Saturday, April 30, 2011
این جماعت علاقهء شدیدی دارند به دختر های خنگ سکسی . همین جور که دوست دخترشان را بغل می کنند می گویند ؛ « چه دوست دختر خنگی دارم من ! » یک جور ابراز محبت است . دختره جواب نوازش شان را می دهد و می خندد . این دیالوگ را چند بار از دهان شان شنیده باشم خوب است ؟ من حقیقتا از این آدم ها نیستم که از هر برخوردی بخواهم عادت های ضد زن مردهای جامعه ام را بیرون بکشم ولی حقیقتا این شوخی عجب دوست دختر خنگی دارم من ! آزارم می دهد . فقط این نیست . عادت عجیبی دارند توی تحقیر دخترها . اگر دوست پسرت کنارت نباشد سر به سرت می گذارند . اگر دوست پسر نداشته باشی که می شوی سیبل تکه ها و بد و بیر اه های مثلا با مزه شان . همه قاه قاه می خندند ! تو تنها در کنار یک پسر معنا می شوی . آدم های شوخ طبعی هستند در مجموع ! می شود در کنارشان خوش گذراند . اما جنس شوخی های شان دربارهء دختر ها و پسر ها فرق دارد . آن ها عمیقا فکر می کنند تو احمقی و گیرم که جرات نکنند چیزی هم بار تو کنند ، این مدل شوخی های خورشتی ِ دخترید دیگه ! برای همین نمی فهمید ، برای همین نمی تونید ، بری همین فلان و بهمان شان آزار دهنده ست. آن ها روشن فکرند . می شود دربارهء کارهای منتخب بینال ونیز و آخرین کارهای شیرین نشاط و سخنرانی صحاف زاده راجع به هویت و چی و چی باهاشان حرف زد با این همه این شوخی هاشان بدجوری توی ذوق می زند . هی یادت می آورد داری توی کدام قبرستانی زندگی می کنی ! به صورت اعجاب آوری مدام هم را تائید می کنند و قبول دارند . در هر زمینه ای . بی هیچ اما و اگری . یک جوری که لجت را در می آورند . یعنی هیچ چیز این آدم برای تان آزاردهنده نیست ؟ اشتباه نیست ؟ ای بابا ! ... بعد وقتی داری یکی شان را نقد می کنی تعجب می کند . تا به حال نقد نشده . محبت شان یک جور مصنوعی عمهِ مامانی ست ! آدم را که می بینند در آغوش می گیرند و چالاپ چالاپ می بوسند و هی دلم برایت تنگ شده و چی و چی . همان حرف هایی که آدم به عمهء مادرش می گوید وقت عید دیدنی های اجباری . که اگر خایهء داشت عمهء مامان آدم می گفت خوب ازگل تنگ شده بود یک زنگ می زدی حالم را می پرسیدی . همیشه دیدار شان انگار عید دینی ست . همین جوری که دو روز پیش تو را خیلی غیر محترمانه و بی تربیتانه پیچانده اند ، محکم در آغوش می گیرند که دلم برایت تنگ شده بود و کجایی و این ها . یعنی نه این که روت نشود بگویی که اگر تنگ شده بود گه خوردی من را پیچاندی ، اما این محبت های مصنوعی شان خلع سلاحت می کند . لال می شوی ؛ « گور پدرش ! فلانیست دیگر » ... هی باید روابطت را تعریف کنی و محدود کنی تا گرفتار شوخی های تحقیر آمیز جنسیتی و تعارف های تخمی شان نشوی . تا شبیه شان نباشی . در مجموع خیلی الکی اند . روشن فکری شان و محبت شان و همه چیز شان توی ذوق می زند بس که اگزجره و مصنوعی ست .
بعد وقتی یکی مثل تو که من دوستش دارم و این بی تعارف بودنش را بیشتر دوست دارم و این تفکر های برابری حقوق زن و مردش را خوشم می آید ، بی آن که ادعای روشن فکری داشته باشی یا هر چی ، می پرسد چطور می تواند مثل فلانی ریاکار و دروغ گو باشد صرفا به این دلیل که دیگران دوستش داشته باشند شاخ در می آورم ! یعنی فکر می کنم تو نمی فهمی این دوست داشته شدن چقدر الکی و بی مایه ست ! نمی فهمی این آدم هر روز عوض می شود و شبیه جماعت تازه ای می شود که دوستش داشته باشند ؟ نمی بینی چه راحت آدم ها را دلخور می کند ؟ یعنی فکر می کنم این مدل رفتار های چیپ مصنوعی را که من این همه ازش گریزانم را چطور می شود یکی مثل تو دلش بخواهد ؟ اصلا چطور می شود بغل ها و بوس های ریاکارانهء طرف اصلا به مذاقت خوش بیاید ؟ می فهمی که ؟ یعنی خیلی دلم می خواهد بگویم خاک بر سرت اگر یک ذره بخواهی شبیهش باشی اما نمی گویم . تنها حرفت بیشترو بیشتر یادم می آورد دارم و داریم توی کدام قبرستانی زندگی می کنیم .
زن روزهاي ابري @ [ 2:29 PM]
Friday, April 22, 2011
بعد دلت آرام می شود . دلیل برای خوش بودن کم نیست . خوش هم هستی . نه که نباشی . با این همه این یکی جنسش یک جور دیگری ست . خوش و لا ابالی . یک جور عیاشی مخصوص روزهای اول اردیبهشت . اردیبهشت های تنبل تهران . ابرهای خسیس و باد های گاه و بی گاه . شمشاد های هنوز هرس نشده ، بعد از ظهر های « من چه سبزم امروز » ، شب های تنم هیچ هم هوشیار نیست . خیلی هم هر دم بیل و سر به هواست . هی وسواس توی فکر ، اجرا ، متریال ، کلی مانده هنوز تا ژوژمان . روزهای به جهنم که بکند یا « نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه ! » ... بعد یک بیلاخ نشان شان می دهی . نشان هر چی که خاطرت را می آزارد . دلت آرام می شود از فکر روزهای در راه .
زن روزهاي ابري @ [ 11:00 AM]
Thursday, April 21, 2011
بدیش این است که تو می دانی ادامهء بسیار بسیار دویدنی . بسیار بسیار نرسیدن . بدیش این است که می دانی ادامهء چه شب های گریستنی . بعد دلت می خواهد از نو شوی . نه از نوی سال ها پیش . همین حالا . باد که می وزد دلت می خواهد یاد هیچ نشدنی مکدر نکند خاطرت را . دلت بغل می خواهد از پشت . یک بغل ِ کوتاه ِ محکم ِ نگران نباش ! من هستم ! بی هیچ کلامی . نه حتی . یک لحظه نگاه ِ چه خوب که تو هستی . که من دلم گرم شود که یک لحظه بودنم را یکی خوشحال بوده . و این دلخواستگی کوچک ِ کوچک یک هو آن قدر در من جان می گیرد و بزرگ می شود که اشک ِ نداشتنش خیس می کند گونه هام را . لوس شدم چه تازگی ها .
زن روزهاي ابري @ [ 6:14 PM]
Monday, April 04, 2011
گوشی را که برداشتم برادره گفت ؛ « سلام گنجشک پیر ! » يک جور خسته ء بامزه اي که بسیار سرحالم کرد . دیشبش فارغ شده بودم از همه چیز . از مرگ پدر بزرگ حتی . از تو نیز . بعد تلفن به دست راه افتادم توی خانه . همین جوری گوش دادم و برای خودم چای لیمو ریختم و پنجره ها را باز کردم و هوای ابری را استنشاق کردم . فکرکردم باید یک خانهء تازه پیدا کنم که از پنجره هاش شیروانی هاش بیشتر باشد . که صدای سه تار که می آید از طبقهء پایینش بشود چای نوشید روی ایوانش تا شیروانی های قرمزش چشم را بنوازند . بعدش هم خواهره گوشی را گرفت و آهنگ نمرهء بیست کلاسو نمی خوام را برایم گذاشت که کمی باهاش تکان تکان دادم خودم را . می دانستم تو دیگر نیستی و پدر بزرگ هم . بیشتر رقصیدم . خداحافظی که کردم دلم دیگر هیچ چیز نمی خواست . حتی نمي خواستم موهام را رنگ کنم . این جوری خودم را دوست تر داشتم . هنوز آی پد هم نیامده بود که دلم بخواهدش . یک وارستگی خوبی بود . بعد فکر کردم پیش از آن که گرسنگی وارستگیم را زائل کند بروم سراغ فريزر و گوشتهای چرخ کردش . آدم وارسته هیچ نباید گرسنه بماند .
ابر که شد آسمان ونک دلم خواست . « سلام گنجشک پیر » را . آن جا ابرهاش باران می شد بي ناز و ادا. نه مثل ابرهاي ونک که از صبح دست دست مي کنند براي باريدن . می شد میان صدای شیروانی هاش هویچ ها را ریز ریز کرد و ریخت توی ماهیتابه تا خوب سرخ شود . یک جوری که انگار دنیا و تمام رفتن هاش به تخمم . هنوز آی پد هم نبود . زودتر می شد وارسته شد .
زن روزهاي ابري @ [ 8:39 PM]
|