Wednesday, March 30, 2011
آخه آدم بره داروخونه بگه من کينگ سايز مي خوام ؟
زن روزهاي ابري @ [ 10:59 PM]
Sunday, March 27, 2011
« ما آزموده ایم در شهر بخت خویش ... »
آن وقت است که می فهمی داشتی دوست داشته نشدن را تجربه می کردی . دانستنش چندان دلگرم کننده نیست . یک جورهایی حتی خاک بر سری ست . اما چیزی ست که باید دانسته می شد . ازش گریزی نیست . بعد تر فهمیدم می شود که آدم ها بی آن که هم را دوست بدارند کنار هم باشند . خیلی نزدیک . هر چند نه خیلی بعد تر . فکر کردم شاید زود بودم برای فهمیدنش . هم زود بود و هم سوخت و سوز داشت . حسام حرف خوبی زده بود که گفته بود آدم وقتی از عمق میدان دنیا را نگاه کند آرام تر می شود . من آن روزِ زمستانی ِ ابری ِ نه برفی و شبش از عمق میدان دیده بودم دنیا را . نه آن جور که حسام . عمق میدان آیسایی . آرام تر شده بودم . آن جور که هدیه می گفت آمده بودم روی آب . دیگر غرق نبودم توی غم . نه که نباشد . بود . غم بود و خیلی هم عمیق بود یک جوری که تهش ناپیدا . یک جوری که آدم فکر می کرد این درد و غم هیچ نمی خواهد تمام شود و دست بردارد از سرم . نه حتی اشک نریزم . می ریختم . ساعت ها . با این همه غرقش نبودم . روش شناور شده بودم . شناور خوابيده بودم رو به آسمان و آفتاب مي تابيد روي چشم هاي بسته ام که بسيار لذت بخش بود . حالا افق را بهتر می دیدم . آن هم از عمق میدان .
سال نو تان سبز و مبارک ...
زن روزهاي ابري @ [ 8:54 PM]
Tuesday, March 15, 2011
قبلش چند روز تنهایی کرده بودم که چسبیده بود و خستگی از تنم در آورده بود . با این همه وقتی توی سالن شمارهء 3 سینما فلسطین خوابم برد از یک انیمیشن کشدار بیمزه و یک هو از خواب پریدم و ترسیدم و نفسم بند آمد از وحشت ، دلم خواسته بود تنها نبودم . تنها همان یک لحظه . تار شده بود پردهء سینما و اشک خیس کرده بود گونه هام را . دلم هوای تازه خواسته بود . بعد همان وقت یکی زنگ زد که هیچ منتظرش نبودم . گفت دلتنگم شده . خوابم را دیده چند بار . نگفتم من هم ! گفت دلتنگش می شوم اصلا ؟ نگفتم می شوم . گفت می دانسته دلم نمی خواهدش . گفتم ولی دلم خواسته بود . همین حالا صداش را دلم خواسته بود . بی تعارف گفتم . گفته بود قهوه ای چیزی ؟ هستی ؟ گفتم نه ! فکر کردم این دیگر فرومایگی ست . بعدش هم مهدی را دیده بودم که نشسته بود روی پیاده روی کنار سینما و سیگار می کشید . گوشی را که گذاشتم توی جیبم دلم مهدی را هم نخواست. معاشرت و خوبی و چه خبر را حوصله نداشتم . نه خوب بودم و نه خبری بود . هنوز باید تنهایی می کردم . لازمش داشتم . خبری از موسوی و کروبی هم نبود . تا دلت بخواهد اما گاردی و بسیجی هنوز بالغ نشده . دومین سه شنبهء اعتراض بود و هیچ ... برگشتم توی سالن .
زن روزهاي ابري @ [ 12:09 AM]
Monday, March 14, 2011
مرگ بر امریکا مرگ بر شوروی مرگ بر انگلیس مرگ بر ضد ولایت فقیه مرگ بر منافقین و صدام یزدی و صباغیان بنی صدر و بازرگان مرگ بر اسرائیل
این جور آدمهایی بودیم ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:05 PM]
Sunday, March 13, 2011
من یک کم تو را با خودم بردم شمال و بیشتر اما « جدایی نادر از سیمین » را و سر لولهء تفنگ اصغر فرهادی را که این بار من را و ما را نشانه گرفته بود . یعنی یک جوری بود که اگر پیشتر می گفتی خوب نباید گلشیفته دروغ می گفت یا چه خیانت بد است یا هر چی حالا می گفتی باید دروغ ها گفته می شد . یعنی یک جوری که راه دیگری نبود جز همین . جز دروغ . و من لجم گرفته بود از اصغر آقای فرهادی که این جور بیرحمانه ای وادارمان کرده بود که دروغ بگوییم و هیچ راه دیگری نگذاشته بود پیش پای مان . دلم نمی خواست . این تفنگه را . دوست داشتم « جدایی ... » را بگذارمش همان جا توی سینمای بد اخلاق ِ وزارت فرهنگ و ارشاد بماند که نشد . همین جوری با من آمد پله های مترو را پایین . بعد آن جاش که توی حمام پیمان معادی جاری شد اشکش ، آن جاش دست برنداشت از سرم . و یک جاهای دیگرش که نمی گویمش که لذتش نیفتد از دهان . یک کم تو را برده بودم که توی شب ِ دریا خرجت کنم . وقتی آسمان ابر است و مهتاب نیست و هیچ نوری . همین جور راه رفتم شن ها را و صدای موج دریا را و فکرت کردم .
حالا که یادم می آید فکر می کنم ( ... ) . این که انگار نه انگار آن شب من چه کنده شد یک تکه از قلبم وقتی جوابم نشدن بود . دوباره نشدن . تا سر ایرانشهر دویدم و فکر کردم بار اولش بد تر بود یا حالا یا چی ؟ ... خوابم نمی برد . تکه تکه باران می بارد و بند می آید و دوباره از اول .
زن روزهاي ابري @ [ 6:45 PM]
Friday, March 11, 2011
توی این ایستگاه و همیشه تنها توی این ایستگاه تاکید می شود از دویدن روی پله های برقی خودداری کنیم . اول یک چیزهایی دربارهء تعیین مسیر حرکت و تابلوی راهنما و بعد اکیدا منع می شویم از دویدن روی پله های برقی . هیچ گاه ندیدم کسی روی این پله ها بدود . اما همیشه این جمله ها تکرار می شود ، مصرانه . می ایستم روی پله ها و نمی دوم . شبش هم خواب دیده بودم یک سگ دارم که اسمش بهرام است ؛ بزرگ و قشنگ و سفید . همه بهرام را دوست داشتند . حتی بابا که هیچ دلش حیوان نمی خواهد . شما فکر می کنید این ها به هم ربطی ندارد . اما داشت . خیلی داشت . این که من ، ایستاده بود روی پله های برقی و نمی دوید و شبش هم خواب بهرام را دیده بود که همه دوستش داشتند . آن بالا هم یک آسمان ِ ابری ِ برفی در انتظارش بود . یک عالمه برف .
زن روزهاي ابري @ [ 1:09 AM]
Thursday, March 03, 2011
دلم برایت تنگ شده . بعضی روزها زیاد به یادت می افتم . وقت هایی که ابر باشد . گاهی کمتر . اما همیشه . همیشه هستی . اولین فکر صبح هامی . یک جور ترسناکی که انگار تمام نمی شوی . تمام کردن چه شکلی ست که من بلدش نیستم ؟ که همیشه تمامم می کنند و تمام نمی کنم ؟ دلم تنگ شده . برای همهء آدم هایی که یک روزی قسمتی از زندگیم بودند و کافه هام و شب بیداری هام و رقص ها ... و حالا نیستند . انگار هیچ نبودند . فکر می کنم مرا یادشان می آید ؟ دلتنگم می شوند ؟ ... پس چرا من از یادشان نمی برم ؟ چرا دلتنگ می شوم این همه ؟ هیچ دوست داشته شدن را یاد نگرفتم . تا دلت بخواهد اما دوست داشتم . فکر می کنم دوباره وقتش شده . چند سال یک بار تکرار می شود . وسط های زمستان . آدم ها می روند . دسته جمعی . این جور وقت ها یادم می افتد به غروبی که همه برگشتند و باران می بارید و خانه صدای شیروانی ها را می داد و من تنها شدم . در را که بستم دلم خالی شد . نشستم رو به روی پنجره و آن قدر نگاه کردم به آسمان تا خوابم برد . وسط های زمستان . آدم ها می روند . دسته جمعی . اولین غروبی که فکر می کنم چه دلم می خواهد با رفیقی بنشینم توی یک کافه و هیچ اسمی از ذهنم نمی گذرد ، اولین باری که پام را تنها می گذارم توی یک کافهء دنج و قهوهء تنهاییم را می نوشم ، می فهمم دوباره باید بگردم دنبال آدم هایی که دلشان بخواهد غروب شان را با من قسمت کنند . همین جوری که قهوه ام را می نوشم و با خودکار روی دستمال کاغذی ها نقاشی می کشم ، تمرین می کنم لبخند بزنم . از آن لبخند های آیسای ِ شاد ِ سرگرم کننده . نه که فکر کنی از این بابت متاسفم . من با کمال میل نقش یک دلقک را بازی می کنم . دوباره لازمش دارم . دوست های تازه می خواهم . آدم هایی که ندانند آیسا غمگین است . بدجوری غمگین است . آزاده می گوید بد غم . آزاده می گوید آدم نمی داند چه کاری برایت بکند که خوب شوی . ندانند من بد غمم . جوری که هیچ کس دلش نمی خواهد . این اسمش ردیف بودن نیست . هست ؟ ردیفم ؟ نه نیستم . چه خوب که تو ردیفی . چه خوب که همه ردیفند ...
زن روزهاي ابري @ [ 7:40 PM]
Wednesday, March 02, 2011
یعنی یک جوری بود که فکر می کردی خود ِ میر حسین و شیخ مهدی می رفتند آدم ها را از توی خانه هاشان در می آوردند می گذاشتند توی خیابان و حالا که نیستند سگ هم پر نمی زند توی خیابان ها . یعنی یک جوری بود که می گفتی چرا این همه دست دست کردند ، خوب زودتر می گرفتندشان تمام می شد همه چیز ؟ یعنی یک جوری بود که حتی آن ها هم کمتر از همیشه شان بودند . یک جوری بود که هی می خواستی از یکی بپرسی امروز دهم است یا نه یا چی ؟ آن قدر مایوس شده بودم که اگر همان دو تا نصفی آدم را هم توی انقلاب نمی دیدم می نشستم وسط خیبان و عر می زدم . حالا چه کنیم ؟ از این جا به بعدش را ؟
زن روزهاي ابري @ [ 1:34 PM]
این مملکت و این حکومت نوش جان تان آقایان !
زن روزهاي ابري @ [ 12:31 AM]
|