمام آن روزها لبخند و خوشی ، ذره ای را ذخیرهء امروز نکرده بودم . امروز که بغض این جور بی رحمی بسته راه گلوم را . خودم را زود خرج کردم .
دچار اندوه بی پایانی شدم که تمام نمی شود . فکر کرده بودم نبخشمش . تا آخر دنیا نبخشمش برای اندوهی که این همه با من بیگانه بود و حالا دست بر نمی دارد از سرم . بعد یادم افتاد تو بودی می گفتی وا بده آیس ! نشد . هر چه کردم نشد که وا بدهم بس که هی همه جا با من است این غصهه !
نایری را یادم می آید که بغلم کرد . من نشسته بودم توی بالکن . صدای خنده ها می آمد . نشسته بودم و اشک گلوب گلوب می چکید از گونه هام . یک جوری که دست خودم نبود . نایری نشست کنارم و من دلم فشرده شد از بودنش . هیچ مهم نبود ببیند اشک هام را که بند نمی آمدند . دیگر مهم نبود . بعد بغلم کرد . سرم را گذاشت روی شانه هاش یک جور مهربانانهء مادرانه ای . گفتم نایری من این همه خرج کردم که خوش باشم ، بخندم ! ولی خنده ام نمی گیرد . نگفت وا بده آیس . یک چیزهایی را نمی شود وا داد . گفت آیسا من گریه کردنت را که می بینم گریه ام می گیرد . بعد من خودم را کشیدم بیرون از بغلش . حیرت زده نگاه کردم به چشم های اشکیش ! گفتم نایری گریه می کنی ؟ ... بعد دیدم من چه ناراحت بودنم تازه ست برای آدم ها . غصه خوردنم را چه ندیده اند . برای همین غمگین تر شدم . عجب دلقکیم من .
بگویم نشد ؟ بگویم از این بدتر نمی شود که نشد ؟ خنده ام می گیرد از نامه ای که هنوز دارمش ! از این جاش بیش از باقی سطر هاش ؛ « دارم دوست داشته می شوم . سر انجام تن دادم به بازی . دارم دوست می دارم . » ...
حالا نمی دانم این که فکر کرده من ویکی پدیام . اس ام اس می دهد که بنسای چند است ؟ که « دستور آشپزی » کی شروع می شود ؟ این که شماره اش که می افتد روی گوشیم قلبم فشرده می شود ، گر می گیرد گونه هام از گرما کیست که غمم را ندیده می پرسد بخشیدمش ؟ آمدم بپرسم شما ؟ کجا بودید این همه ماه ، این همه روز تنهایی ، این همه شب دلتنگی ؟ چه خوابی دیدید که وجدان تان درد گرفته و حالا من باید خوبش کنم ؟ حوصله تان سر رفته باز ؟ آمدم بگویم همه چیز یک چیزی بود بین من و ( ... ) . ( ... ) خودم . به شما ربطی ندارد آقا . آمدم بگویم فیلمه ساعت شش و نیم شروع می شود اما من دلم هوای ( ... ) خودم را کرده . گفتم نه ! آخر هر کاری کرده بودم نشده بود که وا بدهم . نبخشیده بودم .

امروز بیست و سوم آذرماه است . از سر گرفتم نوشتن را مثل خود زندگی . آسمان آبی تر است . ابرها نیستند . باد می آید اما ...


زن روزهاي ابري @ [10:50 PM]



Monday, February 21, 2011

بعد که می گویی نمی روی سربازی ، دلم می خواهد بپرسم پس پراگ چه می شود ؟ ... بعد می بینم انگار نه انگار که مهم نیست پراگ چه می شود . که نباید مهم باشد برای من . که هیچ کجای زندگی تو و آینده ات نباید مهم باشد دیگر . بس که من مهم نبودم هیچ و پس نباید مهم باشی تو هیچ .
پس چرا دلم می خواهد بدانم پس پراگ چه می شود ؟
خواهره عصبانیست ! می گوید تمام این هفت ماه را داری خراب می کنی . تازه داشتی فراموش می کردی . نه ؟ بعد دستش را اریب می کشد پایین . انگار هواپیمایی دارد سقوط می کند . نه ؟ ... دست بردار ...
بعد که می گویی نمی خواهی بروی سربازی و من دلم می خواهد بپرسم پس پراگ چه می شود ؟ می فهمم الان است که برسد به زمین هواپیماهه و بامب . منفجر شود . منفجر شوم . یکی درونم می گوید غصه خوردن ندارد که ! این که نشسته رو به روت تو نیستی . تو نیستی که بخواهی بروی پراگ . تو نیستی و یکی دیگر است که نمی خواهد برود سربازی و همین ...
پس چرا غصه می خورم ؟ ...

یک شنبه 10 / بهمن


زن روزهاي ابري @ [11:14 PM]



Saturday, February 19, 2011

مثل دیوانه سازهای هری پاتر ، می مکیدند هر چه امید را . از میان شان گذشتم و رفتم توی حیاط . همه جا بودند . داشتم می ترکیدم از خشم . انگار تجاوز کرده بودند به کشورم . گفتند ؛ « بروید خانه ! تعطیل است دانشگاه . » من عصبانی داد زدم که دیروز می گفتید . که اگر تعطیل است این ها چه غلطی می کنند این جا . همین جور که آن ها فریاد می زدند « مرگ بر فتنه گر ! » صدام نرسید به گوش حراستی ها بس که فریاد شان بلند تر بود از فریادم . یکی از بچه های انجن اسلامی را دیدم که تنها ایستاده بود پشت به دیوار و اشک می ریخت . دلم فشرده شد . دلم خواست بغلش کنم . فکر کردم این یکی از همیشه بی رحمانه تر بود . چشمم افتاد به عکسش توی دست های آن ها ؛ « ما اهل کوفه نیستیم ... » پس اهل کدام قبرستانی هستید که این همه پست و بی رحمید ؟ شماها را چجوری بار آورده اند که به جنازه هم رحم نمی کنید ؟ کشتید به جهنم ! بگذارید عزامان را بگیریم . دلم خواسته بود بنشینم همان جا بس که پاهام دیگر نا نداشت . بس که داد مانده بود توی گلوم . بس که فریاد ... تمام حیاط را گشتم دنبال یک ذره امید که از پا نیفتم . چشمم افتاد به جمع کوچکی که بازو در بازوی هم ایستاده بودند رو به روی فارابی . همان بود که دنبالش می گشتم که از پا نیفتم ، که له نشوم . دست دادم به دست شان و اشک هام سرازیر شدند . همین جور که دیوانه سازها حمله کرده بودند توی حلقه کوچک مان و بچه ها هی اضافه می شدند و دست مان را می گرفتند ، همین جور که توی صورت مان و توی چشم تک تک مان ، « حیدر حیدر » می گفتند ، با کینه ای که تا به حال شبیهش را ندیده بودم . همین جور که اشک می ریختیم همه مان ، امید داشت حنثی می کرد دیوانه ساز ها را ...


زن روزهاي ابري @ [1:03 PM]



« اسبی که شیهه می کشد در دهان من
صلح نمی کند
بلوف می زند ... » *


آن جاش که گفتی زیادی شلوغش کردی ، می خواستم بترکم از غصه ... یکی درونم می گوید « لال شو ! » بی وقفه ؛ « لال شو » دلم خواست لال می شدم تا نفهمی چه دلم خواسته برگشتنت را . لال می شدم تا نفهمی چه دلم خواسته بودنت را . یکی می گوید ؛ « لال شو ! » فکر می کنم که باشه ! تمامش کن . لال شدم . از خیلی پیش تر . تو بگو یک کلمه بنویسم . هیچ . یک هو خالی شدم از کلمه . خشکیدم از اشک .
فکر کردم سایه باز باید بود و می گفت هیچ کس ارزشش را ندارد . نبود . سایه نبود و تو نبودی و هیچ کس دیگر نیز ... تنها شدم . تنها شدم و نگنجید توی کلماتم خستگی تمام روزهایی را که گذشت . همان وقت بود که بو بردم . که یک جای کار می لنگد . که این تو نبودی . دوازده خرداد هشتاد و نه یکی جا خوش کرده بود جای تو ، یک جور خیلی بی رحمانه ای . لباس های تو را می پوشید و روی تختت می خوابید . تو نبودی و یکی جای تو نشسته بود روی همان صندلی و شبیه تو صندلیش را خوابانده بود و آل استار راه کبریتی و می خندید به اشک هام و این انصاف نبود . دلم بودنت را خواست . بعد لجم گرفت . از این کسی که این جوری نشسته بود رو به روم و تو نبودی . نشسته بود و می گفت شلوغش کردی . ای کاش تو بودی و می گفتی من ارزشش را داشتم . دوستی ما ارزشش را داشت که نابودیش این همه غمگین و خسته و بیمارت کند ...
یکی درونم می گوید این تو نیستی ؛ « داری برای کی اعتراف می کنی ؟ برای کی اشک می ریزی ؟ » پشت سر هم ؛ « لال شو ! هیچی نگو » .... صلح نمی کند ، صلح نمی کند .... « نگذار خرابش کند . نگذار این همه روز اندوهت را بخندد » ... بلوف می زند ... « نگذار بگوید شلوغش کردی . بگوید ارزشش را نداشت . لال شو » ...... آخ ! گفت ....

* شعر از سارا محمدی اردهالی


زن روزهاي ابري @ [10:51 AM]



Friday, February 18, 2011

سینه های گنده . این اون چیزی بود که لازم داشتیم . تمام اون سال ها فکرمون مشغولش بود . گه گاه با حسرت به سینه های گندهء بقیه نگاه می کردیم و فکر می کردیم حقش نبود . این سینه ها به هیچ کاری نمیاد . اینو بعدن تر ها می گیم . وقتی نگاهمون میفته به سینه های گنده و خوش فرم دختر پونزده سالمون . هیچ نمی فهمیم . نمی فهمیم چه شد که سینه های این ها این همه خوش فرم شد و مال ما انقدر کوچیک بود که هیچ جای افتخار نداشت . فکر می کنیم بچه های این دوره زمونه قشنگ ترند . سکسی ترند . فکر می کنیم این ها تغذیه شون توفیر داشته با ما لابد . فکر می کنیم یحتمل این سینه ها مال شیر مادر ِ که از ما دریغ شد . فکر می کنیم ما بچه های همه چیز کوپنی بودیم . گندش بزنه ! سینه هامون هم کوپنی شد .


زن روزهاي ابري @ [3:13 PM]



Wednesday, February 16, 2011

ما خیلی ترسیده بودیم صانع ! آنها همه جا بودند و ما یک جور بی پناهی تنها بازو های هم را گرفته بودیم و اشک می ریختیم و همین . متاسفم برای عکس هایی که روی دست های دوست های تو نبود و میان « حیدر حیدر » آن ها بود .
روحت خیلی شاد صانع ژاله ...


زن روزهاي ابري @ [11:23 PM]



Monday, February 14, 2011

بعله برادرای چماق به دست ! این جوریاست ...


زن روزهاي ابري @ [9:34 PM]



Sunday, February 13, 2011

فکر کرده بودم دارم دیوانه می شوم . بعد ترسیدم . قبلش هم ، خیلی قبل ترش هم خوابش را دیده بودم . خواب این دیوانگی را . موش ها و گربه ها داشتند به من حمله می کردند . من نشسته بودم و با دست پس شان می زدم . بعد می دانستم کسی جز من نمی بیندشان . خواهره داشت نگام می کرد . نمی دانستم چطوری باید بهش بفهمانم که دیوانه نیستم . که این گربه های موذی جدی جدی می خواهند تکه پاره ام کنند . که جدی جدی هستند .
ترسیدم . فکر کرده بودم دیوانگی از کجا شروع می شود ؟ بعد دلم خواست دینی ، ایمانی و خدایی داشتم که آویزانش می شدم . که حواسش بود دیوانه نشوم . نبود . آن جا که من نشسته بودم روی تختم ، ساعت چهار و چهل و هفت دقیقهء صبح ، آن جور وحشت زده و از خواب پریده بی آن که خوابی دیده باشم ، آن جا که داشت قلبم می زد تند و تند و من اشک هام می چکید از گونه هام به چه گندگی و به چه گرما ، هیچ کس نبود .
( ... ) آن قدر گریستم تا خوابم برد . خواب دیدم دارم رانندگی می کنم ...


زن روزهاي ابري @ [10:45 PM]



Friday, February 11, 2011

اولش فریاد می کشیم از شادی . بعد با یک سکوت عمیق ِ متفکرانه ای ، ایستاده ، نگاه مان به شادی میدان التحریر بود . نه که بگویم خوشحال نبودیم . بودیم . با این همه حسرت ِ پس ما چی ؟ ، حسرت ِ رای ما را هم دزدیدند و پسش ندادند و چه خوش به حال شماها که پسش گرفتید ، می بارید از نگاه مان و از سکوت مان .


زن روزهاي ابري @ [9:02 PM]



تو یک دختر کوچک را دیدی که از اتوبوس پیاده شد . که چتری هاش پیشانده بود پیشانی و چشم هاش را حتی ؛ « این جوری چه بهت می آید ! » . که لباس هاش هیچ به درد باران نمی خوردند . که بس که باران ندیده بود . که خوشحال ِ ابری آسمان . نه انگار که آب می چکد از لای موهاش . با نگات دنبالش کردی که چمدانش را گرفت از راننده و کشان کشان کشید با خودش . بعد فکر کردی چه بامزه . آن قدر که دلت نخواست کمکش کنی . دوست داشتی دختره همین جور کنار جاده را می گرفت و چمدانش را می کشید با خودش و آب می چکید از موهاش . همین جور دنبالش می کردی با نگات تا دور می شد . می شد یک لحظه . یک لحظهء قشنگ بارانی .
تا این که یک راننده آمد کمکش . راننده های آن حوالی بدجورخونگرم و خوش مشربند . گیرم دولا پهنا هم حساب می کنند وقتی می فهمند بچهء تهرانی . اما دلشان نمی آید یکی کشان کشان و خیس ِ باران ... حیف ! فانتزی های تو را ندارند که بگذارند یک دختر خیس باران ، چمدانش را بکشد با خودش همین جور کنار جاده ...

من به رو نیاوردم . به رو نیاوردم که آن روز حواسم بود که چشم های یکی زیر باران دارد دنبال می کند قدم های مرا . گفتم ؛ « چه قشنگ ! » ... باقیش را نگفتم اما ؛ « نه ! نه من ِ حالا . من آن روز ِ زیر باران . من چمدان به دست ... من نگاه ِ تو دنبالم ... من ِ هنوز سیر نشده از این همه دوست داشته شدن که آدم را می ترساند و می رماند ... »


زن روزهاي ابري @ [12:50 PM]



Monday, February 07, 2011

آندرهء داستان ما
نه قشنگ بود و نه زشت .
نه عاشق شد نه فارغ .
نه گريه کرد نه خنديد .
نه ساز زد نه رقصيد .
حتما با خودت فکر می کنی
داستان يک آندرهء عينکی
که هيچ کار به خصوصی توی زندگيش انجام نداده
نه خواندن دارد و نه شنيدن .

با اين همه من می خواهم بگويم .


زن روزهاي ابري @ [11:39 PM]



Saturday, February 05, 2011

بعد دلت نه که قناعت کند ، حوس می کند حتی لذت های ساده را . خسته از راه ، برگردی خانه ، نه نای حرف زدن و هیچ ، کلهء یکی از آشپزخانه داد بزند ؛ « شام می خوری ؟ » سرت را ببری بالا که یعنی نه ! که نه حتی نای غذا خوردن . بروی یک دوش آب گرم بگیری به چه لذتبخشی . هی لفتش بدهی و نه انگار که بابا هی می کوبد به در _ نگفته بودم که من عادت ِ استفادهء بهنیه یا حتی کمینه از انرژی را از پدرم ارث برده ام ؟ _ بعدش حوله پیچیده ، بنشینی جلوی شومینه ، « بفرمایید شام » ببینی و لاک قرمز بزنی به ناخن های دستت . یعنی آدم می داند توی الجزیره و بی بی سی دارد اتفاق های مهم تری می افتد ، یا توی آشپزخانه دارد غذای خوشمزه تری سرو می شود ، آدم می داند که باید « سال های سگی » یوسا را تمام کند زودتر و به نیما برش گرداند . می داند تا ژوژمانش وقت زیادی ندارد ، هنوز ریکوردر پیدا نکرده ، مجسمه اش را تمام نکرده ، حتی به تحقیق سرامیکش فکر هم نکرده ،... با این همه دلش همین را می خواهد . لاک و « بفرمایید شام » ...
از آن اتاق صدای آواز بیاید ؛ « بودنت هنوز مثل بارونه ، تازه و خنک و ناز و آرومه ... حتی الان از پشت این دیوار که ساختم تا دوست نداشته باشم ... » قاطی شود توی بوی لاک قرمز و گرمای آتش شومینه به چه مطبوعی ...


زن روزهاي ابري @ [10:04 PM]



Friday, February 04, 2011

بنیامین گفت آدم را پیر می کند . راست گفت . پیر شدم . یک جور بد غم انگیزی . نشد که خوب شوم . چرا ؟ چرا این همه سخت شد خوب شدن ؟ دور شد این همه خندیدن ؟
همین جوری که جدا می شوم از بنیامین می دانم باید اشک بریزم . می دانم باید بگریم . می ترکم وگرنه . فکر می کنم بنیامین بی رحم است . همهء آن ها بی رحمند . بنیامین گفت من همش را به تو راست گفتم . و من یادم رفت بگویم چرا راست های تو این همه تلخند پس ؟ چرا راست ها را همیشه تو می گویی ؟ می دانم دیگر دلم نمی خواهد ببینمش . هیچ کدام شان را . من از آدم های خبر های همیشه بد خسته شدم . پس دلتنگم نبود ؟ نشد ؟ بعد این همه روز ؟ پس من قرار بوده لج کی را در آورم ؟ هیچ نمی فهمم . نقشم باید بزرگتر از این می بود . نه ؟ فکر می کنم چند ساعتی با او بودن ارزش این همه گریستن را داشت و این همه روز اندوه را ؟ بنیامین را می بینم که مثل یک قاضی عبوس بد اخلاق چکشش را می کوبد روی میز ... این خط این نشان ! ... دست بردار ! من که دستم پیش تو باز است . همه اش را گفتم و تمام . خط و نشان کشیدن ندارد دیگر ...
ناراحت نشو رفیق . ولی راست می گویم . آدم هایی مثل تو یک قسمتی شان پیاز است . همین است که آدم ها اشک شان دم آستین شان است وقتی به تو می رسند . برای همین لجم را در می آوری . من همه چیز را برای خودم می خواستم و می خواهم . همین قدر خودخواهانه و حسودانه . تو شدی سنگ صبور همانی که من ازش بدم می آید . تقصر تو نیست . آن پیازه توی وجود تو ریشه دوانده . مثل اندوه که در وجود من . یک جوری که همهء دخترهای در به در دوست پسر از دست دادهء داغدیده ، دهان درد و دل شان پیش تو باز می شود . گیرم داغ دیده هم نباشند . داغ زده باشند حتی . ژست قشنگی ست اما . آخ که چقدر لجم را در می آوری !
یک حقیقت تلخی را نگفتم . من دارم دیوانه می شوم . بس که همه جا ، توی تمام دخترهای دنیا ، قسمتی از آن دختر را می بینم . همان که توی یک بعد از ظهر پاییزی پراگ آمد نشست رو به روی من و زندگیم را خراب کرد . و من می دانم و خوب می دانم که این شروع دیوانگی ست .
فکر می کنم من صادقانه دوست داشتم . هیچ وقت صادقانه دوست داشته نشدم اما . و این انصاف نبود .
بنیامین گفته بود چشم هات مریضند . آمدم بگویم مریض نیستند . اشکهامند که دارند می جوشند آن تو . دارم می ترکم از غصه . پلک چپم می زد . تند تند . وا می دادم می چکیدند . وا ندادم . جمع کردم خودم را . درست حال و روز هانس را داشتم که توی دفترچه اش دنبال اسم ها می گشت . من برای محبت اما .
همین جوری که جدا می شوم از بنیامین می دانم باید اشک بریزم .
... و گلستان راست گفت . آذر ماه آخر پاییز بود ! ...


زن روزهاي ابري @ [10:25 PM]



Thursday, February 03, 2011

فکر می کنم حالا و همین حالا که اینگونه اشک امانم را بریده و آرام نمی شوم باید خدا چیز ملموس تری می بود تا بشود باورش کرد . باید همین جوری که سرم را کرده ام زیر لحاف و هق هقم را خفه می کنم توی بالشم ، بغلم می کرد از پشت ، یک جور محکم امنی . توی گوشم می گفت ؛ « عیب ندارد ، غصه نخور ! درست می شود ! همه چیز درست می شود » و من نمی پرسیدم دیگر چه جوری ؟ ... باید یک لیوان آب می داد دستم ؛ « بلند شو دختر کوچولو ! برو یک آبی به صورتت بزن ... » من همین جوری که می شستم صورتم را ، توی آینه نگاهم می افتاد به چشم هام که پف کرده اند از این همه اشک و فکر می کردم چه زشت شده ام با این دماغ قرمز و چشم های پف کرده ؛ « بیا بیرون ! کارت دارم ! » ... من نمی رفتم . قهر می کردم و نمی رفتم . از همان پشت در داد می زدم ؛ « اگر راست می گویی چه جوری درست می شود ؟ »


زن روزهاي ابري @ [11:15 PM]



Wednesday, February 02, 2011

راستش را بگویم . دلم می خواهد یک مرد پولدار من را بگیرد . تفریحم این باشد که بروم دبی توی پاساژها بگردم و لباس بخرم . هی لباس بخرم . با کفش . با دستمال گردن که خیلی دوست دارم . و جوراب های ساق بلند رنگی که عاشقشانم . با گوشواره . یکی دو تا گردن بند . با عطر های خیلی خوش بوی گران قیمت . همین جوری پس پس بزنم به خودم . بی نگرانی . تمام شد یکی دیگر می خرم . حتی بیشتر . ده تا دیگر .
از سیاست هم فقط همین احمدی نژاد را بشناسم . که وقتی تصویرش می آید روی صفحهء تلویزیون با انزجار بگویم ؛ « علی ! _ آخر من فکر می کنم اسم یک مرد پولدار یا باید علی باشد یا کامران _ عوض کن کانالو ! » چون از احمدی نژاد خوشم نمی آید . گیرم هیچ از سیاست هم سر در نیاورم . هر کس می فهمد این مرد نباید رئیس جمهور باشد .
دلم همین را می خواهد . حالا که دراز کشیده ام روی تخت مامان اینا و از پنجره آسمان را می بینم که ابری ست و از سرما نمی خواهم بیایم بیرون ، هر چند می دانم باید بیایم بیرون و بروم زیر پل عوارضی و منتظر اتوبوس هی بید بید بلرزم از سرما ، دلم همین را می خواهد . اگر علی بود نمی گذاشت بیایم بیرون . نمی گذاشت چهل و پنج دقیقه بنشینم توی آن اتوبوس های لعنتی سرد تا از درس سرامیک فقط هفت نمره بیاورم ...
پس این علی ها کدام گوری اند ؟


زن روزهاي ابري @ [1:40 PM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |